تبليغاتX
به دنبال...لمس لحظه های ناب - اخر بازی...سین هفتم...به فاصله دوماه از هم!
به دنبال...لمس لحظه های ناب

بيست و ششم ديماه سال ۱۳۵۷ روز رفتن محمد رضا شاه پهلوي از ايران بهانه اي بود تا شعر زير رو از شاملوي بزرگ تقديمتون كنم. قابل ذكر اينكه اين شعر دقيقا در همين تاريخ(۲۶ ديماه ۵۷) و به همين مناسبت سروده شده و خود شاملو در مورد این شعر تعبیر زیبایی داره و میگه:البته این اخر بازی فقط یه نفر نیست!!!

اخر بازی


عاشقان

سر شکسته گذشتند

شرمسار ترانه‌های بی‌هنگام خويش
و کوچه ها

بـی زمزمه ماند و صدای پا

سربازان

شکسته گذشتند
خسته

بر اسبان تشريح
و لته‌های بی‌رنگ غروری

نگونسار
بر نيزه‌هايشان

تو را چه سود
فخر به فلک بر فروختن
هنگامی که هر غبار راه لعنت شده
نفرينت ميکند
تو را چه سود
از باغ و درخت
که با ياس‌ها به داس سخن گفته‌ای
آنجا که قدم بر نهاده باشی
گياه

از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک وآب را

هرگز
باور نداشتی

فغان! که سرگذشت ما
سرود بی‌اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه‌ی روسپيان باز می‌گشتند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
که مادران سياه‌پوش
ـ داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده ها
سر بر نياورده اند.

و شعر سین هفتم رو هم حدودا در اواخر اسفند ماه همان سال یعنی حدودا دو ماه بعد سروده است احتمالا شاملو از معدود روشنفکرای اون زمان بود که جسارت به خرج داد و در شعر سین هفتم و در سریعترین زمان ممکن دورنگاری از اینده رو به تصویر کشید!!!

سین هفتم
سیب سرخی ست ،
حسرتا
که مرا
نصیب
از این سفرۀ سنت
سروری نیست .

شرابی مرد افکن در جام هواست ،
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست .

سبوی سبزه پوش
در قاب پنجره –
آه
چنان دورم
که گویی جز نقش بی جانی نیست .

و کلامی مهربان
در نخستین دیدار بامدادی _
فغان
که در پس پاسخ و لبخند
دل خندانی نیست .

بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست .

ياد و خاطرش گرامي كه در تمام عمر پربارش نواله ي ناگزير را گردن كج نكرد و افسوس كه در سرزميني مرد كه مزد گوركن اش از آزادي آدمي افزون بود.



 

نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت 3:39 توسط آيسان| |