اخر بازی و شعر سین هفتم رو هم حدودا در اواخر اسفند ماه همان سال یعنی حدودا دو ماه بعد سروده است احتمالا شاملو از معدود روشنفکرای اون زمان بود که جسارت به خرج داد و در شعر سین هفتم و در سریعترین زمان ممکن دورنگاری از اینده رو به تصویر کشید!!! سین هفتم ياد و خاطرش گرامي كه در تمام عمر پربارش نواله ي ناگزير را گردن كج نكرد و افسوس كه در سرزميني مرد كه مزد گوركن اش از آزادي آدمي افزون بود. ديشب با يكي از دوستام رفته بودم نمايش فيلم كوتاه حوزه هنري .فيلم كوتاهي رو كه ديدم برام خيلي جالب بود طوري كه از ديدن اون يه جورايي حس هيجان بدي درونم شكل گرفت ؟داستان فيلم از اين قرار بود كه يه پدر پاي بخاري نشسته بود و مي خواست ترياك بكشه بعد هر چي گشت كاغذ پيدا نكرد و براي درست كردن چيزي كه در اصطلاح به اون لول گفته ميشه دفتر نقاشي رو كه پسرش داشت تو اون نقاشي ميكشيد پاره كرد و با اون لول ساخت و شروع كرد به ترياك كشيدن!روز بعد همون پسر از مدرسه برگشت و ديد توي حياطشون آتيش روشنه پس اونم به تقليد از پدر با كاغذ لول درست كرد و نشست پاي آتيش و همون لحظه پدر سر رسيد و از ديدن اون صحنه منقلب شد!!! داستان فيلم برام جالب بود و فكر كنم يه جورايي به طرز شديدي تحت تاثير قرار گرفته بودم !يكساعت بعد وارد شركت شدم آريانا پشت كامپيوتر نشسته بود و داشت يه چيزي تايپ ميكرد من هيجان زده و بي توجه به اينكه آريانا در حالت تايپ كردن نصفه و نيمه گوشش به منه شروع كردم به تعريف كردن فيلم و آخر سر با هيجان بيشتري پرسيدم فوق العاده بود نه ؟و آريانا خيلي خونسرد در حالي كه سرش توي مانيتور بود گفت:بدك نبود...جا خوردم باز پرسيدم يعني خوشت نيومد از داستان فيلم ؟باز در همون حالت جواب داد :خوب بود ...عصبي و كلافه رفتم به طرف ميز و دستشو رو كيبور كشيدم كنار و گفتم :يعني چي ؟هواست به من نيست يا از داستان فيلم خوشت نيومده؟و آريانا با نگاهي عجيب بهم گفت:دهههههه آيسان چته ؟خب من كه فيلمو نديدم چه مي دونم چطور كارگرداني شده چطور روايت شده چطور تدوين شده...پريدم تو حرفشو گفتم :من دارم در مورد داستان مي پرسم ميگم چطور بود ؟به نظر من فوق العاده بود؟آريانا متعجب پرسيد چرا فوق العاده بود؟و من مشتاق از جمع كردن هواس آريانا گفتم :چون يه فاجعه رو به تصوير كشيده بود ؟آريانا به حالت تمسخر آميزي گفت:جدا ؟واي چرا من متوجه نشدم ؟ و من گيج گفتم:يعني چي ؟داستان به اين خوبي...آريانا چشماشو با دستش ماليد و گفت:تو چرا هميشه مثل پارازيت مي پري تو ذهن من ؟و من ناراحت بهش نگاه كردم لبخندي زدو گفت:اوكي بشين تا بت بگم و من نشستم رو كاناپه و آريانا در حالي كه سيگارشو روشن ميكرد آروم رو به روم نشست براي چند لحظه به ميز وسط هر دو تامون خيره شد و گفت: اولا داستان از نظر منطق مورد داره؟ به يه دليل ساده: اونم اينكه بيشعور ترين معتاد هم وقتي همچين كاري جلوي فرزندش ميكنه احتمال نود و نه درصد مي دونه ممكنه فرزندشم اين كارو بكنه ويا تقليد بكنه ازش و احتمالاچون مي دونن فقط يه معتاد از بين هزارن معتاد ممكنه اين وسط از ديدن تقليد فرزندش منقلب بشه به اين شدتي كه تو ميگي كارگردان نشون داده و اما دوما: گفتي فاجعه؟خب حساب كن مثلا ايني رو كه الان برات تعريف ميكنم ميخوام فيلمش بكنم !مثلا؟ اوكي؟ و من با سر حرفشو تاييد كردم گفت خب ببين داستان من منطقي تر و فاجعه آميز تره يا اوني كه تو ميگي ؟سه سال پيش رفتم انزلي خونه يكي از دوستام ؛ دوستم مصطفي معتاد به ترياك بود و چون جلو خانوادش مصرف نميكرد به من گفت ميخوام برم خونه كسي ترياك بكشم مي ياي و من گفتم آره و با هم رفتيم در يه خونه اي ؛ در اون خونه يه پسر حدودا نه ساله ايستاده بود دوستم گفت:سلام مهدي مامان خونه هست و پسرك گفت آره و ما داخل خونه شديم توي اون خونه با يه زن حدودا سي ساله و خوشگل رو به رو شدم كه گويا براي تامين مخارج زندگي مواد مخدر مي فروخت و هر ازگاهي بعضي ها مثل دوست من مصطفي اونجا مواد رو مصرف مي كردند مصطفي نشست كنار گاز تك شعله نسبتا كوچكي و شروع كرد و زن هم با يه بچه قنداقي حدودا چند ماهه كنار مصطفي چند تا دود گرفت بعد از چند لحظه مهدي همون پسرك نه ساله وارد خونه شد و نشست كنار دوستم و اون هم شروع كرد به كشيدن و حدودا همون موقع بچه قنداقي شروع كرد به گريه كردن...خب حالا هر مادري باشه چطور بچه شو آروم ميكنه ؟!!! آريانا مكثي طولاني كرد پك سنگيني به سيگارش زد تو زير سيگاري خاموشش كرد و ادامه داد: زن دستي كشيد روي ترياكي نسبتا نرم و آروم كمي ترياك رو روي لب هاي نوزاد قنداقي چند ماهه كشيد و...باز مكث كرد ...نوزاد آروم شد...!!! سكوت سنگيني بعد از اين جمله ما بينمون حكمفرما شد علت سكوت من يك ذهنيت سراسر پراكنده بود با دنيايي از چرا ها اما شايد سكوت آريانا زاييده بغض درون گلويش بود بعد از چند لحظه سكوتو شكست و گفت:مشكل بزرگ فيلمسازاي جوون و بي تجربه ما اينه كه نمي دونن و هيچ كس هم بهشون نميگه در يه فيلم بايد اوج قله فاجعه يك اتفاق دراماتيك رو به تصوير بكشند ....؟؟؟ حالا به نظرت داستان من فاجعه آميز تر بود يا اوني كه تو ديدي ؟ و سريع جواب داد نه نمي خواد جواب بدي چرا من زود قضاوت كنم من كه فيلمو نديدم شايد اتفاق اون از ايني كه من تعريف كردم فاجعه بار تر باشه ...!!! البته به نظر من هر دو سر جاي خودشون قابل احترامن... فكر كنم طبق معمول و مثل قلمش توي خاطره ها ؛داستان ها؛نمايشنا مه هاش و فيلمنامه هاش ميخواست من رو با يه تعليق و پايان باز رو به رو كنه و تصميم گيري رو به عهده خودم بزاره؟ پ.ن:فيلمنامه خيانت ذهني(پست قبل) از دست نوشته هاي كسي كه هيچوقت ننوشت چهار هفته پيش فيلمبرداري شد و سه روز پيش تدوين شد و...فيلم از نظر كارگرداني عالي شده اما...آريانا از كارگردان فيلم پرسيد :ميخواي فيلمو چي كار كني؟ كارگردان گفت براي جشنواره ساختمش. آريانا گفت:پس خودتو علاف كردي به يه دليل ساده فيلم كوتاه يعني زبان تصوير نه دو صفحه ديالوگ !!! و به شوخي بهش گفت:فكر نكنم فيلمت تا پليس راه هم بره چه برسه به جشنواره به همون دليلي كه بهت گفتم و ايني هم كه گفتم عقيده من نيست بلكه عقيده همون آقايوني هست كه قراره تو جشنواره ها فيلمتو ببينن پ.ن: با اينكه آريانا فيلمو اينطوري نقد كرد اما خودش هم معترف بود از نظر كارگرداني فيلمنامه خيانت ذهني فوق العاده كارگرداني شده پ.ن:فكر كنم اتفاق ديشب بهانه اي شد تا باز من از آريانا يادي بكنم تا يادم بمونه اگه در بين شما هستم به خاطر لطف داداشم و مهرباني شما در پذيرايي خودم در جمع گرمتونه.
عاشقان
سر شکسته گذشتند
شرمسار ترانههای بیهنگام خويش
و کوچه ها
بـی زمزمه ماند و صدای پا
سربازان
شکسته گذشتند
خسته
بر اسبان تشريح
و لتههای بیرنگ غروری
نگونسار
بر نيزههايشان
تو را چه سود
فخر به فلک بر فروختن
هنگامی که هر غبار راه لعنت شده
نفرينت ميکند
تو را چه سود
از باغ و درخت
که با ياسها به داس سخن گفتهای
آنجا که قدم بر نهاده باشی
گياه
از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک وآب را
هرگز
باور نداشتی
فغان! که سرگذشت ما
سرود بیاعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعهی روسپيان باز میگشتند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
که مادران سياهپوش
ـ داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده ها
سر بر نياورده اند.
سیب سرخی ست ،
حسرتا
که مرا
نصیب
از این سفرۀ سنت
سروری نیست .
شرابی مرد افکن در جام هواست ،
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست .
سبوی سبزه پوش
در قاب پنجره –
آه
چنان دورم
که گویی جز نقش بی جانی نیست .
و کلامی مهربان
در نخستین دیدار بامدادی _
فغان
که در پس پاسخ و لبخند
دل خندانی نیست .
بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست .
بيست و ششم ديماه سال ۱۳۵۷ روز رفتن محمد رضا شاه پهلوي از ايران بهانه اي بود تا شعر زير رو از شاملوي بزرگ تقديمتون كنم. قابل ذكر اينكه اين شعر دقيقا در همين تاريخ(۲۶ ديماه ۵۷) و به همين مناسبت سروده شده و خود شاملو در مورد این شعر تعبیر زیبایی داره و میگه:البته این اخر بازی فقط یه نفر نیست!!!
نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت
3:39 توسط آيسان| |
نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت
12:18 توسط آيسان| |

