از دست نوشته های کسی که هیچ وقت ننوشت... صحنه یک . حس غالب صحنه:حسی ارام و یکنواخت شب ،داخلی،کافی شاپ دختری حدودا بیست ساله وارد کافی شاپ میشود در حالی که کتاب و شاخه گلی در دست دارد به طرف میز حسابداری کافی شاپ می رود،پشت میز پسرجوانی بی توجه به اطرافش در حال صحبت کردن با تلفن است دختر:سلام ...راحت باش ..مزاحمت نمی شم فقط میخواستم ببینم یاشار پشت یا بالاست؟ پسر با اشاره دستش بالارا نشان می دهد و گرفتار صحبت کردن می شود و دختر ارام از پله ها بالا می رود. صحنه دو حس غالب:حسی ارام اما رو به جنبشی ذهنی شب ،داخلی،کافی شاپ یاشار پشت میزی نشسته و مشغول نوشتن چیزی است طوری که متوجه حضور دختر نمی شود؟دختر ارام می رود پشت سرش می ایستد وگل را ارام می گیرد جلو صورت یاشار! دختر:از کی تا حالا پیشخدمتا نویسنده شدن؟ یاشار جا خورده بر می گردد به طرف دخترک وسریع دفتری را که در ان در حال نوشتن است می بندد دخترک از ترس او خنده اش می گیرد یاشار :وای ...خدا بگم چی کارت کنه دختر؟ دختر خنده اش بلند تر می شود و گل را به یاشار می دهد و روبه رویش می نشیند دختر :الهی من فدای اون ترست بشم ؟اگه می دونستم اینقدر باحال می ترسی .... یاشار می پرد وسط حرفش و در حالی که گل را بو می کند یاشار :روزی یه بار منومی ترسوندی ؟؟؟ دختر در حالی که باز از حرف یاشار به خنده افتاده با سر حرف او را تایید می کند و یاشار در حالی که شماطت وار به او خیره شده گل را روی دفترچه ای که در ان می نوشت می گذارد و نگاهی به ساعتش می کند یاشار:ساعت یه ربع به یازده هست تو این موقع شب اینجا چی کار می کنی؟ دختر با اخم دختر :ناراحتی تا برم؟ یاشار :نه ...نه فقط سابقه نداشته این موقع بیای از خونه بیرون؟ دختر :یه چیزی واست گرفته بودم امروز هر چی کردم بیام اینجا نشد تا الان که دیگه بابایینا رفتن واسه شیرینی خورون داداشی منم جیم شدم اومدم اینجا. یاشار :اینم از مزایای اینه که ادم خونه دوست دخترش نزدیک محل کارش باشه دختر:شایدم برعکس(می خندد)تو چطوری اینجا می نویسی؟ یاشار (گیج و مبهم سرش را تکان می دهد)خودمم نمی دونم؟بعضی چیزا جبر دیگه وقتی صبح دانشگاه باشی بعد از ظهرم تا دیر وقت سر کار مجبوری از کمترین فرصت ها بیشترین استفاده رو بکنی دختر:(با شیطنت )ولی خوب موقعی رسیدمااااااا یاشار :ببخشید...چرا اونوقت؟ دختر :مچتو گرفتم (می خندد) یاشار با لبخندی به او خیره شده دختر :حالا چی می نوشتی؟بزار خودم بگم،نمایشنامه؟ یاشار :(به شوخی)نچ! دختر:فیلمنامه؟ یاشار :(به شوخی)نچ! دختر:داستان کوتاه؟ یاشار:(به شوخی)نچ! دختر:(با هیجان خاصی)اها ...فهمیدم!داشتی در مورد دوست دخترات می نوشتی ؟ یاشار با حالت مشکوکی به او نگاه می کند و ناگهان خنده اش می گیرد یاشار :نه بعضی وقتا یه چیزایی به ذهنم می رسه که اگه سریع ننویسمشون می پره ...همین! دختر :بزار یه سوال بکنم ؟قبل از من چند تا دوست دختر داشتی؟ یاشار :راست بگم یا دروغ؟(می خندد) دختر:اگه راست بگی چند تا اگه دورغ بگی؟ یاشار:اگه دروغ بگم می گم هیچی ولی اگه راست بگم ....تعدادشونو یادم نمی یاد؟ دختر:(جدی)شده یکیشو اونقدر دوست داشته باشی که بعد ازدست دادنش.... یاشار می پرد وسط حرفش یاشار:فکر کنم قبلا هم اینو بهت گفتم هیچ وقت توی رابطه هام مثل بقیه فقط به دو کلمه س..ک..س یا ازدواج فکر نکردم هیچ وقتم سعی نکردم وابسته بشم که بعد بخوام حسرتشو بخورم همیشه توی زندگی همه چیز برام شکل یه تجربه بوده ، فکر کنم ادمایی هم که وارد زندگیم شدن همینطور ؟شاید...شاید فقط مهم برام اینه که درست تجربه کنم خوب یا بدش مهم نیست!واسه همین زیاد تو ذهنم نمی مونن اونایی هم که می مونن بهشون فکر نمی کنم چون نیازی نیست؟ دختر:پس منم مثل بقیم ...یه تجربه ؟ یاشار :نمی دونم ...وقتی بهت فکر می کنم می بینم تو با بقیه تجربه هام متفاوتی؟نمی دونم دقیقا چطوری بگم یه چیزایی تو وجودت هست که با بقیه فرق می کنه؟یه پاکی خاص...یه نجابت غریب ...(مکث می کند)زلالی تو! زلال تر از اب و...زلال تر از بقیه... دختر:پس می شه امیدوار بود یه ربع به یازده یه شبم شیرنی خورون من باشه؟؟؟ یاشار:(طوری که می خواهد حرف را عوض کند)گفتی واسم یه چیزی اوردی؟ دختر:اره گفته بودی همه کتابای شریعتی رو خوندی و همشو داری جز یکیشو نداری؟ یاشار:(هیجان زده)وای هبوط...؟ دختر :اره ولی گرفتنش یه شرط داره؟ یاشار :هر چی باشه قبول؟ دختر :باید بگی شریعتی تو کتاب از خوشبختی چه تعریفی می ده؟ یاشار :(متفکر)خوشبختی...؟؟؟ صدای همان پسرک پشت میز حسابداری کافی شاپ پسرک:یاشار یه لحظه بیا پایین یاشار:(به شوخی)خوشبختی رو نمی دونم ولی بدختی یعنی اینکه وقتی داری با یه خانم خوشگل مهربون حرف می زنی یکی پارازیت بندازه وسط حرفت(بلند می شود)چی می خوری واست بیارم؟ دختر:چیزی نمی خوام ولی اگه تا برگشتنت تعریفو یادت نیاد از کتاب خبری نیست یاشار:(می خندد)اوکی !با تعریف بر می گردم یاشار می رود پایین و دختر ارام گل رز را از روی دفتر بر می دارد بود می کند و ناخوداگاه و کنجکاو دفتر را به سمت خود می کشد و باز می کند صفحه ای باز می شود که خودکار یاشار وسط ان گذاشته شده است چشمان دخترک روی نوشته ها می چرخد و ناگهان میخ می شود نمایی از صفحه ای که چشمان دخترک روی ان میخ می شود اول صفحه نوشته شده: تلخ ترین و سخت ترین لحظه زندگی لحظه ایه که یه نفر رو به روت نشسته و فکر می کنه تو دوستش داری ولی نمی دونه تو در همون لحظه دلت می خواد یکی دیگه جای اون نشسته باشه و داری به یکی دیگه فکر می کنی...!!! یاشار با عجله بالا می اید از دخترک خبری نیست ؟ارام به طرف میز می رود کتاب هبوط روی صفحه سمت راست همان نوشته گذاشته شده و گلبرگ های رز روی نوشته پر پر شده یاشار ارام گلبرگ ها را پس می زند زیر همان نوشته اضاف شده دکتر شریعتی می گوید:خوشبخت ترین ادم ها خرترین اون ها هستند....!ای کاش خوشبخت بودم یاشار....!!! دست نوشته ها ادامه دارد... شخصيتها: جوان1 جوان2 مرد ماهيگير [شب - خارجي - كنار ساحل] مرد ماهيگير حدودا 3۵ ساله، با دقت و وسواس تمام طعمه ها را سر قلاب ميزند در آب مياندازد و ماهي هايي را كه صيد ميكند يكي يكي درون پلاستيك كنار دستش مياندازد. دو جوان حدودا 2۵ ساله، متشخص در پس زمينه مرد ماهيگير و كمي با فاصله از لبه ساحل به صورت بسيار جدي در حال صحبت با يكديگر هستند و گويي جوانب مسئله اي حياتي را براي يكديگر بازگو ميكنند. ناگهان سكوتي سنگين بين دو جوان حكمفرما ميشود. نگاه لبريز از شيطنت جوان 1 تمامي فكر او را به جوان2 منتقل ميكند. چند لحظه بعد دو جوان به قصد سوار شدن بر موتورسیکلت از جا بلند ميشوند. جوان2 در حال روشن كردن موتور و جوان 1 در انتظار. به محض روشن شدن موتورسیکلت با جستي بلند و در چشم به هم زدني كيسه ماهي ها را از كنار مرد مي قاپد و و به سرعت به پشت موتور مي پرد. و فرار مي كنند. مرد ماهيگير از جا بلند مي شود و دوان دوان حركت مي كند. [شب – خارجي – اين سمت خيابان منتهي به ساحل] تصوير پايين چند پله را نشان مي دهد كه در بالا به ساحل منتهي مي شوند و يك سراشيبي كنار پله ها براي عبور موتور و دوچرخه. يكدستگاه موتور سيكلت با سرعت هر چه تمامترو با عجله فراوان براي پايين آمدن بدون عبور از سراشيبي ترجيح مي دهد با پرشي بلند از روي پله ها عبور كند. موتور از كادر خارج ميشود و صداي مهيب برخورد در آن سمت خيابان به گوش مي رسد. [شب – خارجي – آن سمت خيابان منتهي به ساحل] يكدستگاه موتور، كنار بلوار، خرد و خمير كه چرخ عقب آن هنوز در حال چرخيدن است. دو جوان با وضعيتي اسفناك و بي جان یکی كنار بلوار و دیگری به پایین تیر چراغ برق چسبیده است. مرد ماهيگير قدم زنان وارد كادر ميشود. پلاستيك ماهيهايش را كه كنار دست جوان 2 افتاده بر مي دارد و مي رود. تصوير آهسته به سمت موتور سيكلت برميگردد. چرخ موتور هنوز در حال چرخيدن است. درعمق تصوير خياباني است كه از ساحل دور مي شود. مرد ماهيگير پلاستيك ماهي در دست در عمق خيابان از صحنه دور مي شود.
نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت
12:21 توسط آيسان| |
نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت
11:19 توسط آيسان| |


