<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>به دنبال...لمس لحظه های ناب</title>
<link>http://aryanaayna.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 03 Apr 2009 21:39:42 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دانستن یا ندانستن؟گه گاه کدام یک بهتر است؟؟؟</title>
<link>http://aryanaayna.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ديشب اخر شبي داشتيم با اريانا بر مي گشتيم خونه و منم به اريانا پيله شده بودم كه من هوس بلال كردم ؛ و حالا از اريانا اصرار كه بابا بي خيال و از منم اصرار كه تا واسه من بلال پيدا نكني حق نداري بري خونه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بالاخره اريانا كنار يه پارك يه   دست فروش پيدا كرد كه داشت بلال رو اتيش كباب مي كرد و به شدت هم دورش شلوغ بود و منم كه بدجوري هوس بلال كرده بودم هوار كشيدم هوراااااااااا بالاخره پيدا شد و اريانا طبق معمول كه سر به سرم مي ذاره گفت:اينم بلال برو بگير كه يه وقت چشم بچت شور نشه و منم كلافه بش گفتم :بي ادب كلا جون به جونت كنن ادب نداري...؟از ماشين پياده شدم و رفتم طرف بلال فروشه و چون اريانا نمي خورد به بلال فروشه گفتم يه بلال به من بدين .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دور بلال فروشه بدجوري شلوغ بود ولي دستش خيلي سريع بود تند تند بلالا رو پاك مي كرد و مي داد دست يه خانمي كه بغل دستش ايستاده بود و اونم كباب مي كرد ومي داد به مشتري.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بلال به دست اومدم به طرف ماشين ،اريانا تكيه داده بود به ماشين و سيگار به دست خيره شده بود به بلال فروشه...همينطوري كه دهنم پر بلال بود پرسيدم: تو كوفت نمي كني...جوابي نداد! نگاش كردم ديدم اصلا هواسش به من نيست به شوخي گفتم :باز چه مرگت شده؟اروم گفت:رفتي بلال خريدي متوجه چيزي نشدي؟گفتم:نه مگه قراره متوجه چيز خاصي بشم؟باز اروم جواب داد يه بار ديگه با دقت نگاه كن...باز نگاه كردم و گفتم:چيز عجيبي نمي بينم؟كلافه گفت:واي ايسان بهت نمي ياد اينقده خنگ باشي...باز مكث كردم گفتم:چيه مگه ؟گفت:حالا دوباره نگاه كن و من خيره شدم به مرد بلال فروش كه انگار اصلا قرار نبود دورش خلوت بشه...!گفت:يه مرد داره بلال مي فروشه زنش هم داره كمكش  بلال كباب مي كنه زنش جوونه و به طرز خارق العاده اي زيباست و از هر ده تا مشتري نه تاش پسر همسن منه كه بيشترشون هم كنار اتيش دور و بر زنه مي پلكن...؟چند لحظه به اون چيزي كه اريانا گفت دقت كردم وناخوداگاه گفتم:واي اريانا نمي خواي بگي مرده داره از زنش...؟؟؟ پريد تو حرفمو گفت:اتفاقا برعكس خوب كه دقت كني مي بيني زن و مرده اصلا تو باغ نيستن و حتي زنه اصلا نگاهي به هيچكدومشون هم نمي كنه ولي چون خوشگله بدجوري دورش شلوغه معلوم نيست واقعا دارن بلال مي خرن يا....حس كردم بلال تو دهنم زهر مار شد!!! اريانا باز گفت:كاش يه نفر از اونايي كه به جاي خريدن بلال دور و بر زنه مي پلكن بلكه راه بده متوجه ميشد يه مرد و زن شرافتمندانه ايستادن و دارن زندگيشونو با چنگ و دندون رو پا نگه مي دارن....حس كردم جمله اريا مثل يه سقف خونه خرابه رو سرم خراب شد...!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو راه خونه ديگه هيچ خبري از اون خنده و شوخي هاي جفتمون نبود و دم در خونه ناخواگاه و نمي دونم چرا يهو از اريانا پرسيدم چطور متوجه شدي؟گفت:ساده بود راحت مي شد فهميد !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باز گفتم :پس چرا من هواسم نبود؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت :بي خيال دختر اعتراف نگير؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم:نه جدي ميگم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نفس عميقي كشيدو گفت:چون منم يه پسرم مثل همه اونايي كه دور و بر زنه مي پلكيدن ...براي چند لحظه خشكم زد و گفتم:نه به نظر من ربطي نداشت به اينكه دختر باشي يا پسر ،به نظر من بعضي ها حس ميكنن وظيفشونه بدونن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;كلافه و عصبي گفت:ايسان وظيفه دونستني كه ندوني يا فرصت پيدا نكني اون دونستن به بيراهه رفته رو   تغيير بدي مفت نمي ارزه...درو باز مي كني يا خودم باز كنم...؟؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Apr 2009 21:39:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aryanaayna&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>aysan_1242</dc:creator>
<guid>http://aryanaayna.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوروز در زمستان</title>
<link>http://aryanaayna.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;DIV dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=justify&gt;&lt;STRONG style=&quot;COLOR: #800000&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=justify&gt;&lt;BR&gt;سالی&lt;BR&gt;نوروز&lt;BR&gt;بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=justify&gt;‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب&lt;BR&gt;بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=justify&gt;سالی&lt;BR&gt;نوروز&lt;BR&gt;بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،&lt;BR&gt;بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور&lt;BR&gt;بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=justify&gt;سالی&lt;BR&gt;نوروز&lt;BR&gt;همراه به درکوبی مردانی &lt;BR&gt;سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:&lt;BR&gt;تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز&lt;BR&gt;نام ِ ممنوع‌اش را&lt;BR&gt;وتاقچه گناه&lt;BR&gt;دیگربار&lt;BR&gt;با احساس ِ کتاب‌های ممنوع&lt;BR&gt;تقدیس شود.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=justify&gt;در معبر ِ قتل ِ عام&lt;BR&gt;شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=justify&gt;دروازه‌های بسته&lt;BR&gt;به ناگاه&lt;BR&gt;فراز خواهدشد&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=justify&gt;دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=justify&gt;لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=justify&gt;وبهار &lt;BR&gt;درمعبری از غریو&lt;BR&gt;تاشهر&lt;BR&gt;خسته&lt;BR&gt;پیش باز خواهدشد&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=justify&gt;سالی &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=justify&gt;آری &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=justify&gt;بی گاهان &lt;BR&gt;نوروز &lt;BR&gt;چنین آغاز خواهدشد&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot; align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;احمد شاملو&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt; بهمن 1356&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Mar 2009 09:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aryanaayna&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>aysan_1242</dc:creator>
<guid>http://aryanaayna.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به نیروانا</title>
<link>http://aryanaayna.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;از طرف داداش آريانا به نيرواناي عزيزتر از يك خواهر...عزيزتر از يك دوست...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تقديم به نيروانا كه همچو نسيم شفاف و لطيف سحرگاهان آمد اما همچو قاصدكي در باد رفت ...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نيروانا كه حرف هايي داشت براي گفتن اما گوشي براي شنيدن نبود...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نيروانا كه حرف هايي داشت براي نگفتن كه از جنس ما نبود....!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نيروانا كه جهان برايش كوچكتر از هر وسعت بي انتهايي بود كه در ذهن مادي مان متصور شديم...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نيروانا كه جهان انديشه هايش به همه جاي چهار راه هر ور باد جهان سرك ميكشيد جز بر مركز ثقل چهار راه كه كسي آنجا نايستاده بود جز خودش...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نيروانا كه همچو نجات دهنده اي راسخ و لبريز از ايمان ميدانست براي نجات جهان بايد خود را نجات داد...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نيروانا كه به زندانباني كه زنداني از ميله را برايش ساخته بود نشان داد زندانشان هميشه و تا ابد حقيرتر از زندان جسميست كه در آن زنداني شده ايم...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نيروانا كه هيچكداممان درد گذشتنش را نه از در نيم گشوده كه از در بسته اش ندانستيم...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نيروانا كه واژه متعفن و كثيف و تاريك خيانت را بر خلاف ذهن همه جهان با لطافت معنا كرد...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نيروانا كه تجاوز را نه در تجاوز به جسم كه در تجاوز به روح معنا كرد...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نيروانا كه گسيل تارهاي حنجره اش هميشه فرياد آزادي است...! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نيروانا كه با هر بار حضورش همچو اسمش جهاني از آرامش در فضاي ذهن وروحم گستراند...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نيروانا كه خوشبخت است ...درد است...شاد است...چون انسان است...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نيروانا كه چيزي والاتر از درد مشترك و همزاد و همجنس است چون هرگز تنها از جنس واژه نيست بلكه از جنس واژه تا مرزهاي بي كران عمل است...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به نيروانا كه حتي اگر بخواهد هم نمي تواند زميني باشد كه همچو خوني كه در ذره ذره وجودم جريان دارد يقين دارم از آسمان ها آامده تا به ما بفهماند روياهاي باشكوهي كه از جهان داريم و داشتيم چيزي جز يك روياي هيچ نبوده و نيست...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نيروانا جان ....خواهرم ...شرمنده ام اگر نمي توانم  با واژه هاي بي بضاعتم تا نزديكي هاي روح بي انتها و احساس بلندت قدم بر دارم كه بي شك تو بزرگ تر و دست نيافتني تر از واژه هاي من هستي و خواهي بود و خواهي ماند...  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هان سنجیده باش!&lt;BR&gt;که نومیدان را معادی مقدر نیست &lt;BR&gt;معجزه کن!&lt;BR&gt;معجزه کن!&lt;BR&gt;که معجزه تنها دست کار توست &lt;BR&gt;اگر دادگر باشی &lt;BR&gt;که در این گستره گرگان اند &lt;BR&gt;مشتاق بر دریدن بی دادگرانه ی آن که دریدن نمی تواند&lt;BR&gt;و دادگری معجزه نهایی ست &lt;BR&gt;و کاش در این جهان&lt;BR&gt;مردگان را روزی ویژه بود &lt;BR&gt;تا چون از برابر این همه اجساد گذر می کنیم &lt;BR&gt;تنها دستمالی برابر بینی نگیریم &lt;BR&gt;این پر آزارگند جهان نیست &lt;BR&gt;تعفن بی داد است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; آريانا گفت:اگر هنوز هم وبلاگ نويسي مي كردم با رفتن نيروانا حتما همچو او وبلاگم را خالي از هر نوشته ميكردم تا شايد بازگردد و بداند چقدر عزيز بود و بودنش چه اندازه مهم بود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Feb 2009 10:38:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aryanaayna&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>aysan_1242</dc:creator>
<guid>http://aryanaayna.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گنه کردم گناهی پر ز لذت!</title>
<link>http://aryanaayna.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;24 بهمن سالگرد درگذشت پریشادخت شعر فارسی بانو فروغ فرخزاد هست. به همین بهانه شعری از فروغ رو در این پست قرار دادم. بخونید و ببینید که چگونه فروغ بی پروا در مورد زندگیش صحبت می کنه که هنوز که هنوزه بعد از 5 دهه جامعه مرد سالار ما آن را موجب سرافکندگی خود می بیند که در چنین مملکتی زنی گفته باشد: &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc66ff&gt;&quot;گنه کردم گناهی پر زلذت&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;گنه کردم گناهی پر ز لذت                کنار پیکری لرزان و مدهوش&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خداوندا چه می دانم چه کردم          در آن خلوتگه تاریک و خاموش&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;در آن خلوتگه تاریک و خاموش         نگه کردم به چشم پر ز رازش&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;دلم در سینه بی تابانه لرزید              ز خواهش های چشم پر نیازش&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;در آن خلوتگه تاریک و خاموش            پریشان در کنار او نشستم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;لبش بر روی لبهایم هوس ریخت         ز اندوه دل دیوانه رستم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;فرو خواندم به گوشش قصه عشق       تو را می خواهم ای جانانه من&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تو را می خواهم ای آغوش جان بخش    تو را ای عاشق دیوانه من&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;هوس در دیدگانش شعله افروخت        شراب سرخ در پیمانه رقصید&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تن من در میان بستر نرم                    بروی سینه اش مستانه لرزید&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;گنه کردم گناهی پر ز لذت                  در آغوشی که گرم و آتشین بود&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;گنه کردم  میان بازوانی                    که داغ و کینه جوی و آهنین بود&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Feb 2009 08:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aryanaayna&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>aysan_1242</dc:creator>
<guid>http://aryanaayna.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اخر بازی...سین هفتم...به فاصله دوماه از هم!</title>
<link>http://aryanaayna.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>بيست و ششم ديماه سال ۱۳۵۷ روز رفتن محمد رضا شاه پهلوي از ايران بهانه اي بود تا شعر زير رو از شاملوي بزرگ تقديمتون كنم. قابل ذكر اينكه اين شعر دقيقا در همين تاريخ(۲۶ ديماه ۵۷) و به همين مناسبت سروده شده و خود شاملو در مورد این شعر تعبیر زیبایی داره و میگه:البته این اخر بازی فقط یه نفر نیست!!! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اخر بازی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عاشقان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سر شکسته گذشتند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شرمسار ترانه‌های بی‌هنگام خويش&lt;BR&gt;و کوچه ها&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بـی زمزمه ماند و صدای پا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سربازان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شکسته گذشتند&lt;BR&gt;خسته&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بر اسبان تشريح&lt;BR&gt;و لته‌های بی‌رنگ غروری&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نگونسار &lt;BR&gt;بر نيزه‌هايشان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تو را چه سود&lt;BR&gt;فخر به فلک بر فروختن&lt;BR&gt;هنگامی که هر غبار راه لعنت شده &lt;BR&gt;نفرينت ميکند &lt;BR&gt;تو را چه سود&lt;BR&gt;از باغ و درخت&lt;BR&gt;که با ياس‌ها به داس سخن گفته‌ای &lt;BR&gt;آنجا که قدم بر نهاده باشی&lt;BR&gt;گياه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از رستن تن می زند &lt;BR&gt;چرا که تو&lt;BR&gt;تقوای خاک وآب را&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هرگز&lt;BR&gt;باور نداشتی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فغان! که سرگذشت ما&lt;BR&gt;سرود بی‌اعتقاد سربازان تو بود&lt;BR&gt;که از فتح قلعه‌ی روسپيان باز می‌گشتند&lt;BR&gt;باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد&lt;BR&gt;که مادران سياه‌پوش&lt;BR&gt;ـ داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد ـ&lt;BR&gt;هنوز از سجاده ها &lt;BR&gt;سر بر نياورده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و شعر سین هفتم رو هم حدودا در اواخر اسفند ماه همان سال یعنی حدودا دو ماه بعد سروده است احتمالا شاملو از معدود روشنفکرای اون زمان بود که جسارت به خرج داد و در شعر سین هفتم و در سریعترین زمان ممکن دورنگاری از اینده رو به تصویر کشید!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سین هفتم&lt;BR&gt;سیب سرخی ست ،&lt;BR&gt;حسرتا&lt;BR&gt;که مرا &lt;BR&gt;نصیب&lt;BR&gt;از این سفرۀ سنت &lt;BR&gt;سروری نیست .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شرابی مرد افکن در جام هواست ،&lt;BR&gt;شگفتا&lt;BR&gt;که مرا&lt;BR&gt;بدین مستی&lt;BR&gt;شوری نیست .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سبوی سبزه پوش&lt;BR&gt;در قاب پنجره –&lt;BR&gt;آه&lt;BR&gt;چنان دورم&lt;BR&gt;که گویی جز نقش بی جانی نیست .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و کلامی مهربان&lt;BR&gt;در نخستین دیدار بامدادی _&lt;BR&gt;فغان&lt;BR&gt;که در پس پاسخ و لبخند&lt;BR&gt;دل خندانی نیست .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بهاری دیگر آمده است&lt;BR&gt;آری&lt;BR&gt;اما برای آن زمستان ها که گذشت&lt;BR&gt;نامی نیست&lt;BR&gt;نامی نیست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ياد و خاطرش گرامي كه در تمام عمر پربارش نواله ي ناگزير را گردن كج نكرد و افسوس كه در سرزميني مرد كه مزد گوركن اش از آزادي آدمي افزون بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Jan 2009 00:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aryanaayna&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>aysan_1242</dc:creator>
<guid>http://aryanaayna.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اوج قله فاجعه دراماتیک</title>
<link>http://aryanaayna.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ديشب با يكي از دوستام رفته بودم نمايش فيلم كوتاه حوزه هنري .فيلم كوتاهي رو كه ديدم برام خيلي جالب بود طوري كه از ديدن اون يه جورايي حس هيجان بدي درونم شكل گرفت ؟داستان فيلم از اين قرار بود كه يه پدر پاي بخاري نشسته بود و مي خواست ترياك بكشه بعد هر چي گشت كاغذ پيدا نكرد و براي درست كردن چيزي كه در اصطلاح به اون لول گفته ميشه دفتر نقاشي رو كه پسرش داشت تو اون نقاشي ميكشيد پاره كرد و با اون لول ساخت و شروع كرد به ترياك كشيدن!روز بعد همون پسر از مدرسه برگشت و ديد توي حياطشون آتيش روشنه پس اونم به تقليد از پدر با كاغذ لول درست كرد و نشست پاي آتيش و همون لحظه پدر سر رسيد و از ديدن اون صحنه منقلب شد!!! داستان فيلم برام جالب بود و فكر كنم يه جورايي به طرز شديدي تحت تاثير قرار گرفته بودم !يكساعت بعد وارد شركت شدم آريانا پشت كامپيوتر نشسته بود و داشت يه چيزي تايپ ميكرد من هيجان زده و بي توجه به اينكه آريانا در حالت تايپ كردن نصفه و نيمه گوشش به منه شروع كردم به تعريف كردن فيلم و آخر سر با هيجان بيشتري پرسيدم فوق العاده بود نه ؟و آريانا خيلي خونسرد در حالي كه سرش توي مانيتور بود گفت:بدك نبود...جا خوردم باز پرسيدم يعني خوشت نيومد از داستان فيلم ؟باز در همون حالت جواب داد :خوب بود ...عصبي و كلافه رفتم به طرف ميز و دستشو رو كيبور كشيدم كنار و گفتم :يعني چي ؟هواست به من نيست يا از داستان فيلم خوشت نيومده؟و آريانا با نگاهي عجيب بهم گفت:دهههههه آيسان چته ؟خب من كه فيلمو نديدم چه مي دونم چطور كارگرداني شده چطور روايت شده چطور تدوين شده...پريدم تو حرفشو گفتم :من دارم در مورد داستان مي پرسم ميگم چطور بود ؟به نظر من فوق العاده بود؟آريانا متعجب پرسيد چرا فوق العاده بود؟و من مشتاق از جمع كردن هواس آريانا گفتم :چون يه فاجعه رو به تصوير كشيده بود ؟آريانا به حالت تمسخر آميزي گفت:جدا ؟واي چرا من متوجه نشدم ؟ و من گيج گفتم:يعني چي ؟داستان به اين خوبي...آريانا چشماشو با دستش ماليد و گفت:تو چرا هميشه مثل پارازيت مي پري تو ذهن من ؟و من ناراحت بهش نگاه كردم لبخندي زدو گفت:اوكي بشين تا بت بگم و من نشستم رو كاناپه و آريانا در حالي كه سيگارشو روشن ميكرد آروم رو به روم نشست براي چند لحظه به ميز وسط هر دو تامون خيره شد و گفت: اولا داستان از نظر منطق مورد داره؟ به يه دليل ساده: اونم اينكه بيشعور ترين معتاد هم وقتي همچين كاري جلوي فرزندش ميكنه احتمال نود و نه درصد مي دونه ممكنه فرزندشم اين كارو بكنه ويا تقليد بكنه ازش و احتمالاچون مي دونن فقط يه معتاد از بين هزارن معتاد ممكنه اين وسط از ديدن تقليد فرزندش منقلب بشه به اين شدتي كه تو ميگي كارگردان نشون داده و اما دوما: گفتي فاجعه؟خب حساب كن مثلا ايني رو كه الان برات تعريف ميكنم ميخوام فيلمش بكنم !مثلا؟ اوكي؟ و من با سر حرفشو تاييد كردم گفت خب ببين داستان من منطقي تر و فاجعه آميز تره يا اوني كه تو ميگي ؟سه سال پيش رفتم انزلي خونه يكي از دوستام ؛ دوستم مصطفي معتاد به ترياك بود و چون جلو خانوادش مصرف نميكرد به من گفت ميخوام برم خونه كسي ترياك بكشم مي ياي و من گفتم آره و با هم رفتيم در يه خونه اي ؛ در اون خونه يه پسر حدودا نه ساله ايستاده بود دوستم گفت:سلام مهدي مامان خونه هست و پسرك گفت آره و ما داخل خونه شديم توي اون خونه با يه زن حدودا سي ساله و خوشگل رو به رو شدم كه گويا براي تامين مخارج زندگي مواد مخدر مي فروخت و هر ازگاهي بعضي ها مثل دوست من مصطفي اونجا مواد رو مصرف مي كردند مصطفي نشست كنار گاز تك شعله نسبتا كوچكي و شروع كرد و زن هم با يه بچه قنداقي حدودا چند ماهه كنار مصطفي چند تا دود گرفت بعد از چند لحظه مهدي همون پسرك نه ساله وارد خونه شد و نشست كنار دوستم و اون هم شروع كرد به كشيدن و حدودا همون موقع بچه قنداقي شروع كرد به گريه كردن...خب حالا هر مادري باشه چطور بچه شو آروم ميكنه ؟!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آريانا مكثي طولاني كرد پك سنگيني به سيگارش زد تو زير سيگاري خاموشش كرد و ادامه داد: زن دستي كشيد روي ترياكي نسبتا نرم و آروم كمي ترياك رو روي لب هاي نوزاد قنداقي چند ماهه كشيد و...باز مكث كرد ...نوزاد آروم شد...!!! سكوت سنگيني بعد از اين جمله ما بينمون حكمفرما شد علت سكوت من يك ذهنيت سراسر پراكنده بود با دنيايي از چرا ها اما شايد سكوت آريانا زاييده بغض درون گلويش بود بعد از چند لحظه سكوتو شكست و گفت:مشكل بزرگ فيلمسازاي جوون و بي تجربه  ما اينه كه نمي دونن و هيچ كس هم بهشون نميگه در يه فيلم بايد اوج قله فاجعه يك اتفاق دراماتيك رو به تصوير بكشند ....؟؟؟ حالا به نظرت داستان من فاجعه آميز تر بود يا اوني كه تو ديدي ؟  و سريع جواب داد نه نمي خواد جواب بدي چرا من زود قضاوت كنم من كه فيلمو نديدم شايد اتفاق اون از ايني كه من تعريف كردم فاجعه بار تر باشه ...!!! البته به نظر من هر دو سر جاي خودشون قابل احترامن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فكر كنم طبق معمول و مثل قلمش توي خاطره ها ؛داستان ها؛نمايشنا مه هاش و فيلمنامه هاش ميخواست من رو با يه تعليق و پايان باز رو به رو كنه و تصميم گيري رو به عهده خودم بزاره؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;پ.ن:فيلمنامه خيانت ذهني(پست قبل) از دست نوشته هاي كسي كه هيچوقت ننوشت چهار هفته پيش فيلمبرداري شد و سه روز پيش تدوين شد و...فيلم از نظر كارگرداني عالي شده اما...آريانا از كارگردان فيلم پرسيد :ميخواي فيلمو چي كار كني؟ كارگردان گفت براي جشنواره ساختمش. آريانا گفت:پس خودتو علاف كردي به يه دليل ساده فيلم كوتاه يعني زبان تصوير نه دو صفحه ديالوگ !!! و به شوخي بهش گفت:فكر نكنم فيلمت تا پليس راه هم بره چه برسه به جشنواره به همون دليلي كه بهت گفتم و ايني هم كه گفتم عقيده من نيست بلكه عقيده همون آقايوني هست كه قراره تو جشنواره ها فيلمتو ببينن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc33&gt;پ.ن: با اينكه آريانا فيلمو اينطوري نقد كرد اما خودش هم معترف بود از نظر كارگرداني فيلمنامه خيانت ذهني فوق العاده كارگرداني شده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc33&gt;پ.ن:فكر كنم اتفاق ديشب بهانه اي شد تا باز من از آريانا يادي بكنم تا يادم بمونه اگه در بين شما هستم به خاطر لطف داداشم و مهرباني شما در پذيرايي خودم در جمع گرمتونه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 31 Dec 2008 08:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aryanaayna&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>aysan_1242</dc:creator>
<guid>http://aryanaayna.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیانت ذهنی</title>
<link>http://aryanaayna.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#33cc00&gt;از دست نوشته های کسی که هیچ وقت ننوشت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صحنه یک .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حس غالب صحنه:حسی ارام و یکنواخت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب ،داخلی،کافی شاپ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختری حدودا بیست ساله وارد کافی شاپ میشود در حالی که کتاب و شاخه گلی در دست دارد به طرف میز حسابداری کافی شاپ می رود،پشت میز پسرجوانی بی توجه به اطرافش در حال صحبت کردن با تلفن است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر:سلام ...راحت باش ..مزاحمت نمی شم فقط میخواستم ببینم یاشار پشت یا بالاست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پسر با اشاره دستش بالارا نشان می دهد و گرفتار صحبت کردن می شود و دختر ارام از پله ها بالا می رود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صحنه دو &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حس غالب:حسی ارام اما رو به جنبشی ذهنی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب ،داخلی،کافی شاپ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار پشت میزی نشسته و مشغول نوشتن چیزی است طوری که متوجه حضور دختر نمی شود؟دختر ارام می رود پشت سرش می ایستد وگل را ارام می گیرد جلو صورت یاشار!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر:از کی تا حالا پیشخدمتا نویسنده شدن؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار جا خورده بر می گردد به طرف دخترک وسریع دفتری را که در ان در حال نوشتن است می بندد دخترک از ترس او خنده اش می گیرد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار :وای ...خدا بگم چی کارت کنه دختر؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر خنده اش بلند تر می شود و گل را به یاشار می دهد و روبه رویش می نشیند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر :الهی من فدای اون ترست بشم ؟اگه می دونستم اینقدر باحال می ترسی ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار می پرد وسط حرفش و در حالی که گل را بو می کند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار :روزی یه بار منومی ترسوندی ؟؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر در حالی که باز از حرف یاشار به خنده افتاده با سر حرف او را تایید می کند و یاشار در حالی که شماطت وار به او خیره شده  گل را روی دفترچه ای که در ان می نوشت می گذارد و نگاهی به ساعتش می کند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار:ساعت یه ربع به یازده هست تو این موقع شب اینجا چی کار می کنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر با اخم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر :ناراحتی تا برم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار :نه ...نه فقط سابقه نداشته این موقع بیای از خونه بیرون؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر :یه چیزی واست گرفته بودم امروز هر چی کردم بیام اینجا نشد تا الان که دیگه بابایینا رفتن واسه شیرینی خورون داداشی منم جیم شدم اومدم اینجا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار :اینم از مزایای اینه که ادم خونه دوست دخترش نزدیک محل کارش باشه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر:شایدم برعکس(می خندد)تو چطوری اینجا می نویسی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار (گیج و مبهم سرش را تکان می دهد)خودمم نمی دونم؟بعضی چیزا جبر دیگه وقتی صبح دانشگاه باشی بعد از ظهرم تا دیر وقت سر کار مجبوری از کمترین فرصت ها بیشترین استفاده رو بکنی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر:(با شیطنت )ولی خوب موقعی رسیدمااااااا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار :ببخشید...چرا اونوقت؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر :مچتو گرفتم (می خندد)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار با لبخندی به او خیره شده &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر :حالا چی می نوشتی؟بزار خودم بگم،نمایشنامه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار :(به شوخی)نچ!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر:فیلمنامه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار :(به شوخی)نچ!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر:داستان کوتاه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار:(به شوخی)نچ!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر:(با هیجان خاصی)اها ...فهمیدم!داشتی در مورد دوست دخترات می نوشتی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار با حالت مشکوکی به او نگاه می کند و ناگهان خنده اش می گیرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار :نه بعضی وقتا یه چیزایی به ذهنم می رسه که اگه سریع ننویسمشون می پره ...همین!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر :بزار یه سوال بکنم ؟قبل از من چند تا دوست دختر داشتی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار :راست بگم یا دروغ؟(می خندد)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر:اگه راست بگی چند تا اگه دورغ بگی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار:اگه دروغ بگم می گم هیچی ولی اگه راست بگم ....تعدادشونو یادم نمی یاد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر:(جدی)شده یکیشو اونقدر دوست داشته باشی که بعد ازدست دادنش....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار می پرد وسط حرفش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار:فکر کنم قبلا هم اینو بهت گفتم هیچ وقت توی رابطه هام مثل بقیه فقط به دو کلمه س..ک..س یا ازدواج فکر نکردم هیچ وقتم سعی نکردم وابسته بشم که بعد بخوام حسرتشو بخورم همیشه توی زندگی همه چیز برام شکل یه تجربه بوده ، فکر کنم ادمایی هم که وارد زندگیم شدن همینطور ؟شاید...شاید فقط مهم برام اینه که درست تجربه کنم خوب یا بدش مهم نیست!واسه همین زیاد تو ذهنم نمی مونن اونایی هم که می مونن بهشون فکر نمی کنم چون نیازی نیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر:پس منم مثل بقیم ...یه تجربه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار :نمی دونم ...وقتی بهت فکر می کنم می بینم تو با بقیه تجربه هام متفاوتی؟نمی دونم دقیقا چطوری بگم یه چیزایی تو وجودت هست که با بقیه فرق می کنه؟یه پاکی خاص...یه نجابت غریب ...(مکث می کند)زلالی تو! زلال تر از اب و...زلال تر از بقیه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر:پس می شه امیدوار بود یه ربع به یازده یه شبم شیرنی خورون من باشه؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار:(طوری که می خواهد حرف را عوض کند)گفتی واسم یه چیزی اوردی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر:اره گفته بودی همه کتابای شریعتی رو خوندی و همشو داری جز یکیشو نداری؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار:(هیجان زده)وای هبوط...؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر :اره ولی گرفتنش یه شرط داره؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار :هر چی باشه قبول؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر :باید بگی شریعتی تو کتاب از خوشبختی چه تعریفی می ده؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار :(متفکر)خوشبختی...؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدای همان پسرک پشت میز حسابداری کافی شاپ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پسرک:یاشار یه لحظه بیا پایین&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار:(به شوخی)خوشبختی رو نمی دونم ولی بدختی یعنی اینکه وقتی داری با یه خانم خوشگل مهربون حرف می زنی یکی پارازیت بندازه وسط حرفت(بلند می شود)چی می خوری واست بیارم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر:چیزی نمی خوام ولی اگه تا برگشتنت تعریفو یادت نیاد از کتاب خبری نیست &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار:(می خندد)اوکی !با تعریف بر می گردم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار می رود پایین و دختر ارام گل رز را از روی دفتر بر می دارد بود می کند و ناخوداگاه و کنجکاو دفتر را به سمت خود می کشد و باز می کند صفحه ای باز می شود که خودکار یاشار وسط ان گذاشته شده است چشمان دخترک روی نوشته ها می چرخد و ناگهان میخ می شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمایی از صفحه ای که چشمان دخترک روی ان میخ می شود اول صفحه نوشته شده:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تلخ ترین و سخت ترین لحظه زندگی لحظه ایه که یه نفر رو به روت نشسته و فکر می کنه تو دوستش داری ولی نمی دونه تو در همون لحظه دلت می خواد یکی دیگه جای اون نشسته باشه و داری به یکی دیگه فکر می کنی...!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یاشار با عجله بالا می اید از دخترک خبری نیست ؟ارام به طرف میز می رود کتاب هبوط روی صفحه سمت راست همان نوشته گذاشته شده و گلبرگ های رز روی نوشته پر پر شده یاشار ارام گلبرگ ها را پس می زند زیر همان نوشته اضاف شده دکتر شریعتی می گوید:خوشبخت ترین ادم ها خرترین اون ها هستند....!ای کاش خوشبخت بودم یاشار....!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#33cc00&gt; دست نوشته ها ادامه دارد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Dec 2008 08:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aryanaayna&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>aysan_1242</dc:creator>
<guid>http://aryanaayna.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تلخ اما مزخرف</title>
<link>http://aryanaayna.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;شخصيتها:&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;جوان1&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;جوان2&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مرد ماهيگير&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;[&lt;STRONG&gt;شب - خارجي - كنار ساحل&lt;/STRONG&gt;]&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مرد ماهيگير حدودا 3۵ ساله، با دقت و وسواس تمام طعمه ها را سر قلاب ميزند در آب مياندازد و ماهي هايي را كه صيد ميكند يكي يكي درون پلاستيك كنار دستش مياندازد. دو جوان حدودا 2۵ ساله، متشخص در پس زمينه مرد ماهيگير و كمي با فاصله از لبه ساحل به صورت بسيار جدي در حال صحبت با يكديگر هستند و گويي جوانب مسئله اي حياتي را براي يكديگر بازگو ميكنند. ناگهان سكوتي سنگين بين دو جوان حكمفرما ميشود. نگاه لبريز از شيطنت جوان 1 تمامي فكر او را به جوان2 منتقل ميكند. چند لحظه بعد دو جوان به قصد سوار شدن بر موتورسیکلت از جا بلند ميشوند. جوان2 در حال روشن كردن موتور و جوان 1 در انتظار.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;به محض روشن شدن موتورسیکلت با جستي بلند و در چشم به هم زدني كيسه ماهي ها را از كنار مرد مي قاپد و  و به سرعت به پشت موتور مي پرد. و فرار مي كنند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مرد ماهيگير از جا بلند مي شود و دوان دوان حركت مي كند. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;[&lt;STRONG&gt;شب – خارجي – اين سمت خيابان منتهي به ساحل&lt;/STRONG&gt;]&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تصوير پايين چند پله را نشان مي دهد كه در بالا به ساحل منتهي مي شوند و يك سراشيبي كنار پله ها براي عبور موتور و دوچرخه. يكدستگاه موتور سيكلت با سرعت هر چه تمامترو با عجله فراوان براي پايين آمدن بدون عبور از سراشيبي ترجيح مي دهد با پرشي بلند از روي پله ها عبور كند. موتور از كادر خارج ميشود و صداي مهيب برخورد در آن سمت خيابان به گوش مي رسد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;[&lt;STRONG&gt;شب – خارجي – آن سمت خيابان منتهي به ساحل&lt;/STRONG&gt;]&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;يكدستگاه موتور، كنار بلوار، خرد و خمير كه چرخ عقب آن هنوز در حال چرخيدن است. دو جوان با وضعيتي اسفناك و بي جان یکی كنار بلوار و دیگری به پایین تیر چراغ برق چسبیده است. مرد ماهيگير قدم زنان وارد كادر ميشود. پلاستيك ماهيهايش را كه كنار دست جوان 2 افتاده بر مي دارد و مي رود.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تصوير آهسته به سمت موتور سيكلت برميگردد. چرخ موتور هنوز در حال چرخيدن است.  درعمق تصوير خياباني است كه از ساحل دور مي شود. مرد ماهيگير پلاستيك ماهي در دست در عمق خيابان از صحنه دور مي شود.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Nov 2008 07:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aryanaayna&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>aysan_1242</dc:creator>
<guid>http://aryanaayna.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عقاب</title>
<link>http://aryanaayna.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>طبق قولي كه داده بودم توي اين پست يكي از شاهكار هاي مسلم شعر فارسي سروده دكتر پرويز ناتل خانلري كه تقديم شده به صادق هدايت قرار ميدم. اميدوارم لذت ببريد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براي صادق هدايت كه مانند عقاب، آزاد و مردانه زندگي كرد و تن و روح خويش به ذلت و خواري نيالود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/3584g9g.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;عــقـــاب&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;گشت غمناك دل و جان عقاب&lt;BR&gt;                                            چـو ازو دور شـد ايــام شـبــاب&lt;BR&gt;ديد كش دور به انجام رسيد &lt;BR&gt;                                            آفـتـابـش بـه لـب بـام رسيد&lt;BR&gt;بايـد از هستي دل برگيرد &lt;BR&gt;                                             ره سوي كشور ديگر گيرد&lt;BR&gt;خواست تا چاره ي ناچار كند &lt;BR&gt;                                             دارويـي جـويــد و در كـار كنـد&lt;BR&gt;صبحگاهي ز پي چـاره ي كـار &lt;BR&gt;                                             گشت بر باد سبك سير سوار&lt;BR&gt;گله كاهنگ چرا داشت به دشت &lt;BR&gt;                                             ناگه از وحشـت پر ولـولـه گشت&lt;BR&gt;وآن شبان بيم زده دل نگران &lt;BR&gt;                                             شـد پـي بـره ي نـوزاد دوان&lt;BR&gt;كبـك در دامـن خـاري آويخـت &lt;BR&gt;                                             مار پيچيد و به سوراخ گريخت&lt;BR&gt;آهو استاد و نگه كرد و رميد &lt;BR&gt;                                             دشت را خط غباري بكشيد&lt;BR&gt;ليك صياد سر ديگر داشت &lt;BR&gt;                                             صيد را فارغ و آزاد گذاشت&lt;BR&gt;چاره ي مرگ نه كاريست حقير &lt;BR&gt;                                             زنـده را دل نشـود از جـان سير&lt;BR&gt;صيد هر روز به چنگ آمد زود &lt;BR&gt;                                             مگـر آن روز كه صـيــاد نـبـود&lt;BR&gt;*******&lt;BR&gt;آشيان داشت در آن دامن دشت &lt;BR&gt;                                             زاغكي زشت و بداندام و پلشت&lt;BR&gt;سنگها از كف طفلان خورده &lt;BR&gt;                                             جان ز صد گونـه بلا در بـرده&lt;BR&gt;سالها زيسته افزون ز شمار &lt;BR&gt;                                             شكـم آكنـده ز گنـد و مـردار&lt;BR&gt;بـر سـر شـــاخ ، ورا ديـــد عـقــــاب &lt;BR&gt;                                             زآسمان سوي زمين شد به شتاب&lt;BR&gt;گفت كاي ديده ز ما بس بيداد &lt;BR&gt;                                             بـا تــو امــروز مــرا كــار افـتــاد&lt;BR&gt;مشكلي دارم اگر بگشايي &lt;BR&gt;                                             بكنـم آنچـه تو مي فرمايي&lt;BR&gt;گفت ما بنـده ي درگاه توييم &lt;BR&gt;                                             تا كه هستيم هواخواه توييم&lt;BR&gt;بـنــده آمـاده بـود فـرمـان چيسـت؟ &lt;BR&gt;                                             جان به راه تو سپارم جان چيست&lt;BR&gt;دل چو در خدمت تو شاد كنم &lt;BR&gt;                                             ننـگـم آيـد كه ز جـان يـاد كنم&lt;BR&gt;اينهمه گفت ولي در دل خويش &lt;BR&gt;                                             گـفـتـگــويي دگـر آورد به پيـش&lt;BR&gt;كاين ستمكار قوي پنجه كنون &lt;BR&gt;                                             از نيـاز است چنين زار و زبـون&lt;BR&gt;ليـك ناگه چـو غضبنـاك شود &lt;BR&gt;                                             زو حساب من و دل پاك شود&lt;BR&gt;دوستي را چو نباشد بنياد &lt;BR&gt;                                             حـزم را بايـد از دست نـداد&lt;BR&gt;در دل خويش چو اين راي گزيد &lt;BR&gt;                                             پـر زد و دورتـــرك جــاي گـزيــد&lt;BR&gt;*******&lt;BR&gt;زار و افسرده چنين گفت عقاب &lt;BR&gt;                                             كه مرا عمـر حبابي ست بر آب&lt;BR&gt;راست است اينكه مرا تيزپر است &lt;BR&gt;                                             لـيـك پــرواز زمـــان تـيــزتــر است&lt;BR&gt;من گذشتم به شتاب از در و دشت &lt;BR&gt;                                             بـه شـتــاب ايــام از مـن بـگـذشـت&lt;BR&gt;گرچه از عمر دل سيري نيست &lt;BR&gt;                                             مـرگ مي آيد و تدبيـري نيست&lt;BR&gt;من و اين شهپر و اين شوكت و جاه &lt;BR&gt;                                             عمـرم از چيست بـديـن حـد كـوتـاه؟&lt;BR&gt;تو و اين قامت و بـال نـاســاز &lt;BR&gt;                                             به چه فن يافته اي عمر دراز؟&lt;BR&gt;پـدرم از پـدر خويـش شنيـد &lt;BR&gt;                                             كه يكي زاغ سيه روي پليد&lt;BR&gt;با دو صد حيله به هنگـام شكـار &lt;BR&gt;                                             صد ره از چنگش كرده ست فرار&lt;BR&gt;پـدرم نيـز به تو دست نيافت &lt;BR&gt;                                             تا به منزلگه مقصود شتافت&lt;BR&gt;ليـك هـنـگــام دم بـاز پـسـيــن &lt;BR&gt;                                             چون تو بر شاخ شدي جايگزين&lt;BR&gt;از سـر حـســرت بـا مــن فـرمــود &lt;BR&gt;                                             كاين همان زاغ پليد است كه بود&lt;BR&gt;عمـر من نيـز به يـغـمــا رفتـه است &lt;BR&gt;                                             يك گل از صد گل تو نشكفته است&lt;BR&gt;چيست سرمايه ي اين عمر دراز؟ &lt;BR&gt;                                             رازي اينجاست تو بگشـا اين راز&lt;BR&gt;زاغ گفت ار تو در اين تدبيري &lt;BR&gt;                                             عهد كن تا سخنـم بپـذيـري&lt;BR&gt;عمرتان گر كه پـذيـرد كم و كـاست &lt;BR&gt;                                             ديگري را چه گنه كاين ز شماست&lt;BR&gt;زآسمـان هيـچ نياييـد فــرود &lt;BR&gt;                                             آخر از اينهمه پرواز چه سود؟&lt;BR&gt;پدر من كه پس از سيصد و اند &lt;BR&gt;                                             كـان انـدرز بُـد و دانـش و پـنــد&lt;BR&gt;بارها گفت كه بر چرخ اثير &lt;BR&gt;                                             بادها راست فـراوان تأثيـر&lt;BR&gt;بـادها كـز زبـر خـاك وزنــد &lt;BR&gt;                                             تن و جان را نرسانند گزند&lt;BR&gt;هرچه از خاك شوي بالاتـر &lt;BR&gt;                                             باد را بيش زيانست و ضرر&lt;BR&gt;تا بدانجا كه بر اوج افلاك &lt;BR&gt;                                             آيت مرگ بود پيك هلاك&lt;BR&gt;زاغ را مـيـل كـنـد دل بـه نشيـب &lt;BR&gt;                                             عمر بسيارش ازآن گشته نصيب&lt;BR&gt;ديگر اين خاصيت مردار است &lt;BR&gt;                                             عمر مردارخوران بسيار است&lt;BR&gt;خيــز و زيـن بيش ره چـرخ مپـوي &lt;BR&gt;                                             طعمه ي خويش بر افلاك مجوي&lt;BR&gt;نـاودان جايگهي سخت نكوست &lt;BR&gt;                                             به ازآن كنج حياط و لب جوست&lt;BR&gt;من كه صد نكته ي نيكو دانم &lt;BR&gt;                                             راه هـر بــرزن و هـر كـو دانـم&lt;BR&gt;آشيـان در پـس بـاغـي دارم &lt;BR&gt;                                             اندر آن گوشه سراغي دارم&lt;BR&gt;خوان گسترده ي الواني هست &lt;BR&gt;                                             خوردنـي هاي فـراوانـي هست&lt;BR&gt;*******&lt;BR&gt;آنچه زآن زاغ چنين داد سراغ &lt;BR&gt;                                             گنــدزاري بـود انـدر پـس بـاغ&lt;BR&gt;بوي بد رفته ازان تا ره دور &lt;BR&gt;                                             معدن پشه ، مقـام زنـبـور&lt;BR&gt;آن دو هـمــراه رسيـدنـد از راه &lt;BR&gt;                                             زاغ بر طعمه ي خود كرد نگاه&lt;BR&gt;گفت خواني كه چنين الوان است &lt;BR&gt;                                             لايـق محـضـر ايـن مـهـمــان است&lt;BR&gt;مي كنم شكر كه درويش نيم &lt;BR&gt;                                             خجل از مـاحضــر خويـش نيم&lt;BR&gt;گفت و بنشست و بخورد ازآن گند &lt;BR&gt;                                             تـا بيـامـوزد از او مـهـمـــان ، پـنــد&lt;BR&gt;*******&lt;BR&gt;عمـر در اوج فلك برده بسر &lt;BR&gt;                                             دم زده در نفـس بـاد سحـر&lt;BR&gt;ابـر را ديـده به زيـر پـر خويش &lt;BR&gt;                                             حيوان را همه فرمانبر خويش&lt;BR&gt;سينه ي كبك و تذرو و تيهـو &lt;BR&gt;                                             تازه و گرم شده طعمه ي او&lt;BR&gt;بــارهــا آمــده شــادان ز سـفـــر &lt;BR&gt;                                             به رهش بسته فلك ، طاق ظفر&lt;BR&gt;اينك افتاده در اين لاشه و گند &lt;BR&gt;                                             بـايــد از زاغ بـيــــامـوزد پـنــــد&lt;BR&gt;بوي گندش دل و جان تـافته بود &lt;BR&gt;                                             حال بـيـمــاري دق يــافتــه بــود&lt;BR&gt;دلـش از وحشـت و بـيـــزاري ، ريـش &lt;BR&gt;                                             گيج شد بست دمي ديده ي خويش&lt;BR&gt;يـادش آمد كه در آن اوج سپـهــر &lt;BR&gt;                                             هست پيــروزي و زيبـايـي و مهر&lt;BR&gt;شـادي ونصرت و فتـح و ظفـر است &lt;BR&gt;                                             نـفــس خـــرم بـــاد سـحـــر اسـت&lt;BR&gt;ديده بگشود و به هر سو نگريست &lt;BR&gt;                                             ديــد گـردش اثـري زيـنــهــا نيست &lt;BR&gt;هرچه بود از همه سو خواري بود &lt;BR&gt;                                             وحشـت و نـفـرت و بـيــزاري بـود&lt;BR&gt;بـال بـر هم زد و برجست از جـا &lt;BR&gt;                                             گفت كاي دوست ببخشاي مـرا&lt;BR&gt;سالها باش و بدين عيش بساز &lt;BR&gt;                                             تــو و مــردار ، تـــو و عـمــر دراز&lt;BR&gt;من نيـم درخور ايـن مهمـانـي &lt;BR&gt;                                             گـنــد و مــردار ، تـو را ارزانــي&lt;BR&gt;گـر در اوج فـلـكـم بـايـد مُــرد &lt;BR&gt;                                             عمر در گند به سر نتوان برد&lt;BR&gt;*******&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شهپــر شـاه هـوا اوج گــرفـت &lt;BR&gt;                                             زاغ را ديده بر او مانده شگفت&lt;BR&gt;ســوي بالا شـد و بالاتــر شـد &lt;BR&gt;                                             راست با مهر فلك هم بر شد&lt;BR&gt;لحظه اي چند بر اين لـوح كبــود &lt;BR&gt;                                             نقطه اي بود و سپس هيچ نبود!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن: موسيقي وبلاگ- هواي گريه-همايون شجريان- شعر از سيمين بهبهاني&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Nov 2008 08:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aryanaayna&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>aysan_1242</dc:creator>
<guid>http://aryanaayna.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روي جاده نمناك</title>
<link>http://aryanaayna.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چند روز پیش داشتم توي وسايلم مي گشتم و خاطرات گذشته رو مرور ميكردم كه يه چيزي توجهم رو جلب كرد. دو شعر در وصف صادق هدايت. اولی از مهدی اخوان ثالث و دومی از پرویز ناتل خانلری. که تصمیم گرفتم توی دو پست جدا این دوشعر رو در وبلاگ قرار بدم. و تقديم كنم به همه خوانندگان پر مهر وبلاگ. و  پست اول اختصاص داره به شعر استاد مهدی اخوان ثالث به دلیل ارادت خاصی که به ایشان دارم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i37.tinypic.com/5yb8ep.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر چه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از این دشت غبارآلود کوچیده ست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و طرف دامن از این خاک دامن گیر بر چیده ست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هنوز از خویش می پرسم گاه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آه !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چه می دیده ست آن غمناک روی جاده نمناک ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زنی گم کرده بوئی آشنا و آزار دلخواهی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سگی ناگاه دیگر بار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چنان چون پار یا پیرار ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سیه روزی خزیده در حصاری سرخ ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به تلخی باخته دار و ندار زندگی در قماری سرخ ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هزاران قطره خون بر خاک روی جاده نمناک ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چه نجوا داشته با خویش؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پیامی دیگر از تاریکخون دلمرده سودا زده کافکا ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه خشم و همه نفرین همه درد و همه دشنام ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درود دیگری بر هوش جاوید قرون حیرت  عصیانی اعصار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ابر رند همه آفاق مست راستین خیام ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i33.tinypic.com/fxdsvt.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هزاران سایه جنبد باغ را چون باد برخیزد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گهی چونان گهی چونین&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که می داند چه می دیده ست آن غمگین ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دگر دیریست کز این منزل ناپاک کوچیده ست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و طرف دامن از این خاک بر چیده ست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولی من نیک می دانم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چو نقش روز روشن بر جبین غیب می خوانم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#336699 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;که او هر نقش می بسته ست یا هر جلوه می دیده ست&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#336699 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نمی دیده ست چون خود پاک به روی جاده نمناک !&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; ----------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن: &quot;روی جاده نمناک&quot; - مهدی اخوان ثالث - از این اوستا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن: &quot;روي جاده نمناك&quot; داستاني از صادق هدايت بوده كه اثري از آن در دست نيست. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Oct 2008 06:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aryanaayna&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>aysan_1242</dc:creator>
<guid>http://aryanaayna.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
