تبليغاتX
به دنبال...لمس لحظه های ناب
به دنبال...لمس لحظه های ناب

ديشب اخر شبي داشتيم با اريانا بر مي گشتيم خونه و منم به اريانا پيله شده بودم كه من هوس بلال كردم ؛ و حالا از اريانا اصرار كه بابا بي خيال و از منم اصرار كه تا واسه من بلال پيدا نكني حق نداري بري خونه .

بالاخره اريانا كنار يه پارك يه   دست فروش پيدا كرد كه داشت بلال رو اتيش كباب مي كرد و به شدت هم دورش شلوغ بود و منم كه بدجوري هوس بلال كرده بودم هوار كشيدم هوراااااااااا بالاخره پيدا شد و اريانا طبق معمول كه سر به سرم مي ذاره گفت:اينم بلال برو بگير كه يه وقت چشم بچت شور نشه و منم كلافه بش گفتم :بي ادب كلا جون به جونت كنن ادب نداري...؟از ماشين پياده شدم و رفتم طرف بلال فروشه و چون اريانا نمي خورد به بلال فروشه گفتم يه بلال به من بدين .

دور بلال فروشه بدجوري شلوغ بود ولي دستش خيلي سريع بود تند تند بلالا رو پاك مي كرد و مي داد دست يه خانمي كه بغل دستش ايستاده بود و اونم كباب مي كرد ومي داد به مشتري.

بلال به دست اومدم به طرف ماشين ،اريانا تكيه داده بود به ماشين و سيگار به دست خيره شده بود به بلال فروشه...همينطوري كه دهنم پر بلال بود پرسيدم: تو كوفت نمي كني...جوابي نداد! نگاش كردم ديدم اصلا هواسش به من نيست به شوخي گفتم :باز چه مرگت شده؟اروم گفت:رفتي بلال خريدي متوجه چيزي نشدي؟گفتم:نه مگه قراره متوجه چيز خاصي بشم؟باز اروم جواب داد يه بار ديگه با دقت نگاه كن...باز نگاه كردم و گفتم:چيز عجيبي نمي بينم؟كلافه گفت:واي ايسان بهت نمي ياد اينقده خنگ باشي...باز مكث كردم گفتم:چيه مگه ؟گفت:حالا دوباره نگاه كن و من خيره شدم به مرد بلال فروش كه انگار اصلا قرار نبود دورش خلوت بشه...!گفت:يه مرد داره بلال مي فروشه زنش هم داره كمكش  بلال كباب مي كنه زنش جوونه و به طرز خارق العاده اي زيباست و از هر ده تا مشتري نه تاش پسر همسن منه كه بيشترشون هم كنار اتيش دور و بر زنه مي پلكن...؟چند لحظه به اون چيزي كه اريانا گفت دقت كردم وناخوداگاه گفتم:واي اريانا نمي خواي بگي مرده داره از زنش...؟؟؟ پريد تو حرفمو گفت:اتفاقا برعكس خوب كه دقت كني مي بيني زن و مرده اصلا تو باغ نيستن و حتي زنه اصلا نگاهي به هيچكدومشون هم نمي كنه ولي چون خوشگله بدجوري دورش شلوغه معلوم نيست واقعا دارن بلال مي خرن يا....حس كردم بلال تو دهنم زهر مار شد!!! اريانا باز گفت:كاش يه نفر از اونايي كه به جاي خريدن بلال دور و بر زنه مي پلكن بلكه راه بده متوجه ميشد يه مرد و زن شرافتمندانه ايستادن و دارن زندگيشونو با چنگ و دندون رو پا نگه مي دارن....حس كردم جمله اريا مثل يه سقف خونه خرابه رو سرم خراب شد...!!!

تو راه خونه ديگه هيچ خبري از اون خنده و شوخي هاي جفتمون نبود و دم در خونه ناخواگاه و نمي دونم چرا يهو از اريانا پرسيدم چطور متوجه شدي؟گفت:ساده بود راحت مي شد فهميد !

باز گفتم :پس چرا من هواسم نبود؟

گفت :بي خيال دختر اعتراف نگير؟؟؟

گفتم:نه جدي ميگم؟

نفس عميقي كشيدو گفت:چون منم يه پسرم مثل همه اونايي كه دور و بر زنه مي پلكيدن ...براي چند لحظه خشكم زد و گفتم:نه به نظر من ربطي نداشت به اينكه دختر باشي يا پسر ،به نظر من بعضي ها حس ميكنن وظيفشونه بدونن...

كلافه و عصبي گفت:ايسان وظيفه دونستني كه ندوني يا فرصت پيدا نكني اون دونستن به بيراهه رفته رو   تغيير بدي مفت نمي ارزه...درو باز مي كني يا خودم باز كنم...؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 1:10 توسط آيسان| |