![]() |
![]() |
|
| زندگی لذت دمادم نفس هاست |
|
بعضی وقتا ساده ترین اتفاقات آدمو به تکاپو می ندازه تا دنبال چیزی بگرده که یا هرگز نگشته یا اصلا بهش فکر نکرده چیزی که با بودنش رنج زندگی در جهان به حداقل می رسه...؟!
ادبیات کهن ایران و جهان اولین امتحان پایان ترم اول ساعت نه صبح بود و سوال اول گیلگمش اسطوره ادبیات اشور بود که توضیح خیلی طولانی داشت و من داشتم سعی می کردم چند صفحه توضیح رو توی یه صفحه خلاصه کنم !خط چهارم بودم که یهو با صدای معاون دانشگاه به خودم اومدم که با صدای ضمختی که اون لحظه به شدت بی رحمانه بود نهیب می زد به یه پسر بلند شو من این حرفا حالیم نیست قبل امتحان با همه اتمام حجت کردیم و پسرک ملتماسانه می گفت: اقا شما اجازه بده من توضیح می دم با بی شعوری هر چه تمامتر پسرک رو بلند کرد و مثل حیوون هل می داد به طرف در شیشه ای سالن برو بیرون برو ما با هم حرفی نداریم و پسرک با چهره ای سرخ شده از بغض و حقیرانه التماس می کرد اقا بخدا همین دیروز می خواستم واریز کنم تموم عابر بانکا دیروز از کار افتاده بود شما فقط این امتحانو فرصت بده اقا ترم اخرم اگه نذارین امتحان بدم مجبورم یه ترم دیگه بمونم اقا تورخدا اجازه بده قول می دم امتحان بعد شهریه رو پرداخت کرده باشم همش صد تومن دیگه بیشتر بدهکارنیستم...؟دانشجوهای داخل سالن امتحان همه میخ اون صحنه بودن و با جیر جیر در سالن سکوت بازگشت و همه سر در برگه امتحان گویی هیچکس احساس حقارت تحمیل شده بر پسرک رو ما بین حداقل صد دانشجوی دیگه احساس نکرد...سرم اومد رو برگه ولی دیگه افسانه گیلگمش مضحک بود وقتی هیچکدام ندانستند چه فاجعه ای در چند قدمیشون اتفاق افتاده و دیگه قلمم بر برگه سر نخورد و اسطوره بزرگ ادبیات باستانی اشور و جهان برام طنز خنده داری بیش نبود ؟چه تلاطمی در من به راه افتاده بود و تحمل اون همه غوغای درونم منو به نا کجا ابادها هدایت می کرد !!!چند خطی رو که نوشته بودم خط زدم اسممو رو برگه نوشتم و راه افتادم طرف معاون که پشت میز نشسته بود،برگمو نگاه کرد این که خالیه ؟...مگه فرقی می کنه پر یا خالیش ؟ نمی کنه ؟...می کرد الان نمی کنه؟!جدا اگه پسر خودتو اینطوری جلو این همه ادم حقیر کنن ناراحت نمیشی ؟تازه فهمید چه خبره ؟اولا که من نمی ذارم پسرم اینطوری بشه دوما ما قبلا با همه در این مورد حرف زدیم ! لبخند تلخی زدم فکر می کردم فرق بین دار و ندار رو ندونی ؟چشماش گرد شد بهتره مواظب حرف زدنت باشی وگرنه می فرستمت ....؟ نذاشتم حرفش تموم شه دلم می خواست زیر مشت و لگد لهش می کردم دلم نمی خواست وقتی می ام بیرون چیزی تو دلم بمونه !! دیگه سکوت فقط می تونست من رو هم همراه پسرک به حقارت بکشونه ؟چشمامو بستمو دهنمو باز کردم ....اگه خفه نشی همونطور که شخصیت یه نفرو جلو این همه ادم شکستی جلو همشون هیکلتو به گند می کشم منو از چی می ترسونی ؟بالاتر از اخراج که نداریم من چقدر باید بی شعور باشم که تو جایی که تو معاونشی درس بخونم !!! از سر خشم و بهت و شاید ترسی اگاهانه سکوت سنگینی تو چهرش موج می زد چقدر دلم می خواست یه کلمه جواب می داد تا اغده چند هزار سالمو سرش خالی می کردم ولی جیک نمی زد نامرد !!! سرمو بردم جلو صورتش دلم می خواست نفسهای تنفر امیزمو حس کنه می دونی دلم می خواد تموم لجنزارای دنیا رو روت بالا بیارم ادمایی مثل تو زندگی رو در نظرم از اون چیزی که هست حقیر تر جلوه می دن وقت کردی از بقالی سر کوچتون یه خورده شعور بگیر ،مردونگی، مرام ،اه بوی تعفنت داره حالمو بهم می زنه خودت حسش نمی کنی نکبت؟!نمی دونم چرا بازم خالی نشدم ...جیر جیر در سالن پشت سرم و پسرکی که ده متر دور تر از در رو یه نیمکت نشسته بود و سرش پایین بود بالا سرش ایستادم اونقدر فکرش مشغول بود که داشتم به وجود خودم بالای سرش شک می کردم!!! واقعا ترم اخرته ؟سرشو اورد بالا حوصله جواب دادن نداشت ؟ جواب داد :بود دیگه نیست ؟ نمی دونستم چطوری باید حرفمو بزنم که از کاری که معاون سرش اورد بدتر نباشه ببین من ...؟لکنت زبون خودمو احساس کردم من دیروز از عابر بانک پول گرفتم فکر نکنم ...لکنت زبونم داشت رو به گنگی می زد بی حوصله گفت :که چی حالا ؟ ...بخدا من شرمندتم من تو عمرم به اندازه الان شرمنده کسی نشدم فقط می خوام یه ترم دیگه الاف نشی من امروز صبح قرار بود قبل از امتحان به صاحبخونمون کرایشو بدم ولی پیداش نکردم پولش تو جیبم جامونده ...؟دو تا ایران چک تو جیبم بود یه صدی یه پنجاهی سریع صدی رو در اوردم گرفتم جلوشو گفتم فکر کنم با این بتونی دهنشو ببندی تا بزاره بری سر جلسه ...وای خدای من چه عرق اضطرابی رو پیشونیم راه افتاده بود از اینکه نکنه جریانو بدتر کرده باشم ...متحیرانه نگام می کرد ؟!چه لحظات سختی بر من می گذشت ولی هر چه بود بدتر از پسرک نبودم ...بگیر دیگه پسر کسی سر جلسه بلند شه دیگه نمی ذارن بری تو... یهو از سر جاش بلند شد ! اگه قبول نکرد چی؟ می کنه فقط بفهمه بعد امتحان می ریزی حساب دانشگاه تموم ... با تردید چکو برداشت دو قدم حرکت کرد ایستاد کجا پیدات کنم بعد؟ من بیرون می ایستم تا تموم کنی ...ممنون قول می دم زود بیام بیرون که الاف نشی ؟...عجله نکن من کار خاصی ندارم !!! امتداد قدمهای پسرک در راهرو ...جیر جیر در سالن ...چند لحظه گفتگو ...چک روی میز معاون ...و صندلی امتحان ...چه هوای مسموم و خفه کننده ای در راهرو موج می زد و چه هبوط دردی در من...؟! نایستادم و امیدوار بودم پسرک واسه تموم کردن امتحانش عجله نکنه ...سریعا وسایلمو جمع کردم و با اولین پرواز همون روز بی هیچ تسویه حسابی با دانشگاه برگشتم به شهرم؟ !سر میز نشسته بودم و با شامم بازی می کردم تا چیزی تو ذهنم نمونه حدود ساعت ده اقاجون وارد خونه شد و با دیدن من جا خورد از جاخوردنش خندم گرفت ها چته پیرمرد غولک دیدی ...؟اومد نزدیک لبخند تلخ و با معنی بر لب داشت اگه غولک می دیدم کمتر جا می خوردم صدای خندم بلند شد بله؟اقا اریانا...؟موقع امتحانات...؟یهو ...؟یه دفعه...؟دیگه چه خبر... ؟اخراج ...؟واسه بار دوم ؟ دیگه نمی تونستم جلو خندمو بگیرم نه اقاجون پیشدستی کردم انصراف دادم که کارشون راحت شه ؟؟؟نشست رو صندلی رو به روم و من جریانو تعریف کردم حرفام که تموم شد در سکوت بی رحما نه ای خیره بود به چشمام دیگه بر نمی گردی؟ ...نه نمی تونم بودن در جایی رو تحمل کنم که به این راحتی شخصیت یه انسان رو به گند می کشونن و هیچ کس حتی جیک نمی زنه فکر کنم این نقطه ضعفمه ،اره اقاجون نقطه ضعفمه ،می دونین مشکل من چیه ؟اگه تو زندگی شخصیم هر اتفاقی بیفته فکر می کنم می تونم باز کمر راست کنمو بایستم اما وقتی واسه کسی اتفاقی می افته که مجبور باشم فقط شاهد باشم اونموقع نمی تونم کمر راست کنم و تو اون دانشگاه پر از فاجعه های حقارت امیز بود ،خودمم می دونم واسه خیلی ها می تونه خنده دار باشه برای همچین چیزی انصراف دادن ولی بهتره ضرر کنم ولی بعضی چیزها رو نبینم،کوری بهم ارامش می ده از این حس کوری متنفرم ولی دلم می خواد احمق باشم من این احمق بودنو دوست دارم چون جنون و حقارت زندگیم کمتر می شه ؟؟پشیمون نمی شی ؟... تو این مواقع پشیمونی رو نمی شناسم! چه شکلیه اقاجون؟لبخندی زدو گفت:خوبه راستی ایسان با مادرت رفتن نامزدی دختر داییت از الان به فکر قانع کردن ایسان باش میدونی که احتمالا چند وقتی باید بری کارتون خوابی ؟...وای نه اقاجون ...!!؟ از عجزم خندش گرفت و گفت داداش بزرگ به این بی عرضه ای ندیده بودم؟! بلند شد بره بالا رو راه پله ها ایستاد راستی اریانا موقعی که تصمیم انصراف گرفتی به این فکر کردی که ممکنه تموم دنیا مثل اون دانشگاه باشه ؟چه سوالی و چه سکوتی در من به جریان افتاد... دیدی پسر نکردی؟ هیچوقت حتی به اندازه سر سوزنی از انصرافم پشیمون نشدم چون شاید هیچطوره نتونم بگم در اون لحظه چه حادثه ای در ذهن من رخ داد و به قول شریعتی (حرفهائی هست برای "نگفتن" زنده یاد صادق هدایت می گه :انسان یه سرمایه بزرگ تو زندگیش داره که هروقت کم اورد می تونه بره سراغش؟؟؟ خودکشی !!!شاید این بهترین و مسخره ترین جواب بود برای سوال اقا جون ....چون احتمالا جواب سوال اقاجون توی نبودن و ندیدن خلاصه می شه .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 1:37 قبل از ظهر توسط آریانا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اسمم اریاناست احتمالا سر راهیم پدر و مادر قانونیمو تو یه حادثه از دست دادم سه بار دانشگاه قبول شدم یه بار اخراج شدم یه بار ترک تحصیل الانم می گن دانشجوام به شدت مایه دارم البته احتمالا از لحاظ مادی ولی فقر رو با تمام عظمتش و با تمام وجودم تجربه کردم و می دونم چقدر زیبا و چقدر تلخ .. تا دلتون بخواد رفیق بازم و در نقطه مقابلش تا دلتون بخواد تنها هر چیزی رو که تو این دنیا بهش می گن لذت تجربه کردم و عاشق میوه ممنوعه ام و بیشتر از اون عاشق خدا...دست به قلمم اصلا خوب نیست ولی بر حسب وظیفه چون یه زندگی پر از تجربه های شیرینو تلخ دارم و تلخیهاشو به اندازه همون شیرینیها دوست دارم حالا اومدم تو این وب و تو این دنیای مجازی تا از تجربه هام بگم شاید یه چیزی شما یاد بگیرین و بیشتر از اون من از شما...
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| نویسندگان |
|
آریانا آيسان |
|
RSS
|