تبليغاتX
به دنبال...لمس لحظه های ناب
به دنبال...لمس لحظه های ناب

ديشب اخر شبي داشتيم با اريانا بر مي گشتيم خونه و منم به اريانا پيله شده بودم كه من هوس بلال كردم ؛ و حالا از اريانا اصرار كه بابا بي خيال و از منم اصرار كه تا واسه من بلال پيدا نكني حق نداري بري خونه .

بالاخره اريانا كنار يه پارك يه   دست فروش پيدا كرد كه داشت بلال رو اتيش كباب مي كرد و به شدت هم دورش شلوغ بود و منم كه بدجوري هوس بلال كرده بودم هوار كشيدم هوراااااااااا بالاخره پيدا شد و اريانا طبق معمول كه سر به سرم مي ذاره گفت:اينم بلال برو بگير كه يه وقت چشم بچت شور نشه و منم كلافه بش گفتم :بي ادب كلا جون به جونت كنن ادب نداري...؟از ماشين پياده شدم و رفتم طرف بلال فروشه و چون اريانا نمي خورد به بلال فروشه گفتم يه بلال به من بدين .

دور بلال فروشه بدجوري شلوغ بود ولي دستش خيلي سريع بود تند تند بلالا رو پاك مي كرد و مي داد دست يه خانمي كه بغل دستش ايستاده بود و اونم كباب مي كرد ومي داد به مشتري.

بلال به دست اومدم به طرف ماشين ،اريانا تكيه داده بود به ماشين و سيگار به دست خيره شده بود به بلال فروشه...همينطوري كه دهنم پر بلال بود پرسيدم: تو كوفت نمي كني...جوابي نداد! نگاش كردم ديدم اصلا هواسش به من نيست به شوخي گفتم :باز چه مرگت شده؟اروم گفت:رفتي بلال خريدي متوجه چيزي نشدي؟گفتم:نه مگه قراره متوجه چيز خاصي بشم؟باز اروم جواب داد يه بار ديگه با دقت نگاه كن...باز نگاه كردم و گفتم:چيز عجيبي نمي بينم؟كلافه گفت:واي ايسان بهت نمي ياد اينقده خنگ باشي...باز مكث كردم گفتم:چيه مگه ؟گفت:حالا دوباره نگاه كن و من خيره شدم به مرد بلال فروش كه انگار اصلا قرار نبود دورش خلوت بشه...!گفت:يه مرد داره بلال مي فروشه زنش هم داره كمكش  بلال كباب مي كنه زنش جوونه و به طرز خارق العاده اي زيباست و از هر ده تا مشتري نه تاش پسر همسن منه كه بيشترشون هم كنار اتيش دور و بر زنه مي پلكن...؟چند لحظه به اون چيزي كه اريانا گفت دقت كردم وناخوداگاه گفتم:واي اريانا نمي خواي بگي مرده داره از زنش...؟؟؟ پريد تو حرفمو گفت:اتفاقا برعكس خوب كه دقت كني مي بيني زن و مرده اصلا تو باغ نيستن و حتي زنه اصلا نگاهي به هيچكدومشون هم نمي كنه ولي چون خوشگله بدجوري دورش شلوغه معلوم نيست واقعا دارن بلال مي خرن يا....حس كردم بلال تو دهنم زهر مار شد!!! اريانا باز گفت:كاش يه نفر از اونايي كه به جاي خريدن بلال دور و بر زنه مي پلكن بلكه راه بده متوجه ميشد يه مرد و زن شرافتمندانه ايستادن و دارن زندگيشونو با چنگ و دندون رو پا نگه مي دارن....حس كردم جمله اريا مثل يه سقف خونه خرابه رو سرم خراب شد...!!!

تو راه خونه ديگه هيچ خبري از اون خنده و شوخي هاي جفتمون نبود و دم در خونه ناخواگاه و نمي دونم چرا يهو از اريانا پرسيدم چطور متوجه شدي؟گفت:ساده بود راحت مي شد فهميد !

باز گفتم :پس چرا من هواسم نبود؟

گفت :بي خيال دختر اعتراف نگير؟؟؟

گفتم:نه جدي ميگم؟

نفس عميقي كشيدو گفت:چون منم يه پسرم مثل همه اونايي كه دور و بر زنه مي پلكيدن ...براي چند لحظه خشكم زد و گفتم:نه به نظر من ربطي نداشت به اينكه دختر باشي يا پسر ،به نظر من بعضي ها حس ميكنن وظيفشونه بدونن...

كلافه و عصبي گفت:ايسان وظيفه دونستني كه ندوني يا فرصت پيدا نكني اون دونستن به بيراهه رفته رو   تغيير بدي مفت نمي ارزه...درو باز مي كني يا خودم باز كنم...؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 1:10 توسط آيسان| |
 

سالی
نوروز
بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه
سالی
نوروز
بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور
بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.
سالی
نوروز
همراه به درکوبی مردانی
سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز
نام ِ ممنوع‌اش را
وتاقچه گناه
دیگربار
با احساس ِ کتاب‌های ممنوع
تقدیس شود.
در معبر ِ قتل ِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته
به ناگاه
فراز خواهدشد
دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد
لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد
وبهار
درمعبری از غریو
تاشهر
خسته
پیش باز خواهدشد
سالی
آری
بی گاهان
نوروز
چنین آغاز خواهدشد
 
احمد شاملو
 بهمن 1356
نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 12:31 توسط آيسان| |

از طرف داداش آريانا به نيرواناي عزيزتر از يك خواهر...عزيزتر از يك دوست...

تقديم به نيروانا كه همچو نسيم شفاف و لطيف سحرگاهان آمد اما همچو قاصدكي در باد رفت ...!

به نيروانا كه حرف هايي داشت براي گفتن اما گوشي براي شنيدن نبود...!

به نيروانا كه حرف هايي داشت براي نگفتن كه از جنس ما نبود....!

به نيروانا كه جهان برايش كوچكتر از هر وسعت بي انتهايي بود كه در ذهن مادي مان متصور شديم...!

به نيروانا كه جهان انديشه هايش به همه جاي چهار راه هر ور باد جهان سرك ميكشيد جز بر مركز ثقل چهار راه كه كسي آنجا نايستاده بود جز خودش...!

به نيروانا كه همچو نجات دهنده اي راسخ و لبريز از ايمان ميدانست براي نجات جهان بايد خود را نجات داد...!

به نيروانا كه به زندانباني كه زنداني از ميله را برايش ساخته بود نشان داد زندانشان هميشه و تا ابد حقيرتر از زندان جسميست كه در آن زنداني شده ايم...!

به نيروانا كه هيچكداممان درد گذشتنش را نه از در نيم گشوده كه از در بسته اش ندانستيم...!

به نيروانا كه واژه متعفن و كثيف و تاريك خيانت را بر خلاف ذهن همه جهان با لطافت معنا كرد...!

به نيروانا كه تجاوز را نه در تجاوز به جسم كه در تجاوز به روح معنا كرد...!

به نيروانا كه گسيل تارهاي حنجره اش هميشه فرياد آزادي است...!

به نيروانا كه با هر بار حضورش همچو اسمش جهاني از آرامش در فضاي ذهن وروحم گستراند...!

به نيروانا كه خوشبخت است ...درد است...شاد است...چون انسان است...!

به نيروانا كه چيزي والاتر از درد مشترك و همزاد و همجنس است چون هرگز تنها از جنس واژه نيست بلكه از جنس واژه تا مرزهاي بي كران عمل است...!

به نيروانا كه حتي اگر بخواهد هم نمي تواند زميني باشد كه همچو خوني كه در ذره ذره وجودم جريان دارد يقين دارم از آسمان ها آامده تا به ما بفهماند روياهاي باشكوهي كه از جهان داريم و داشتيم چيزي جز يك روياي هيچ نبوده و نيست...!

نيروانا جان ....خواهرم ...شرمنده ام اگر نمي توانم  با واژه هاي بي بضاعتم تا نزديكي هاي روح بي انتها و احساس بلندت قدم بر دارم كه بي شك تو بزرگ تر و دست نيافتني تر از واژه هاي من هستي و خواهي بود و خواهي ماند...  

هان سنجیده باش!
که نومیدان را معادی مقدر نیست
معجزه کن!
معجزه کن!
که معجزه تنها دست کار توست
اگر دادگر باشی
که در این گستره گرگان اند
مشتاق بر دریدن بی دادگرانه ی آن که دریدن نمی تواند
و دادگری معجزه نهایی ست
و کاش در این جهان
مردگان را روزی ویژه بود
تا چون از برابر این همه اجساد گذر می کنیم
تنها دستمالی برابر بینی نگیریم
این پر آزارگند جهان نیست
تعفن بی داد است.

 آريانا گفت:اگر هنوز هم وبلاگ نويسي مي كردم با رفتن نيروانا حتما همچو او وبلاگم را خالي از هر نوشته ميكردم تا شايد بازگردد و بداند چقدر عزيز بود و بودنش چه اندازه مهم بود...

 

نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 14:8 توسط آيسان| |

24 بهمن سالگرد درگذشت پریشادخت شعر فارسی بانو فروغ فرخزاد هست. به همین بهانه شعری از فروغ رو در این پست قرار دادم. بخونید و ببینید که چگونه فروغ بی پروا در مورد زندگیش صحبت می کنه که هنوز که هنوزه بعد از 5 دهه جامعه مرد سالار ما آن را موجب سرافکندگی خود می بیند که در چنین مملکتی زنی گفته باشد: "گنه کردم گناهی پر زلذت"

 

گنه کردم گناهی پر ز لذت                کنار پیکری لرزان و مدهوش

خداوندا چه می دانم چه کردم          در آن خلوتگه تاریک و خاموش

 

در آن خلوتگه تاریک و خاموش         نگه کردم به چشم پر ز رازش

دلم در سینه بی تابانه لرزید              ز خواهش های چشم پر نیازش

 

در آن خلوتگه تاریک و خاموش            پریشان در کنار او نشستم

لبش بر روی لبهایم هوس ریخت         ز اندوه دل دیوانه رستم

 

فرو خواندم به گوشش قصه عشق       تو را می خواهم ای جانانه من

تو را می خواهم ای آغوش جان بخش    تو را ای عاشق دیوانه من

 

هوس در دیدگانش شعله افروخت        شراب سرخ در پیمانه رقصید

تن من در میان بستر نرم                    بروی سینه اش مستانه لرزید

 

گنه کردم گناهی پر ز لذت                  در آغوشی که گرم و آتشین بود

گنه کردم  میان بازوانی                    که داغ و کینه جوی و آهنین بود

نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 12:9 توسط آيسان| |
بيست و ششم ديماه سال ۱۳۵۷ روز رفتن محمد رضا شاه پهلوي از ايران بهانه اي بود تا شعر زير رو از شاملوي بزرگ تقديمتون كنم. قابل ذكر اينكه اين شعر دقيقا در همين تاريخ(۲۶ ديماه ۵۷) و به همين مناسبت سروده شده و خود شاملو در مورد این شعر تعبیر زیبایی داره و میگه:البته این اخر بازی فقط یه نفر نیست!!!

اخر بازی


عاشقان

سر شکسته گذشتند

شرمسار ترانه‌های بی‌هنگام خويش
و کوچه ها

بـی زمزمه ماند و صدای پا

سربازان

شکسته گذشتند
خسته

بر اسبان تشريح
و لته‌های بی‌رنگ غروری

نگونسار
بر نيزه‌هايشان

تو را چه سود
فخر به فلک بر فروختن
هنگامی که هر غبار راه لعنت شده
نفرينت ميکند
تو را چه سود
از باغ و درخت
که با ياس‌ها به داس سخن گفته‌ای
آنجا که قدم بر نهاده باشی
گياه

از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک وآب را

هرگز
باور نداشتی

فغان! که سرگذشت ما
سرود بی‌اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه‌ی روسپيان باز می‌گشتند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
که مادران سياه‌پوش
ـ داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده ها
سر بر نياورده اند.

و شعر سین هفتم رو هم حدودا در اواخر اسفند ماه همان سال یعنی حدودا دو ماه بعد سروده است احتمالا شاملو از معدود روشنفکرای اون زمان بود که جسارت به خرج داد و در شعر سین هفتم و در سریعترین زمان ممکن دورنگاری از اینده رو به تصویر کشید!!!

سین هفتم
سیب سرخی ست ،
حسرتا
که مرا
نصیب
از این سفرۀ سنت
سروری نیست .

شرابی مرد افکن در جام هواست ،
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست .

سبوی سبزه پوش
در قاب پنجره –
آه
چنان دورم
که گویی جز نقش بی جانی نیست .

و کلامی مهربان
در نخستین دیدار بامدادی _
فغان
که در پس پاسخ و لبخند
دل خندانی نیست .

بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست .

ياد و خاطرش گرامي كه در تمام عمر پربارش نواله ي ناگزير را گردن كج نكرد و افسوس كه در سرزميني مرد كه مزد گوركن اش از آزادي آدمي افزون بود.



 

نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت 3:39 توسط آيسان| |

ديشب با يكي از دوستام رفته بودم نمايش فيلم كوتاه حوزه هنري .فيلم كوتاهي رو كه ديدم برام خيلي جالب بود طوري كه از ديدن اون يه جورايي حس هيجان بدي درونم شكل گرفت ؟داستان فيلم از اين قرار بود كه يه پدر پاي بخاري نشسته بود و مي خواست ترياك بكشه بعد هر چي گشت كاغذ پيدا نكرد و براي درست كردن چيزي كه در اصطلاح به اون لول گفته ميشه دفتر نقاشي رو كه پسرش داشت تو اون نقاشي ميكشيد پاره كرد و با اون لول ساخت و شروع كرد به ترياك كشيدن!روز بعد همون پسر از مدرسه برگشت و ديد توي حياطشون آتيش روشنه پس اونم به تقليد از پدر با كاغذ لول درست كرد و نشست پاي آتيش و همون لحظه پدر سر رسيد و از ديدن اون صحنه منقلب شد!!! داستان فيلم برام جالب بود و فكر كنم يه جورايي به طرز شديدي تحت تاثير قرار گرفته بودم !يكساعت بعد وارد شركت شدم آريانا پشت كامپيوتر نشسته بود و داشت يه چيزي تايپ ميكرد من هيجان زده و بي توجه به اينكه آريانا در حالت تايپ كردن نصفه و نيمه گوشش به منه شروع كردم به تعريف كردن فيلم و آخر سر با هيجان بيشتري پرسيدم فوق العاده بود نه ؟و آريانا خيلي خونسرد در حالي كه سرش توي مانيتور بود گفت:بدك نبود...جا خوردم باز پرسيدم يعني خوشت نيومد از داستان فيلم ؟باز در همون حالت جواب داد :خوب بود ...عصبي و كلافه رفتم به طرف ميز و دستشو رو كيبور كشيدم كنار و گفتم :يعني چي ؟هواست به من نيست يا از داستان فيلم خوشت نيومده؟و آريانا با نگاهي عجيب بهم گفت:دهههههه آيسان چته ؟خب من كه فيلمو نديدم چه مي دونم چطور كارگرداني شده چطور روايت شده چطور تدوين شده...پريدم تو حرفشو گفتم :من دارم در مورد داستان مي پرسم ميگم چطور بود ؟به نظر من فوق العاده بود؟آريانا متعجب پرسيد چرا فوق العاده بود؟و من مشتاق از جمع كردن هواس آريانا گفتم :چون يه فاجعه رو به تصوير كشيده بود ؟آريانا به حالت تمسخر آميزي گفت:جدا ؟واي چرا من متوجه نشدم ؟ و من گيج گفتم:يعني چي ؟داستان به اين خوبي...آريانا چشماشو با دستش ماليد و گفت:تو چرا هميشه مثل پارازيت مي پري تو ذهن من ؟و من ناراحت بهش نگاه كردم لبخندي زدو گفت:اوكي بشين تا بت بگم و من نشستم رو كاناپه و آريانا در حالي كه سيگارشو روشن ميكرد آروم رو به روم نشست براي چند لحظه به ميز وسط هر دو تامون خيره شد و گفت: اولا داستان از نظر منطق مورد داره؟ به يه دليل ساده: اونم اينكه بيشعور ترين معتاد هم وقتي همچين كاري جلوي فرزندش ميكنه احتمال نود و نه درصد مي دونه ممكنه فرزندشم اين كارو بكنه ويا تقليد بكنه ازش و احتمالاچون مي دونن فقط يه معتاد از بين هزارن معتاد ممكنه اين وسط از ديدن تقليد فرزندش منقلب بشه به اين شدتي كه تو ميگي كارگردان نشون داده و اما دوما: گفتي فاجعه؟خب حساب كن مثلا ايني رو كه الان برات تعريف ميكنم ميخوام فيلمش بكنم !مثلا؟ اوكي؟ و من با سر حرفشو تاييد كردم گفت خب ببين داستان من منطقي تر و فاجعه آميز تره يا اوني كه تو ميگي ؟سه سال پيش رفتم انزلي خونه يكي از دوستام ؛ دوستم مصطفي معتاد به ترياك بود و چون جلو خانوادش مصرف نميكرد به من گفت ميخوام برم خونه كسي ترياك بكشم مي ياي و من گفتم آره و با هم رفتيم در يه خونه اي ؛ در اون خونه يه پسر حدودا نه ساله ايستاده بود دوستم گفت:سلام مهدي مامان خونه هست و پسرك گفت آره و ما داخل خونه شديم توي اون خونه با يه زن حدودا سي ساله و خوشگل رو به رو شدم كه گويا براي تامين مخارج زندگي مواد مخدر مي فروخت و هر ازگاهي بعضي ها مثل دوست من مصطفي اونجا مواد رو مصرف مي كردند مصطفي نشست كنار گاز تك شعله نسبتا كوچكي و شروع كرد و زن هم با يه بچه قنداقي حدودا چند ماهه كنار مصطفي چند تا دود گرفت بعد از چند لحظه مهدي همون پسرك نه ساله وارد خونه شد و نشست كنار دوستم و اون هم شروع كرد به كشيدن و حدودا همون موقع بچه قنداقي شروع كرد به گريه كردن...خب حالا هر مادري باشه چطور بچه شو آروم ميكنه ؟!!!

آريانا مكثي طولاني كرد پك سنگيني به سيگارش زد تو زير سيگاري خاموشش كرد و ادامه داد: زن دستي كشيد روي ترياكي نسبتا نرم و آروم كمي ترياك رو روي لب هاي نوزاد قنداقي چند ماهه كشيد و...باز مكث كرد ...نوزاد آروم شد...!!! سكوت سنگيني بعد از اين جمله ما بينمون حكمفرما شد علت سكوت من يك ذهنيت سراسر پراكنده بود با دنيايي از چرا ها اما شايد سكوت آريانا زاييده بغض درون گلويش بود بعد از چند لحظه سكوتو شكست و گفت:مشكل بزرگ فيلمسازاي جوون و بي تجربه  ما اينه كه نمي دونن و هيچ كس هم بهشون نميگه در يه فيلم بايد اوج قله فاجعه يك اتفاق دراماتيك رو به تصوير بكشند ....؟؟؟ حالا به نظرت داستان من فاجعه آميز تر بود يا اوني كه تو ديدي ؟  و سريع جواب داد نه نمي خواد جواب بدي چرا من زود قضاوت كنم من كه فيلمو نديدم شايد اتفاق اون از ايني كه من تعريف كردم فاجعه بار تر باشه ...!!! البته به نظر من هر دو سر جاي خودشون قابل احترامن...

فكر كنم طبق معمول و مثل قلمش توي خاطره ها ؛داستان ها؛نمايشنا مه هاش و فيلمنامه هاش ميخواست من رو با يه تعليق و پايان باز رو به رو كنه و تصميم گيري رو به عهده خودم بزاره؟

پ.ن:فيلمنامه خيانت ذهني(پست قبل) از دست نوشته هاي كسي كه هيچوقت ننوشت چهار هفته پيش فيلمبرداري شد و سه روز پيش تدوين شد و...فيلم از نظر كارگرداني عالي شده اما...آريانا از كارگردان فيلم پرسيد :ميخواي فيلمو چي كار كني؟ كارگردان گفت براي جشنواره ساختمش. آريانا گفت:پس خودتو علاف كردي به يه دليل ساده فيلم كوتاه يعني زبان تصوير نه دو صفحه ديالوگ !!! و به شوخي بهش گفت:فكر نكنم فيلمت تا پليس راه هم بره چه برسه به جشنواره به همون دليلي كه بهت گفتم و ايني هم كه گفتم عقيده من نيست بلكه عقيده همون آقايوني هست كه قراره تو جشنواره ها فيلمتو ببينن

پ.ن: با اينكه آريانا فيلمو اينطوري نقد كرد اما خودش هم معترف بود از نظر كارگرداني فيلمنامه خيانت ذهني فوق العاده كارگرداني شده

پ.ن:فكر كنم اتفاق ديشب بهانه اي شد تا باز من از آريانا يادي بكنم تا يادم بمونه اگه در بين شما هستم به خاطر لطف داداشم و مهرباني شما در پذيرايي خودم در جمع گرمتونه.

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 12:18 توسط آيسان| |

از دست نوشته های کسی که هیچ وقت ننوشت...

صحنه یک .

حس غالب صحنه:حسی ارام و یکنواخت

شب ،داخلی،کافی شاپ

دختری حدودا بیست ساله وارد کافی شاپ میشود در حالی که کتاب و شاخه گلی در دست دارد به طرف میز حسابداری کافی شاپ می رود،پشت میز پسرجوانی بی توجه به اطرافش در حال صحبت کردن با تلفن است

دختر:سلام ...راحت باش ..مزاحمت نمی شم فقط میخواستم ببینم یاشار پشت یا بالاست؟

پسر با اشاره دستش بالارا نشان می دهد و گرفتار صحبت کردن می شود و دختر ارام از پله ها بالا می رود.

 

صحنه دو

حس غالب:حسی ارام اما رو به جنبشی ذهنی

شب ،داخلی،کافی شاپ

یاشار پشت میزی نشسته و مشغول نوشتن چیزی است طوری که متوجه حضور دختر نمی شود؟دختر ارام می رود پشت سرش می ایستد وگل را ارام می گیرد جلو صورت یاشار!

دختر:از کی تا حالا پیشخدمتا نویسنده شدن؟

یاشار جا خورده بر می گردد به طرف دخترک وسریع دفتری را که در ان در حال نوشتن است می بندد دخترک از ترس او خنده اش می گیرد

یاشار :وای ...خدا بگم چی کارت کنه دختر؟

دختر خنده اش بلند تر می شود و گل را به یاشار می دهد و روبه رویش می نشیند

دختر :الهی من فدای اون ترست بشم ؟اگه می دونستم اینقدر باحال می ترسی ....

یاشار می پرد وسط حرفش و در حالی که گل را بو می کند

یاشار :روزی یه بار منومی ترسوندی ؟؟؟

دختر در حالی که باز از حرف یاشار به خنده افتاده با سر حرف او را تایید می کند و یاشار در حالی که شماطت وار به او خیره شده  گل را روی دفترچه ای که در ان می نوشت می گذارد و نگاهی به ساعتش می کند

یاشار:ساعت یه ربع به یازده هست تو این موقع شب اینجا چی کار می کنی؟

دختر با اخم

دختر :ناراحتی تا برم؟

یاشار :نه ...نه فقط سابقه نداشته این موقع بیای از خونه بیرون؟

دختر :یه چیزی واست گرفته بودم امروز هر چی کردم بیام اینجا نشد تا الان که دیگه بابایینا رفتن واسه شیرینی خورون داداشی منم جیم شدم اومدم اینجا.

یاشار :اینم از مزایای اینه که ادم خونه دوست دخترش نزدیک محل کارش باشه

دختر:شایدم برعکس(می خندد)تو چطوری اینجا می نویسی؟

یاشار (گیج و مبهم سرش را تکان می دهد)خودمم نمی دونم؟بعضی چیزا جبر دیگه وقتی صبح دانشگاه باشی بعد از ظهرم تا دیر وقت سر کار مجبوری از کمترین فرصت ها بیشترین استفاده رو بکنی

دختر:(با شیطنت )ولی خوب موقعی رسیدمااااااا

یاشار :ببخشید...چرا اونوقت؟

دختر :مچتو گرفتم (می خندد)

یاشار با لبخندی به او خیره شده

دختر :حالا چی می نوشتی؟بزار خودم بگم،نمایشنامه؟

یاشار :(به شوخی)نچ!

دختر:فیلمنامه؟

یاشار :(به شوخی)نچ!

دختر:داستان کوتاه؟

یاشار:(به شوخی)نچ!

دختر:(با هیجان خاصی)اها ...فهمیدم!داشتی در مورد دوست دخترات می نوشتی ؟

یاشار با حالت مشکوکی به او نگاه می کند و ناگهان خنده اش می گیرد

یاشار :نه بعضی وقتا یه چیزایی به ذهنم می رسه که اگه سریع ننویسمشون می پره ...همین!

دختر :بزار یه سوال بکنم ؟قبل از من چند تا دوست دختر داشتی؟

یاشار :راست بگم یا دروغ؟(می خندد)

دختر:اگه راست بگی چند تا اگه دورغ بگی؟

یاشار:اگه دروغ بگم می گم هیچی ولی اگه راست بگم ....تعدادشونو یادم نمی یاد؟

دختر:(جدی)شده یکیشو اونقدر دوست داشته باشی که بعد ازدست دادنش....

یاشار می پرد وسط حرفش

یاشار:فکر کنم قبلا هم اینو بهت گفتم هیچ وقت توی رابطه هام مثل بقیه فقط به دو کلمه س..ک..س یا ازدواج فکر نکردم هیچ وقتم سعی نکردم وابسته بشم که بعد بخوام حسرتشو بخورم همیشه توی زندگی همه چیز برام شکل یه تجربه بوده ، فکر کنم ادمایی هم که وارد زندگیم شدن همینطور ؟شاید...شاید فقط مهم برام اینه که درست تجربه کنم خوب یا بدش مهم نیست!واسه همین زیاد تو ذهنم نمی مونن اونایی هم که می مونن بهشون فکر نمی کنم چون نیازی نیست؟

دختر:پس منم مثل بقیم ...یه تجربه ؟

یاشار :نمی دونم ...وقتی بهت فکر می کنم می بینم تو با بقیه تجربه هام متفاوتی؟نمی دونم دقیقا چطوری بگم یه چیزایی تو وجودت هست که با بقیه فرق می کنه؟یه پاکی خاص...یه نجابت غریب ...(مکث می کند)زلالی تو! زلال تر از اب و...زلال تر از بقیه...

دختر:پس می شه امیدوار بود یه ربع به یازده یه شبم شیرنی خورون من باشه؟؟؟

یاشار:(طوری که می خواهد حرف را عوض کند)گفتی واسم یه چیزی اوردی؟

دختر:اره گفته بودی همه کتابای شریعتی رو خوندی و همشو داری جز یکیشو نداری؟

یاشار:(هیجان زده)وای هبوط...؟

دختر :اره ولی گرفتنش یه شرط داره؟

یاشار :هر چی باشه قبول؟

دختر :باید بگی شریعتی تو کتاب از خوشبختی چه تعریفی می ده؟

یاشار :(متفکر)خوشبختی...؟؟؟

صدای همان پسرک پشت میز حسابداری کافی شاپ

پسرک:یاشار یه لحظه بیا پایین

یاشار:(به شوخی)خوشبختی رو نمی دونم ولی بدختی یعنی اینکه وقتی داری با یه خانم خوشگل مهربون حرف می زنی یکی پارازیت بندازه وسط حرفت(بلند می شود)چی می خوری واست بیارم؟

دختر:چیزی نمی خوام ولی اگه تا برگشتنت تعریفو یادت نیاد از کتاب خبری نیست

یاشار:(می خندد)اوکی !با تعریف بر می گردم

یاشار می رود پایین و دختر ارام گل رز را از روی دفتر بر می دارد بود می کند و ناخوداگاه و کنجکاو دفتر را به سمت خود می کشد و باز می کند صفحه ای باز می شود که خودکار یاشار وسط ان گذاشته شده است چشمان دخترک روی نوشته ها می چرخد و ناگهان میخ می شود

نمایی از صفحه ای که چشمان دخترک روی ان میخ می شود اول صفحه نوشته شده:

تلخ ترین و سخت ترین لحظه زندگی لحظه ایه که یه نفر رو به روت نشسته و فکر می کنه تو دوستش داری ولی نمی دونه تو در همون لحظه دلت می خواد یکی دیگه جای اون نشسته باشه و داری به یکی دیگه فکر می کنی...!!!

یاشار با عجله بالا می اید از دخترک خبری نیست ؟ارام به طرف میز می رود کتاب هبوط روی صفحه سمت راست همان نوشته گذاشته شده و گلبرگ های رز روی نوشته پر پر شده یاشار ارام گلبرگ ها را پس می زند زیر همان نوشته اضاف شده دکتر شریعتی می گوید:خوشبخت ترین ادم ها خرترین اون ها هستند....!ای کاش خوشبخت بودم یاشار....!!!

 دست نوشته ها ادامه دارد...

نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت 12:21 توسط آيسان| |

شخصيتها:

جوان1

جوان2

مرد ماهيگير

[شب - خارجي - كنار ساحل]

مرد ماهيگير حدودا 3۵ ساله، با دقت و وسواس تمام طعمه ها را سر قلاب ميزند در آب مياندازد و ماهي هايي را كه صيد ميكند يكي يكي درون پلاستيك كنار دستش مياندازد. دو جوان حدودا 2۵ ساله، متشخص در پس زمينه مرد ماهيگير و كمي با فاصله از لبه ساحل به صورت بسيار جدي در حال صحبت با يكديگر هستند و گويي جوانب مسئله اي حياتي را براي يكديگر بازگو ميكنند. ناگهان سكوتي سنگين بين دو جوان حكمفرما ميشود. نگاه لبريز از شيطنت جوان 1 تمامي فكر او را به جوان2 منتقل ميكند. چند لحظه بعد دو جوان به قصد سوار شدن بر موتورسیکلت از جا بلند ميشوند. جوان2 در حال روشن كردن موتور و جوان 1 در انتظار.

به محض روشن شدن موتورسیکلت با جستي بلند و در چشم به هم زدني كيسه ماهي ها را از كنار مرد مي قاپد و  و به سرعت به پشت موتور مي پرد. و فرار مي كنند.

مرد ماهيگير از جا بلند مي شود و دوان دوان حركت مي كند.

[شب – خارجي – اين سمت خيابان منتهي به ساحل]

تصوير پايين چند پله را نشان مي دهد كه در بالا به ساحل منتهي مي شوند و يك سراشيبي كنار پله ها براي عبور موتور و دوچرخه. يكدستگاه موتور سيكلت با سرعت هر چه تمامترو با عجله فراوان براي پايين آمدن بدون عبور از سراشيبي ترجيح مي دهد با پرشي بلند از روي پله ها عبور كند. موتور از كادر خارج ميشود و صداي مهيب برخورد در آن سمت خيابان به گوش مي رسد.

 

[شب – خارجي – آن سمت خيابان منتهي به ساحل]

يكدستگاه موتور، كنار بلوار، خرد و خمير كه چرخ عقب آن هنوز در حال چرخيدن است. دو جوان با وضعيتي اسفناك و بي جان یکی كنار بلوار و دیگری به پایین تیر چراغ برق چسبیده است. مرد ماهيگير قدم زنان وارد كادر ميشود. پلاستيك ماهيهايش را كه كنار دست جوان 2 افتاده بر مي دارد و مي رود.

تصوير آهسته به سمت موتور سيكلت برميگردد. چرخ موتور هنوز در حال چرخيدن است.  درعمق تصوير خياباني است كه از ساحل دور مي شود. مرد ماهيگير پلاستيك ماهي در دست در عمق خيابان از صحنه دور مي شود.

 

نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 11:19 توسط آيسان| |
طبق قولي كه داده بودم توي اين پست يكي از شاهكار هاي مسلم شعر فارسي سروده دكتر پرويز ناتل خانلري كه تقديم شده به صادق هدايت قرار ميدم. اميدوارم لذت ببريد.

براي صادق هدايت كه مانند عقاب، آزاد و مردانه زندگي كرد و تن و روح خويش به ذلت و خواري نيالود:

 

عــقـــاب

گشت غمناك دل و جان عقاب
                                            چـو ازو دور شـد ايــام شـبــاب
ديد كش دور به انجام رسيد
                                            آفـتـابـش بـه لـب بـام رسيد
بايـد از هستي دل برگيرد
                                             ره سوي كشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ي ناچار كند 
                                             دارويـي جـويــد و در كـار كنـد
صبحگاهي ز پي چـاره ي كـار
                                             گشت بر باد سبك سير سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت 
                                             ناگه از وحشـت پر ولـولـه گشت
وآن شبان بيم زده دل نگران 
                                             شـد پـي بـره ي نـوزاد دوان
كبـك در دامـن خـاري آويخـت 
                                             مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه كرد و رميد 
                                             دشت را خط غباري بكشيد
ليك صياد سر ديگر داشت 
                                             صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ي مرگ نه كاريست حقير 
                                             زنـده را دل نشـود از جـان سير
صيد هر روز به چنگ آمد زود 
                                             مگـر آن روز كه صـيــاد نـبـود
*******
آشيان داشت در آن دامن دشت 
                                             زاغكي زشت و بداندام و پلشت
سنگها از كف طفلان خورده 
                                             جان ز صد گونـه بلا در بـرده
سالها زيسته افزون ز شمار 
                                             شكـم آكنـده ز گنـد و مـردار
بـر سـر شـــاخ ، ورا ديـــد عـقــــاب 
                                             زآسمان سوي زمين شد به شتاب
گفت كاي ديده ز ما بس بيداد 
                                             بـا تــو امــروز مــرا كــار افـتــاد
مشكلي دارم اگر بگشايي 
                                             بكنـم آنچـه تو مي فرمايي
گفت ما بنـده ي درگاه توييم 
                                             تا كه هستيم هواخواه توييم
بـنــده آمـاده بـود فـرمـان چيسـت؟ 
                                             جان به راه تو سپارم جان چيست
دل چو در خدمت تو شاد كنم 
                                             ننـگـم آيـد كه ز جـان يـاد كنم
اينهمه گفت ولي در دل خويش 
                                             گـفـتـگــويي دگـر آورد به پيـش
كاين ستمكار قوي پنجه كنون 
                                             از نيـاز است چنين زار و زبـون
ليـك ناگه چـو غضبنـاك شود 
                                             زو حساب من و دل پاك شود
دوستي را چو نباشد بنياد 
                                             حـزم را بايـد از دست نـداد
در دل خويش چو اين راي گزيد 
                                             پـر زد و دورتـــرك جــاي گـزيــد
*******
زار و افسرده چنين گفت عقاب 
                                             كه مرا عمـر حبابي ست بر آب
راست است اينكه مرا تيزپر است 
                                             لـيـك پــرواز زمـــان تـيــزتــر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت 
                                             بـه شـتــاب ايــام از مـن بـگـذشـت
گرچه از عمر دل سيري نيست 
                                             مـرگ مي آيد و تدبيـري نيست
من و اين شهپر و اين شوكت و جاه 
                                             عمـرم از چيست بـديـن حـد كـوتـاه؟
تو و اين قامت و بـال نـاســاز 
                                             به چه فن يافته اي عمر دراز؟
پـدرم از پـدر خويـش شنيـد 
                                             كه يكي زاغ سيه روي پليد
با دو صد حيله به هنگـام شكـار 
                                             صد ره از چنگش كرده ست فرار
پـدرم نيـز به تو دست نيافت 
                                             تا به منزلگه مقصود شتافت
ليـك هـنـگــام دم بـاز پـسـيــن 
                                             چون تو بر شاخ شدي جايگزين
از سـر حـســرت بـا مــن فـرمــود 
                                             كاين همان زاغ پليد است كه بود
عمـر من نيـز به يـغـمــا رفتـه است 
                                             يك گل از صد گل تو نشكفته است
چيست سرمايه ي اين عمر دراز؟ 
                                             رازي اينجاست تو بگشـا اين راز
زاغ گفت ار تو در اين تدبيري 
                                             عهد كن تا سخنـم بپـذيـري
عمرتان گر كه پـذيـرد كم و كـاست 
                                             ديگري را چه گنه كاين ز شماست
زآسمـان هيـچ نياييـد فــرود 
                                             آخر از اينهمه پرواز چه سود؟
پدر من كه پس از سيصد و اند 
                                             كـان انـدرز بُـد و دانـش و پـنــد
بارها گفت كه بر چرخ اثير 
                                             بادها راست فـراوان تأثيـر
بـادها كـز زبـر خـاك وزنــد 
                                             تن و جان را نرسانند گزند
هرچه از خاك شوي بالاتـر 
                                             باد را بيش زيانست و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك 
                                             آيت مرگ بود پيك هلاك
زاغ را مـيـل كـنـد دل بـه نشيـب 
                                             عمر بسيارش ازآن گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است 
                                             عمر مردارخوران بسيار است
خيــز و زيـن بيش ره چـرخ مپـوي 
                                             طعمه ي خويش بر افلاك مجوي
نـاودان جايگهي سخت نكوست 
                                             به ازآن كنج حياط و لب جوست
من كه صد نكته ي نيكو دانم 
                                             راه هـر بــرزن و هـر كـو دانـم
آشيـان در پـس بـاغـي دارم 
                                             اندر آن گوشه سراغي دارم
خوان گسترده ي الواني هست 
                                             خوردنـي هاي فـراوانـي هست
*******
آنچه زآن زاغ چنين داد سراغ 
                                             گنــدزاري بـود انـدر پـس بـاغ
بوي بد رفته ازان تا ره دور 
                                             معدن پشه ، مقـام زنـبـور
آن دو هـمــراه رسيـدنـد از راه 
                                             زاغ بر طعمه ي خود كرد نگاه
گفت خواني كه چنين الوان است 
                                             لايـق محـضـر ايـن مـهـمــان است
مي كنم شكر كه درويش نيم 
                                             خجل از مـاحضــر خويـش نيم
گفت و بنشست و بخورد ازآن گند 
                                             تـا بيـامـوزد از او مـهـمـــان ، پـنــد
*******
عمـر در اوج فلك برده بسر 
                                             دم زده در نفـس بـاد سحـر
ابـر را ديـده به زيـر پـر خويش 
                                             حيوان را همه فرمانبر خويش
سينه ي كبك و تذرو و تيهـو 
                                             تازه و گرم شده طعمه ي او
بــارهــا آمــده شــادان ز سـفـــر 
                                             به رهش بسته فلك ، طاق ظفر
اينك افتاده در اين لاشه و گند 
                                             بـايــد از زاغ بـيــــامـوزد پـنــــد
بوي گندش دل و جان تـافته بود 
                                             حال بـيـمــاري دق يــافتــه بــود
دلـش از وحشـت و بـيـــزاري ، ريـش 
                                             گيج شد بست دمي ديده ي خويش
يـادش آمد كه در آن اوج سپـهــر 
                                             هست پيــروزي و زيبـايـي و مهر
شـادي ونصرت و فتـح و ظفـر است 
                                             نـفــس خـــرم بـــاد سـحـــر اسـت
ديده بگشود و به هر سو نگريست 
                                             ديــد گـردش اثـري زيـنــهــا نيست
هرچه بود از همه سو خواري بود 
                                             وحشـت و نـفـرت و بـيــزاري بـود
بـال بـر هم زد و برجست از جـا 
                                             گفت كاي دوست ببخشاي مـرا
سالها باش و بدين عيش بساز 
                                             تــو و مــردار ، تـــو و عـمــر دراز
من نيـم درخور ايـن مهمـانـي 
                                             گـنــد و مــردار ، تـو را ارزانــي
گـر در اوج فـلـكـم بـايـد مُــرد 
                                             عمر در گند به سر نتوان برد
*******

شهپــر شـاه هـوا اوج گــرفـت 
                                             زاغ را ديده بر او مانده شگفت
ســوي بالا شـد و بالاتــر شـد 
                                             راست با مهر فلك هم بر شد
لحظه اي چند بر اين لـوح كبــود 
                                             نقطه اي بود و سپس هيچ نبود!

پ.ن: موسيقي وبلاگ- هواي گريه-همايون شجريان- شعر از سيمين بهبهاني

نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 11:51 توسط آيسان| |

چند روز پیش داشتم توي وسايلم مي گشتم و خاطرات گذشته رو مرور ميكردم كه يه چيزي توجهم رو جلب كرد. دو شعر در وصف صادق هدايت. اولی از مهدی اخوان ثالث و دومی از پرویز ناتل خانلری. که تصمیم گرفتم توی دو پست جدا این دوشعر رو در وبلاگ قرار بدم. و تقديم كنم به همه خوانندگان پر مهر وبلاگ. و  پست اول اختصاص داره به شعر استاد مهدی اخوان ثالث به دلیل ارادت خاصی که به ایشان دارم:

 

اگر چه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی

از این دشت غبارآلود کوچیده ست

و طرف دامن از این خاک دامن گیر بر چیده ست

هنوز از خویش می پرسم گاه

آه !

چه می دیده ست آن غمناک روی جاده نمناک ؟

زنی گم کرده بوئی آشنا و آزار دلخواهی ؟

سگی ناگاه دیگر بار

وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او

چنان چون پار یا پیرار ؟

سیه روزی خزیده در حصاری سرخ ؟

اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر

به تلخی باخته دار و ندار زندگی در قماری سرخ ؟

و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش

هزاران قطره خون بر خاک روی جاده نمناک ؟

چه نجوا داشته با خویش؟

پیامی دیگر از تاریکخون دلمرده سودا زده کافکا ؟

همه خشم و همه نفرین همه درد و همه دشنام ؟

درود دیگری بر هوش جاوید قرون حیرت  عصیانی اعصار

ابر رند همه آفاق مست راستین خیام ؟

......

هزاران سایه جنبد باغ را چون باد برخیزد

گهی چونان گهی چونین

که می داند چه می دیده ست آن غمگین ؟

دگر دیریست کز این منزل ناپاک کوچیده ست

و طرف دامن از این خاک بر چیده ست

ولی من نیک می دانم

چو نقش روز روشن بر جبین غیب می خوانم

که او هر نقش می بسته ست یا هر جلوه می دیده ست

نمی دیده ست چون خود پاک به روی جاده نمناک !

 ----------------------------------------------------------------

پ.ن: "روی جاده نمناک" - مهدی اخوان ثالث - از این اوستا

پ.ن: "روي جاده نمناك" داستاني از صادق هدايت بوده كه اثري از آن در دست نيست.

نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 10:11 توسط آيسان| |

دیشب وقتی بلند شدم سحری بخورم یهو دیدم در خونه باز شد و اریانا وارد خونه شد تعجب کردم چون فکر می کردم خوابه ،قیافش تغییر عجیبی کرده بود سعی می کرد اروم نشون بده اما پیدا بود در درونش اشفتگی سخت و سنگینی در حال ملتهب شدن است متعجب پرسیدم کجا بودی فقط دو کلمه جواب داد سیگار نداشتم و بی هیچ حرفی رفت به اتاقش !صبح رفتم تو اتاقش تا کلید ماشینو بردارم برم شرکت که دیدم با همون لباس بیرونیش وسط اتاق بی هیچ رو انداز و بالشی خوابش برده و کنارش یه برگه بود که چند خط توش نوشته شده بود کنجکاو برگه رو برداشتمو رفتم شرکت و وقتی خوندم متوجه نشدم چرا باز ذهنش برگشته طرف چیزایی که به قول خودش دیگه بهشون فکر نمی کنه وقتی اومد به شرکت پرسیدم این نوشته ها چیه گفت:دیشب که رفتم سیگار بگیرم کنار دکه بیمارستان یه دختر چند ساعته رها شده بود ....!!!و این چند خط همون نوشته های دیشبه که به اصرار من اینجا گذاشته می شه شاید چون دلش نمی خواست شما روی دیگر قلمش رو هم ببینین و معتقد بود هر گز نه خواسته و نه دوست داشته توی این وبلاگ حرفی از سیاهی ها بزنه...

 سلام...سلام ای آشنای غریبه...سلام ای آشنای غریبیه دیرینه...سلام ای آشناترین اهل جهان با من !مرا می شناسی ...؟منم !...من همان که چون تویی روزی در شبی سردو سوزان و یخبندان که از زمین و زمان بوی زمستان می آمد بر سر راهی گذاشته شدم ...منم آشنای غریبه که برای من آشناترین همزاد جهانی و من برای تو غریبه ترین همراه جهان...؟! اگر تو را پدری از سر درد بی درمان خویشتن و یا مادری از سر فقر بر سر راه گذاشت من را شاید هزاران سال پیش تر آنگاه که زمین در بحبوحه تولد بود خدا بر سر چهار راهی هر ور باد گذارد و اگر فکر می کنی تو را به خاطر دروغی از دست دو انسان بر سر راه گذارده اند مرا با دروغی بزرگتر به نام جهان فریفتند و بر سراه گذاشتند ؟راستی می دانی چه کس چنین کرد یا چرا بر سر راهی ؟آیا تو نیز فریادی گره خورده در گلو  و شکایتی در سینه می پروری ؟آیا به این می اندیشی که چرا در هرم گرم نفس هم خوابگی به این لحظه نیندیشیده اند؟آیا فکر می کنی پدر نمی دانست مردیست خیابان خواب و مادر نمی دانست شیری در سینه ندارد؟آیا فکر می کنی دو نفر هر چند خبیث و پلید آیا بر سر راه بودن تو رضایند؟ آیا فکر می کنی اشتباه تنها از پدر و مادرت بود؟آیا آنان را به خاطر این کارشان لعن و نفرین می کنی؟...آیا...آیا ...بگذار تا بگویمت خواهر کوچکم! آیا ها را به باد بسپار و به بودهاو فرداها بیندیش و در برگیرشان...؟ گذشته ها را رها کن و به ثانیه ها بیاویز که فرصت کم است راه جانکاه و سفر طاقت فرسا و هدف آمدن بزرگتر از آن است که از دشنام پدر و مادری که به خیال خود من و تو را  بر سنگفرش های خیابانی خلوت رها کرده اند چیزی نصیب اید که من و تو بر سر راهی چو زندگی رها شده ایم که شیرین است و تلخ تر از آنچه گمانمان است...؟بایدی در کار است و باید ها و تن را از غبار چند ساعته این راه پر افت و خیز بشوی که رنج نامه ای سخت و سنگین در راه است و هرگز به دنبال آنان که به جبر تو را آواره دیوار خرابه ای به نام زندگی  کردند ، نگرد! می خواهی بدانی چه می یابی؟...پدری غرق در نئشه گی در جوی پر از لجن همان خیابانی که تو در آن سرگردانی  و مادری داغ دیده تر از مرگ فرزند که تا لحظه مرگ نام تو را زمزمه می کند که حتی نتوانست لذت پستان در دهانت گذاردن را بیابد ؟ پس خواهرم نگرد و نیاب تا زخمی را که من بر دوش می کشم تو بر روح خود نیابی؟ بگذار تنها زخم های دیگر را بشناسی !!!

زخم زندگی در چهار دیواره هایی که پر از همزادان تو اند؟ همانجا که پرورشگاه می نامندش ؟همان جا که نگهداریت وظیفه نیست و نگهدارندگانت از سر راندن نگهت می دارند و اگر وظیفه ای یا وظیفه دانی در آنجاست وجدانش را به ارزنی نمی خرند ؟همانجا که باید شب های درازی تب کنی!سرفه کنی! درد بکشی !ناله سر دهی و یاری رسانی طلب کنی بی یاری بینی از سر لطف و تو می شوی و تنها دغدغه و بزرگترین دغدغه ای که می یابی ...؟...قطره ای محبت بی ریا و وای از روزی که محبتی سر رسد و تو را به دردی بی درمان و واگیردار متهمت کنند آنگاه است که هیچ نمی یابی جز هیچ و این تنها حقیقت تلخ تو نیست بلکه حقیقت تلخ زندگی کس دیگری هم هست که از ترس دردت از تو بگریزد!!! خواسته یا ناخواسته ...؟پذیرفته یا نپذیرفته باید بدانی که بی خانواده ای و بی کس و تنها در برهوتی به نام زندگی !در جهل و اشرافیتی به نام جهان که تو نداشته در ان پر زه عقده همسفرش می شوی ...بزرگ می شوی خواهرم و به مانند دیگران پا به دنیای کوچک بزرگان می گذاری و عزیزترین نعمت زندگیت را با نامی چو عشق می یابی و معشوقه ای که به انگ حرامی و بی اصل و نسبی رهایت می کند و شاید...؟ و شاید این از همه آنان که بر سرت امده و یا می اید سنگین تر باشد ...راه صعب العبورتر از این حرف هاست که اگر من یک پسر بودم تو یک دختری و زندگی میان آدمک های جاهل  جهان مرد سالارانه خفقان آور تر از آن است که من به واژه بیاویزمشان و اینجاست که دیگر دردت را نمی دانم و نمی دانم از این جا به بعد را دگر چه خواهی کرد و چگونه زخم بر سر راه رفتن را تاب می آوری و چگونه بی محبتی ها را پنهان می کنی و چگونه با درد بی درمان بیماری به ارث رسیده ات می سازی و چگونه عشق به جبر سرنوشت از دست رفته را می آزمایی و چگونه تنها می مانی و ره می سپاری میان مردمانی که از سر بی دردی وحشی بودنشان را به رخ ات می کشند ...بگذار تا سرمان درد نیاید خواهر کوچکم که رژه واژه های من تنها می تواند روی کاغذ جهان من و تو را به تصویر کشد اما که می داند من چه زخمی بر دوش کشیده ام و تو چه زخمی بر دوش خواهی کشید که اگر سر به ثریا بگذاریم باز هر دو بر سر راهی سنگفرش شده از جهل آدمیان رها شده ایم و سر راهی می خوانندمان ولی غافلند و نمی دانند و می دانند و نمی خواهند باور کنند که من و تو دانستیم که از کجا آمدیم و چرا سر راه گذاشته شدیم و چه بر سرمان آمد و چه هستیم اما آنان بر سر راه جهانی رها شده اند که خود ساخته اند و راه گریزی از آن نمی یابند  ...؟شادباش درد ،رنج،سختی و زندگی پر از آشوب اما سرشار از دانایی و افتخارت را تبریک می گویم خواهر کوچکی که تنها یک شب دیدمت اما نادانسته می دانمت...؟

 

نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت 0:43 توسط آيسان| |

 به خاطر بازگشت ساحل كه رفتنش براي ما غم و درد سنگين غربت و بيگانگي در هواي وطن بود و بازگشتش اعجاز وجود يك انسان در كنارمون:

شوق ديدن دوباره وطن در تو موج مي زند. ديدار دوستان و آرزوي قدم زدن دوباره در كوچه هاي خاطره انگيز كودكي با همه بدي ها و زشتي هايي كه در اين چند ساله به تو روا داشته است. با اين همه كو دلي كه بتواند دوري از اين خاك را تاب آورد؟

انگار شعله اي از زير پوست تو زبانه مي كشد تا سرخوش و مست از ديدار دوباره خاكي كه به آن تعلق داري پله هاي هواپيما را يكي يكي و با طمانينه بپيمايي تا عطش خويش را پايان بخشي.

با وجود همه تفاوت ها و تعارض ها، با وجود همه زشتي ها و زيبايي ها چگونه است كه طاقت دوري را نداريم؟

مي داني چرا؟

چون بذر عمر ما در اين خاك شكوفا شده و درخت زندگي ما در گوشه گوشه خاك پاكش ريشه دوانيده و عمر ما ، عمر من و تو در بامداد اين سرزمين غنچه كرده و گل داده.

راستي نگفتي بهمون؟ موقع پياده شدن از هواپيما، نفس عميق كه يادت نرفت؟ ها؟

يادت بود كه ريه هاتو پر از هواي وطن كني ؟

 

بگذاريد اين وطن، دوباره وطن شود

بگذاريد دوباره همان رويايي شود كه بود

بگذاريد پيشاهنگ دشت شود

و در آنجا كه آزاد است منزلگاهي بجويد

.

.

..آه، آري

آشكارا مي گويم

اين وطن هرگز براي من وطن نبود

با وصف اين، سوگند ياد مي كنم كه وطن من خواهد بود!

روياي آن

همچون بذري جاودانه

در اعماق جان من نهفته است

ما مردم مي بايد

سرزمين مان، معادن مان، گياهانمان، رودخانه هامان،

كوهستان ها و دشتهاي بي پايان مان را آزاد كنيم

همه جا را، سراسر گستره اين ايالات سرسبز بزرگ را-

و بار ديگر وطن را بسازيم.

* لنگستن هيوز

 

نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 13:21 توسط آيسان| |

من اين اتفاق رو فقط روايت مي كنم مي تونيد من رو فقط در حد يك راوي در نظر بگيريد ولي شايد روايت مي كنم تا هر كس دوست داره بر حسب منطق ...اعتقادات و يا هر چيز ديگه قضاوت كنه...؟

اواخر هفته پيش بود كه با اريانا دو روز رفتيم شيراز ...به نظر مي اومد هدف تفريح اما مطمئنن براي اريانا چيز ديگه اي بود شايد واسه اينكه اريانا مدت هاست و شايد از بدو تولد بر حسب جبري بر سرنوشتش تلقين شده مجبوره در طول سال هر وقت كه بتونه يه سري به اين شهر بزنه و فكر مي كنم و يقين دارم كه شايد بدترين روزهاي زندگيش همون چند روزيه كه در طول سال مجبوره به اين شهر سفر كنه...جريان سفر كردناي اريانا به اين شهر شبيه يه راز تو زندگيش كه بعد از مرگ اقاجون و مادرم من تنها كسي هستم كه از اين راز خبر دارم و خودش هم هميشه مي گه منو اين شهر كذايي شبيه  دو قطب اهن ربا هستيم كه نسبت به هم دافع و جاذبه داريم كه من هميشه در حال دفعم ولي به نظر مي ياد قدرت جذب اون هميشه از قدرت دفع من بيشتره ؟و با اينكه هيچوقت توي اعتقادات شخصيش در دخيل بودن خط كشي ها و جنسيت ها و زمان در رقم خوردن خاطرات شخصيش معتقد نيست اما شايد چون بدترين و تلخترين خاطرات زندگيشو توي اين شهر تجربه كرده هميشه نسبت به اين شهر احساس بدي داره و جالب هم اينجاست كه همه دوستاش فكر مي كنن اريانا به خاطر علاقه زياده كه زياد به اين شهر مي ره در حالي كه من بعضي وقت ها دقيقا حس مي كنم بعد از هر سفر چند تار موي سفيد توي موهاش مي بينم ...خب بگذريم شايد زيادي حاشيه بي ربط رفتم چرا ؟نمي دونم شايد چون روايت اين اتفاق بهانه خوبي بود تا چند خط از اريانا بنويسم و نذارم اسمش از اين وبلاگ توي ذهن همتون پاك بشه !روز دوم سفر اريانا منو گذاشت پيش خانواده يكي از دوستاي اقاجون و تنهايي بيرون رفت حدودا دو ساعت بعد برگشت و پيدا بود كه احتمالا و طبق معمول هميشه فشار عصبي سنگيني رو متحمل شده سكوت خاصي توي چهرش موج مي زد ولي شايد بر حسب عادت هميشگي كه نمي ذاره كسي از چهرش حس درونش رو بخونه سعي مي كرد آروم و خونسرد نشون بده در حالي كه من مي دونستم چه غوغايي در همون دو ساعت در درونش به پا شده  !بهم گفت من تمومم اگه كار خاصي نداري بر گرديم و من هم آماده بر گشتن شدم توي طول راه و شايد بر حسب عادت هاي هميشگيش كه براي فراموش كردن اونچه برش گذشته يه بند گرفتار شوخي كردن با من بود و شايد من دقيقا حس مي كردم كه همه اون شوخي ها و مسخره بازي هاش براي فراموش كردن گذشته و يا به عبارتي جنگي نا پايدار با فشار هاي عصبي وارد شده بهش بود.

طبق معمول محتاط اما پر سرعت پيچ هاي جاده رو پشت سر مي گذاشت و تا جايي كه مي تونست با شوخي هاش اجازه نمي داد من متوجه بشم كه داره با سرعت بالا رانندگي مي كنه تا اينكه سر يه پيچ ماشين راهنمايي رانندگي بهمون ايست داد و من هراسون پرسيدم مگه سبقت ممنوع گرفتي ؟همينطور كه مداركشو بر مي داشت گفت:كم نه !جريمه رو بي خيال دعا كن گواهيناممو پيوست نكنه ؟ و از ماشين پياده شد چند دقيقه بعد سوار ماشين شد و من پرسيدم چي شد؟چقدر نوشت؟لبخند تلخي زدو گفت:چيزي ننوشت ولي مجبوريم جناب سرهنگو تا شهر تحمل كنيم ؟متعجب پرسيدم جناب سرهنگ؟گفت:اره از بالا سبقت ممنوعامو ديده مي خواست گواهينامه رو پيوست كنه ديگه وقتي فهميد مي ريم كجا گواهيناممو داد به شرطي كه جناب سرهنگو تا شهر ببريم و من غر غر كنان همينطور كه دستم مي رفت به طرف دستگيره در گفتم:اگه مثل ادم ماشينو بروني حالا مجبور نيستيم يكي ديگه رو تحمل كنيم و اريانا سريع دستمو گرفتو گفت:كجا؟و من گفتم برم عقب ديگه زشته جلو بشينم كه؟و اريانا گفت :بي خيال بابا همين كه سوارش مي كنم از سرشم زياده حالا آبجيم بره عقب بخاطر اقا بگي بشين بابا و چند لحظه بعد جناب سرهنگ با صورتي خشك شبيه مجسمه هاي هخامنشي حدودا چهل ساله سوار ماشين شد و برعكس حالت صورتش به گرمي باهامون احوالپرسي كرد و سريع پرسيد اگه بدونم با اومدنم مزاحم هستم هرگز همچين جسارتي نمي كنم اريانا در جواب سوال سرهنگ سكوت كرد و من به احترام شعورش گفتم نه جناب سرهنگ شما ببخشيد كه من جلو نشستم و سرهنگ جواب داد راحت باش دخترم و شايد اين تنها كلماتي بود كه ما بين ما رد و بدل شد و اريانا پاشو گذاشت رو گاز ماشين عينك افتابيشو زد در حالي كه پيدا بود هر از گاهي از اينه به چهره سرهنگ خيره مي شه و من حس مي كردم داره اماده مي شه تا در سكوتي گنگ فرو بره سي دي هايده رو كه تا اون لحظه به واسطه شوخي كردناش خاموش مونده بود روشن كرد و ماشين در سكوتي سنگين كه فقط صداي موسيقي اون رو ميشكست فرو رفت و تلاش من براي به حرف كشيدن دوباره اريانا براي جلوگيري از برگشتن به اتفاق چند ساعتش پيشش شايد اميدي واهي بود سكوتي عذاب اور و به شدت غير ملموس در فضاي ماشين حكمفرما شد...؟

حدوا چهل و پنج دقيقه مونده به شهر سرهنگ گفت :جوون وقت اذونه يه جا بزن كنار من مي خوام نماز بخونم و اريانا كه انگار تازه از خواب بيدار شده باشه يهو از افكارش بيرون پريدو پرسيد:چي فرموديد ؟سرهنگ باز حرفشو تكرار كرد و اريانا بي حوصله گفت:چيز ديگه تا شهر نمونده ؟ و سرهنگ جواب داد مي دونم ! ولي اگه مي شه يه جا پيدا كن من نمازمو بخونم و من كه مي دونستم احتمالا اريانا در عيني كه به شدت به اعتقادات همه احترام مي ذاره اما در نقطه مقابل هيچوقت هم نتونست با ادماي در گير و دار چارچوب هاي مذهبي كنار بياد دلخور جواب داد ولي تو پيچيم سرهنگ ؟و سرهنگ جواب داد يه جا پارك پيدا كن و اريانا سكوت كرد اما شايد سرهنگ معناي سكوت اريانا رو فهميد و باز گفت:اگه مي بيني عجله داري منو پياده كردي مي توني بري و اريانا خيلي اروم جواب داد من همچين جسارتي نمي كنم سرهنگ من در خدمتم و حدودا يه كيلومتر جلوتر كنار يه پرتگاه ماشينو توي يه جا پارك نگه داشت و سرهنگ پرسيد اب داري تو ماشين جون و اريانا دستي رو كشيد و پياده شد كه از صندوق عقب واسه سرهنگ اب بياره و منم ذوق زده پياده شدم تا با دوربين از دره و كوه چند تا عكس بگيرم سرهنگ شروع كرد به نماز خوندن و منم گرفتار عكس گرفتن و بي توجه به كار سرهنگ متوجه شدم اريانا سيگار بدست به ماشين تكيه داده و در حالي كه به سيگارش پكاي عميقي مي زنه خيره شده به سرهنگ اروم رفتم به طرفش و پرسيدم اتفاقي افتاده ؟بي توجه به سوالم گفت:بشين عقب ؟و من متعجب پرسيدم چرا؟گفت:بشين حالا ...و سرهنگ نمازشو تموم كرد و به اصرار اريانا نشست جلو چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه اريانا گفت:جام سرهنگ يه سوال بكنم مشكلي نيست؟سرهنگ با اون صورت خشكش خيلي گرم استقبال كرد و گفت:نه جوون راحت باش ؟اريانا بي حاشيه پرسيد چه فرقي مي كرد نمازو دم اذون بخوني يا چهل پنج دقيقه با تاخير توي خونت؟سرهنگ لبخندي زدو و پرسيد مهمه برات بدوني و اريانا جواب داد نمي دونم شايد و سرهنگ باز گفت:پس اگه مهم نيست ولش كن و اريانا با زرنگي جواب داد مهم كه هست ولي شايد فكر كردم شما دلتون نخواد بگين سرهنگ باز لبخندي زدو گفت:تو هميشه دو پهلو حرف مي زني؟ و اريانا اروم عينك افتابيشو رو چشش برداشت و گفت: نمي دونم؟ شايد! خب اگه مشكلي نيست من دوست دارم بدونم؟ سرهنگ نفس عميقي كشيدو گفت:حدود پانزده سال پيش در يه شب سرد كه از زمين و زمان برف مي باريد تو يه جاده كوهستاني ماشينم خراب شد جايي كه ماشينم خراب شد دقيقا تابلو خطر بهمن زده شده بود زن و دو دختر كوچولوم داشتن تو ماشين از سرما مي لرزدين و من هر كاري مي كردم ماشين روشن نمي شد عصبي سوار ماشين شدم و اميدوار بودم يه ماشين رد بشه و بدادمون برسه اما خبري از هيچ جنبنده اي توي جاده نبود كم كم برف زياد جاده رو گرفت تا حدي كه ديگه دراي ماشين هم باز نمي شد و بد جوري درمونده شده بودم و اون چيزي كه بيشتر از هر چيزي داشت عذابم مي داد سرماي شديدي بود كه داشت زن و دو تا دختر كوچولوم رو اذيت مي كرد حس مي كردم در يه قدمي مرگ وايساديم و دقيقا به نظر مي اومد اميد زنده موندنمون داره به صفر مي رسه؟ وامانده سرمو گذاشتم رو فرمون چشامو بستمو با خدا يه عهدي بستم ازش خواستم از اون وضعيت نجاتمون بده و در عوضش بهش قول دادم تا اخرين لحظه زندگيم نمازمو پشت هر الله اكبر بخونم يهو با صداي دخترم به خودم اومدم كه گفت:بابايي سردمه اروم دستمو گذاشتم رو كليد ماشين و چرخوندمش در عين ناباوري ماشين روشن شد و در حالي كه دور تا دور ماشينو برف گرفته بود ماشين به سادگي راه افتاد و ما از اون وضعيت نجات پيدا كرديم و شايد الان پانزده ساله كه من به خاطر قولم پشت هر الله اكبر نمازمو سر وقت مي خونم در هر شرايطي كه باشم ...هر شرايط ....؟ نفسي كشيد و گفت:خب خيالت راحت شد و اريانا با لبخند گفت خيال من هميشه راحته و سرهنگ خنديد و گفت:حالا من يه چيزي بگم مشكلي نيست ؟اريانا گفت:نه و سرهنگ گفت :از وقتي  سوار شدم مي خوام بهت بگم چرا اينقدر تند مي ري و چرا اينقدر سيگار مي كشي نمي گي به شهر كه رسيديم ماشينتو بخوابونم و اريانا به شوخي جواب داد اگه تا شهر بهمون آنتراك مي دي مشكلي نيست چون تا خونه راهي نيست دم پليس راه ماشين مال شما و سرهنگ در حالي كه خندش گرفته بود گفت:محتاطي ولي تند مي ري نمي ترسي مشكلي پيش بياد و اريانا جدي جواب داد به نظر من هيچوقت مشكلي وجود نداره هميشه توهم افتادن يه اتفاق كه به نظر مي ياد مشكل وجود داره و سرهنگ پرسيد حالا اگر توهم به واقعيت تبديل بشه نمي ترسي از اتفاق اريانا باز جواب داد نه هيچوقت از هيچ اتفاقي نمي ترسم بلكه معتقدم به بهترين عكس العمل در لحظه اتفاق و سرهنگ مكثي كردو گفت:مثلاجاي من بودي چي كار مي كردي اريانا بدون تعمل و به شوخي جواب داد هر كاري مي كردم براي رهايي ولي همچين قولي نمي دادم و سرهنگ خنديد و گفت:يعني اينقدر سخته قول من؟ اريانا گفت:كم نه ؟نمي دونم شايدم جسارت مي خواد!سرهنگ گفت: پس حداقل سيگارتو كم كن و اريانا حاضر جواب تر از هميشه گفت:چه فرقي مي كنه؟ سرهنگ گفت:شايد عمرت بيشتر بشه؟ و اريانا باز جواب داد باز چه فرقي مي كنه باشم يا نباشم يا بيشتر يا كمتر؟ و سرهنگ گفت:كسي كه دنبال جواب سوالي مي گرده كه توي اين پونزده سال كسي ازم نپرسيده حتي زنم حتما بودن يا نبودنش مهمه و اريانا لبخند تلخي زد و به نظر اومد توي جواب دادن كم اورده سرهنگو كه پياده كرديم از اريانا پرسيدم تو حرف سرهنگو باور مي كني؟ پرسيد تو نمي كني؟گفتم :نمي دونم واقعا برام عجيب بود ولي فكر كنم باور كردم و اريانا گفت:خب پس چرا مي پرسي ديگه حتما راست گفته! به شوخي گفتم :نه مي خوام بدونم ادم ملحد كافري مثل تو چي مي گه؟ مكثي كرد لبخندي زد و گفت:يه اتفاق افتاده يه نفر يه چيزي تعريف كرده خودشم باور داره و يقين داره به اينكه چرا از اون جا رها شده حالا باور من توي درست و غلط ماجرا و اصل ماجرا هيچ تاثيري نداره ....و من حس كردم منو پيچوند و اين يعني اينكه ديگه نبايد چيزي مي پرسيدم !

پ.ن:من تجربه نوشتن ندارم اگر يه وقت حس مي كنيد زياد حاشيه رفتم يا جريانات رو بي ربط روايت كردم بزاريد به حساب بي تجربگي من و اگر واقعا اينطوره حتما بهم گوشزد كنيد تا دفعه ديگه دقت بيشتري بكنم.

پ.ن:راستي من گفتم اريانا به واسطه سرنوشتش با اين شهر مشكل داره ولي من خودم هميشه هم به اين شهر علاقه خاصي داشتم هم به مردمونش اميدوارم يه وقت سوءتفاهمي پيش نياد.

نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 11:45 توسط آيسان| |

…از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

چند روز پيش (6 اگوست) سالگرد بمباران اتمي هيروشيما بود. توي اينترنت گشت مي زدم كه متوجه شدم 63 سال پيش در چنان روزي به يقين شرم آورترين فرمان تاريخ بشريت صادر شد. روزي که انسان پیش از ان که در پیشگاه خداوند شرمنده شود در پیشگاه انسانیت شرمنده شد، روزي كه انسانيت رنگ باخت و پلشتي و حماقتِ ابلهان تاريخ با لبخندي از سرخرسندي و رضايت، بشريت را از نام انسان، از نام متعفن انسان آن روز و شاید هر روز تاریخ بيزار كرد. روزي كه رسالت انسان در برابر انسان رنگ باخت و شرم آورترين فرمان تاريخ كاري كرد كه  تنها بتوان از رسالت حيوان در برابر حيوان به نيكي ياد كرد. آيا پيام چندين هزار پيامبر فرستاده خداوند جز کلمه محبت چيز ديگري بود؟ كه اين گونه با افتخار چنين كردند؟ آيا آخرتي هست؟ آيا دادگاهي وجود دارد كه داد مردمان بيگناه هيروشيما و ناكازاكي را بستاند؟ آيا مجازاتي وجود دارد كه در خور ولايق بانيان اين ننگ بشري باشد؟ آيا آخرتي وجود دارد كه انسان، از خدشه دار شدن يا بهتر بگويم از شرمسار شدن نام خويش درمحضرخداوند تقاضاي مجازات مسببان اين جنايت مرگبار را داشته باشد؟ آيا مجازاتي هست كه در خور و شان صادر كنندگان این فرمان ننگين باشد؟ چه مجازاتي مي تواند شايسته ابله ترين و احمق ترین مردان تاريخ باشد. انسانهايي از جنس تعفن انسانهايي از جنس نفرت و خشم كه به خود اجازه دادند در چشم برهم زدني فرصت و اجازه زيستن و زنده گي كردن را از چند صد هزار نفرانسان بيگناه سلب كنند. زيستني كه اعطا ي آن لطف و مرحمت خداوند است و ستاندن آن جز از براي ذات پاك باريتعالي نيست و اينان به خود اجازه دادند كه در مقام خداوند برآيند. چه گستاخي شرم آوري؟ به چه حقي به خود اجازه دادند كه فرصت كوتاه زيستن و تكامل يافتن را از كودكان هيروشيما و ناكازاكي سلب كنند؟ به چه حقي فرصت كار و تلاش و حسرت ديدار خانواده و عشق ورزيدن به همسر و فرزندان را بر دل مردان ناكازاكي نهادند؟ با  استناد به كدام قانون انساني زنان و دختران هيروشيما از لذت و طعم خوش دوست داشته شدن بايد محروم شوند؟

مدعيان حقوق بشر و متوليان برقراري صلح در جهان به راستي كه در تاريخ 6 اوت 1945 حقوق بشر را تمام و كمال پرداختند و لكه ننگ تاريخ را بر دامن پر خون خويش نشاندند.

بعد از خوندن خبر سالگرد بمباران اتمي هيروشيما و ناكازاكي چنان نفرتي نسبت به چند واژه سراسر وجودم رو فرا گرفت كه تنها كاري كه تونستم بكنم نوشتن اين مطلب بود. بلكه كمي از دردي كه با ديدن عكسهاي واقعه در وجودم رخنه كرده بود تسكين يابد. با تمام وجودم از واژه هاي قدرت و سياست متنفرم. قدرتي كه در راه گرفتن جان انسانهاي بي گناه خرج شود جز ذلت و خواري و پلشتي چيزي به همراه ندارد. و سياست پيشگاني را كه تا خرخره در منجلاب سياست و سياست ورزي فرو رفته اند جز حقارت و فرومايگي و رذالت واژه ای برازنده نيست.

 

نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 0:57 توسط آيسان| |

به نام گرداننده گردون

سلام

خيلي سريع اتفاق افتاد. خيلي زود تر از اينكه بتونم خودم رو حتي براي فكر كردن درباره اش آماده كنم. تو اين مدتي كه آريانا وبلاگش رو به روز ميكرد، اونقدر در اين جريان غرق شده بودم كه نقطه پاياني وبلاگ برام متصور نبود. شايد به خاطر اينكه هر وقت به اتاقش سرك كشيدم مملو از كاغذ هاي پاره يا مچاله شده و يا نوشته هايي بود كه بعضي هاشون نمايشنامه بود، بعضي فيلمنامه، بعضي گفتگو هاي تنهاييش و بعضي دست نوشته هايي كه در اونها سعي كرده بود به دنياي پيرامونش سرك بكشه و  از نگاه خودش دنياي اطرافش رو مورد تجزيه و تحليل  قرار داده و شايد به نقد بكشه.  اما حس مي كردم در اينجا براي اولين بار در عمرش و از نگاه خودش دست به كاري نا متعارف زده بود و خاطرات شخصي خودش رو كه نشاًت گرفته از زندگي پر ماجرايي بود كه همه ريشه در روح بي قرار خودش داشته و دارد، سعي كرده بود به شكل داستان و با عناصر داستاني روايت كند. و نا متعارف شايد از اين منظر كه حس مي كردم دوست دارد در طول خاطرات شخصيت خودش را به نقد بكشد و تحليل كند تا شايد به درستي يا نادرستي كارهايش پي ببرد و بعضي جاها حس مي كردم اين جريان آنقدر ادامه پيدا كرده كه حتي بعضي جاها به طرز بي رحمانه اي خودش را مي كوبد و شايد به همين علتها بود كه از خوندن خاطرات برادرم به صورت داستان كه بعضي هاش بين من و آريانا مشترك بود ذوق زده بودم كه وقتي چند روز پيش بهم گفت كه مي خواد وبلاگ رو حذف كنه، چند دقيقه اي زمان برد تا بتونم اين قضيه رو براي خودم هضم كنم.

خيلي برام سخته كه بتونم احساساتم رو در قبال كاري كه آريانا مي خواست انجام بده بيان كنم. سخت از اون نظر كه در تمام لحظاتي كه قصد به روز كردن وبلاگ رو داشت من سئوال پيچش مي كردم تا از چند و چون ماجرا اطلاع پيدا كنم. سخت از اون نظر كه از لحظه اي كه وبلاگ به روز مي شد، هر زمان كه وقت مي كردم(گاهي تا پنج يا شش بار در روز)  سري به وبلاگ مي زدم تا برخورد مخاطبان وبلاگ رو با مطلب جديد ببينم و بدانم كه آيا برادرم در بر آوردن آنچه كه رسالت خويش در برابر خوانندگان وبلاگش مي داند موفق عمل كرده يا خير.... سخت از اين منظر كه ديگر نيست آن شبهايي را كه تا نيمه هاي شب درباره مطلب جديد وبلاگ و باز خورد آن با آريانا بحث و گاهي هم جدل داشتيم كه يك وقت خداي نكرده مضمون مطلب پا را فراتر از چهار چوب وبلاگ نگذارده باشد  و آن مسائل و خطوط مرسوم در ذهن آريانا كه براي دست يافتن به آن تلاش ميكرد مخدوش نشود.

و همين دلايلي كه به عرضتون رسوندم باعث شد تا همچين جسارتي بكنم و از آريانا تقاضا كنم كه از اين به بعد من وبلاگ رو به روز كنم. و او هم با اينكه هميشه و به نسبت شخصيتش سعي كرده بود در بدترين شرايط، بهترين واكنش را نشان دهد و در مقابل بدترين نقد ها بهترين انتقادپذير باشد و در سخت ترين گذرگاههاي زندگيش به منطقي ترين شكلي كه مي تواند برخورد كند و شايد به همين دلايل بود كه چنين تصميمي گرفت و با اينكه به قول خودش اگر يك كلمه ديگه به اين وبلاگ بيفزايد تمام هدفش را به بيراهه برده اما شايد تنها به خاطر علاقه وافري كه هميشه به من داشته و هرگز اتفاق نيافتاده كه در مقابل خواسته من مقاومت كند و نه بگويد بعد از كمي فكر كردن قبول كرد. و من هم با خود عهد بستم كه تا آنجا كه در توان دارم راه آريانا رو البته به شكلي ديگر ادامه بدم. و شايد دليلي كه باعث شد اين تقاضا رو از آريانا داشته باشم اميدي بود كه در دلم وجود داشت كه گه گاه بتونم مطلبي از آريانا در وبلاگ قرار بدم.

و من هم مثل آريانا اما از جانب خودم ميخوام اذعان كنم كه شرمنده ام.

شرمنده از روي شما كه اين وبلاگ رو با آريانا شناختيد و با خاطراتش زندگي كرديد و با شاديهاش شاد شديد و با غمهاش غمگين و با مشكلاتش ساختيد و حالا...

و اين پست رو بر خلاف نظر آريانا كه اعتقاد داشت پست اول بايد به معرفي خودم بپردازم گذاشتم كه اين اتفاق رو از ديد خودم بيان كرده باشم و از اينكه گاهي در حضور آريانا قلم در دست گرفته و يادداشتي مي نويسم بخواهم كه عذر مرا بپذيرد. و بگويم كه آريانا برادرم به خاطر اينكه به من اجازه دادي و از دوستانت خواهش كردي تا من را در جمع باشكوه و ناياب خودشان پذيرا باشند سپاس. بدون شك تو نه در خاطراتي كه به شكل داستان براي دوستانت به تصوير كشيدي بلكه در لحظه لحظه زندگي واقعيم بهترين برادري هستي كه هر كسي مي تواند در دنيا داشته باشد .

چند وقت پيش جمله زيبايي رو جايي خوندم كه خيلي خوشم اومد و حالا مي خوام اونو تقديم همه خوانندگان پر مهر وبلاگ كنم و اميدوارم كه خوشتون بياد. 
"شايد همين قدر كه سنگي به شيشه دلي نزنيم براي ادعاي انسانيت كافي باشد"

شاد باشيد.

 

نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 8:46 توسط آيسان| |