تبليغاتX
به دنبال...لمس لحظه های ناب - به نیروانا
به دنبال...لمس لحظه های ناب

از طرف داداش آريانا به نيرواناي عزيزتر از يك خواهر...عزيزتر از يك دوست...

تقديم به نيروانا كه همچو نسيم شفاف و لطيف سحرگاهان آمد اما همچو قاصدكي در باد رفت ...!

به نيروانا كه حرف هايي داشت براي گفتن اما گوشي براي شنيدن نبود...!

به نيروانا كه حرف هايي داشت براي نگفتن كه از جنس ما نبود....!

به نيروانا كه جهان برايش كوچكتر از هر وسعت بي انتهايي بود كه در ذهن مادي مان متصور شديم...!

به نيروانا كه جهان انديشه هايش به همه جاي چهار راه هر ور باد جهان سرك ميكشيد جز بر مركز ثقل چهار راه كه كسي آنجا نايستاده بود جز خودش...!

به نيروانا كه همچو نجات دهنده اي راسخ و لبريز از ايمان ميدانست براي نجات جهان بايد خود را نجات داد...!

به نيروانا كه به زندانباني كه زنداني از ميله را برايش ساخته بود نشان داد زندانشان هميشه و تا ابد حقيرتر از زندان جسميست كه در آن زنداني شده ايم...!

به نيروانا كه هيچكداممان درد گذشتنش را نه از در نيم گشوده كه از در بسته اش ندانستيم...!

به نيروانا كه واژه متعفن و كثيف و تاريك خيانت را بر خلاف ذهن همه جهان با لطافت معنا كرد...!

به نيروانا كه تجاوز را نه در تجاوز به جسم كه در تجاوز به روح معنا كرد...!

به نيروانا كه گسيل تارهاي حنجره اش هميشه فرياد آزادي است...!

به نيروانا كه با هر بار حضورش همچو اسمش جهاني از آرامش در فضاي ذهن وروحم گستراند...!

به نيروانا كه خوشبخت است ...درد است...شاد است...چون انسان است...!

به نيروانا كه چيزي والاتر از درد مشترك و همزاد و همجنس است چون هرگز تنها از جنس واژه نيست بلكه از جنس واژه تا مرزهاي بي كران عمل است...!

به نيروانا كه حتي اگر بخواهد هم نمي تواند زميني باشد كه همچو خوني كه در ذره ذره وجودم جريان دارد يقين دارم از آسمان ها آامده تا به ما بفهماند روياهاي باشكوهي كه از جهان داريم و داشتيم چيزي جز يك روياي هيچ نبوده و نيست...!

نيروانا جان ....خواهرم ...شرمنده ام اگر نمي توانم  با واژه هاي بي بضاعتم تا نزديكي هاي روح بي انتها و احساس بلندت قدم بر دارم كه بي شك تو بزرگ تر و دست نيافتني تر از واژه هاي من هستي و خواهي بود و خواهي ماند...  

هان سنجیده باش!
که نومیدان را معادی مقدر نیست
معجزه کن!
معجزه کن!
که معجزه تنها دست کار توست
اگر دادگر باشی
که در این گستره گرگان اند
مشتاق بر دریدن بی دادگرانه ی آن که دریدن نمی تواند
و دادگری معجزه نهایی ست
و کاش در این جهان
مردگان را روزی ویژه بود
تا چون از برابر این همه اجساد گذر می کنیم
تنها دستمالی برابر بینی نگیریم
این پر آزارگند جهان نیست
تعفن بی داد است.

 آريانا گفت:اگر هنوز هم وبلاگ نويسي مي كردم با رفتن نيروانا حتما همچو او وبلاگم را خالي از هر نوشته ميكردم تا شايد بازگردد و بداند چقدر عزيز بود و بودنش چه اندازه مهم بود...

 

نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 14:8 توسط آيسان| |