تبليغاتX
به دنبال...لمس لحظه های ناب
به دنبال...لمس لحظه های ناب

 به خاطر بازگشت ساحل كه رفتنش براي ما غم و درد سنگين غربت و بيگانگي در هواي وطن بود و بازگشتش اعجاز وجود يك انسان در كنارمون:

شوق ديدن دوباره وطن در تو موج مي زند. ديدار دوستان و آرزوي قدم زدن دوباره در كوچه هاي خاطره انگيز كودكي با همه بدي ها و زشتي هايي كه در اين چند ساله به تو روا داشته است. با اين همه كو دلي كه بتواند دوري از اين خاك را تاب آورد؟

انگار شعله اي از زير پوست تو زبانه مي كشد تا سرخوش و مست از ديدار دوباره خاكي كه به آن تعلق داري پله هاي هواپيما را يكي يكي و با طمانينه بپيمايي تا عطش خويش را پايان بخشي.

با وجود همه تفاوت ها و تعارض ها، با وجود همه زشتي ها و زيبايي ها چگونه است كه طاقت دوري را نداريم؟

مي داني چرا؟

چون بذر عمر ما در اين خاك شكوفا شده و درخت زندگي ما در گوشه گوشه خاك پاكش ريشه دوانيده و عمر ما ، عمر من و تو در بامداد اين سرزمين غنچه كرده و گل داده.

راستي نگفتي بهمون؟ موقع پياده شدن از هواپيما، نفس عميق كه يادت نرفت؟ ها؟

يادت بود كه ريه هاتو پر از هواي وطن كني ؟

 

بگذاريد اين وطن، دوباره وطن شود

بگذاريد دوباره همان رويايي شود كه بود

بگذاريد پيشاهنگ دشت شود

و در آنجا كه آزاد است منزلگاهي بجويد

.

.

..آه، آري

آشكارا مي گويم

اين وطن هرگز براي من وطن نبود

با وصف اين، سوگند ياد مي كنم كه وطن من خواهد بود!

روياي آن

همچون بذري جاودانه

در اعماق جان من نهفته است

ما مردم مي بايد

سرزمين مان، معادن مان، گياهانمان، رودخانه هامان،

كوهستان ها و دشتهاي بي پايان مان را آزاد كنيم

همه جا را، سراسر گستره اين ايالات سرسبز بزرگ را-

و بار ديگر وطن را بسازيم.

* لنگستن هيوز

 

نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 13:21 توسط آيسان| |

من اين اتفاق رو فقط روايت مي كنم مي تونيد من رو فقط در حد يك راوي در نظر بگيريد ولي شايد روايت مي كنم تا هر كس دوست داره بر حسب منطق ...اعتقادات و يا هر چيز ديگه قضاوت كنه...؟

اواخر هفته پيش بود كه با اريانا دو روز رفتيم شيراز ...به نظر مي اومد هدف تفريح اما مطمئنن براي اريانا چيز ديگه اي بود شايد واسه اينكه اريانا مدت هاست و شايد از بدو تولد بر حسب جبري بر سرنوشتش تلقين شده مجبوره در طول سال هر وقت كه بتونه يه سري به اين شهر بزنه و فكر مي كنم و يقين دارم كه شايد بدترين روزهاي زندگيش همون چند روزيه كه در طول سال مجبوره به اين شهر سفر كنه...جريان سفر كردناي اريانا به اين شهر شبيه يه راز تو زندگيش كه بعد از مرگ اقاجون و مادرم من تنها كسي هستم كه از اين راز خبر دارم و خودش هم هميشه مي گه منو اين شهر كذايي شبيه  دو قطب اهن ربا هستيم كه نسبت به هم دافع و جاذبه داريم كه من هميشه در حال دفعم ولي به نظر مي ياد قدرت جذب اون هميشه از قدرت دفع من بيشتره ؟و با اينكه هيچوقت توي اعتقادات شخصيش در دخيل بودن خط كشي ها و جنسيت ها و زمان در رقم خوردن خاطرات شخصيش معتقد نيست اما شايد چون بدترين و تلخترين خاطرات زندگيشو توي اين شهر تجربه كرده هميشه نسبت به اين شهر احساس بدي داره و جالب هم اينجاست كه همه دوستاش فكر مي كنن اريانا به خاطر علاقه زياده كه زياد به اين شهر مي ره در حالي كه من بعضي وقت ها دقيقا حس مي كنم بعد از هر سفر چند تار موي سفيد توي موهاش مي بينم ...خب بگذريم شايد زيادي حاشيه بي ربط رفتم چرا ؟نمي دونم شايد چون روايت اين اتفاق بهانه خوبي بود تا چند خط از اريانا بنويسم و نذارم اسمش از اين وبلاگ توي ذهن همتون پاك بشه !روز دوم سفر اريانا منو گذاشت پيش خانواده يكي از دوستاي اقاجون و تنهايي بيرون رفت حدودا دو ساعت بعد برگشت و پيدا بود كه احتمالا و طبق معمول هميشه فشار عصبي سنگيني رو متحمل شده سكوت خاصي توي چهرش موج مي زد ولي شايد بر حسب عادت هميشگي كه نمي ذاره كسي از چهرش حس درونش رو بخونه سعي مي كرد آروم و خونسرد نشون بده در حالي كه من مي دونستم چه غوغايي در همون دو ساعت در درونش به پا شده  !بهم گفت من تمومم اگه كار خاصي نداري بر گرديم و من هم آماده بر گشتن شدم توي طول راه و شايد بر حسب عادت هاي هميشگيش كه براي فراموش كردن اونچه برش گذشته يه بند گرفتار شوخي كردن با من بود و شايد من دقيقا حس مي كردم كه همه اون شوخي ها و مسخره بازي هاش براي فراموش كردن گذشته و يا به عبارتي جنگي نا پايدار با فشار هاي عصبي وارد شده بهش بود.

طبق معمول محتاط اما پر سرعت پيچ هاي جاده رو پشت سر مي گذاشت و تا جايي كه مي تونست با شوخي هاش اجازه نمي داد من متوجه بشم كه داره با سرعت بالا رانندگي مي كنه تا اينكه سر يه پيچ ماشين راهنمايي رانندگي بهمون ايست داد و من هراسون پرسيدم مگه سبقت ممنوع گرفتي ؟همينطور كه مداركشو بر مي داشت گفت:كم نه !جريمه رو بي خيال دعا كن گواهيناممو پيوست نكنه ؟ و از ماشين پياده شد چند دقيقه بعد سوار ماشين شد و من پرسيدم چي شد؟چقدر نوشت؟لبخند تلخي زدو گفت:چيزي ننوشت ولي مجبوريم جناب سرهنگو تا شهر تحمل كنيم ؟متعجب پرسيدم جناب سرهنگ؟گفت:اره از بالا سبقت ممنوعامو ديده مي خواست گواهينامه رو پيوست كنه ديگه وقتي فهميد مي ريم كجا گواهيناممو داد به شرطي كه جناب سرهنگو تا شهر ببريم و من غر غر كنان همينطور كه دستم مي رفت به طرف دستگيره در گفتم:اگه مثل ادم ماشينو بروني حالا مجبور نيستيم يكي ديگه رو تحمل كنيم و اريانا سريع دستمو گرفتو گفت:كجا؟و من گفتم برم عقب ديگه زشته جلو بشينم كه؟و اريانا گفت :بي خيال بابا همين كه سوارش مي كنم از سرشم زياده حالا آبجيم بره عقب بخاطر اقا بگي بشين بابا و چند لحظه بعد جناب سرهنگ با صورتي خشك شبيه مجسمه هاي هخامنشي حدودا چهل ساله سوار ماشين شد و برعكس حالت صورتش به گرمي باهامون احوالپرسي كرد و سريع پرسيد اگه بدونم با اومدنم مزاحم هستم هرگز همچين جسارتي نمي كنم اريانا در جواب سوال سرهنگ سكوت كرد و من به احترام شعورش گفتم نه جناب سرهنگ شما ببخشيد كه من جلو نشستم و سرهنگ جواب داد راحت باش دخترم و شايد اين تنها كلماتي بود كه ما بين ما رد و بدل شد و اريانا پاشو گذاشت رو گاز ماشين عينك افتابيشو زد در حالي كه پيدا بود هر از گاهي از اينه به چهره سرهنگ خيره مي شه و من حس مي كردم داره اماده مي شه تا در سكوتي گنگ فرو بره سي دي هايده رو كه تا اون لحظه به واسطه شوخي كردناش خاموش مونده بود روشن كرد و ماشين در سكوتي سنگين كه فقط صداي موسيقي اون رو ميشكست فرو رفت و تلاش من براي به حرف كشيدن دوباره اريانا براي جلوگيري از برگشتن به اتفاق چند ساعتش پيشش شايد اميدي واهي بود سكوتي عذاب اور و به شدت غير ملموس در فضاي ماشين حكمفرما شد...؟

حدوا چهل و پنج دقيقه مونده به شهر سرهنگ گفت :جوون وقت اذونه يه جا بزن كنار من مي خوام نماز بخونم و اريانا كه انگار تازه از خواب بيدار شده باشه يهو از افكارش بيرون پريدو پرسيد:چي فرموديد ؟سرهنگ باز حرفشو تكرار كرد و اريانا بي حوصله گفت:چيز ديگه تا شهر نمونده ؟ و سرهنگ جواب داد مي دونم ! ولي اگه مي شه يه جا پيدا كن من نمازمو بخونم و من كه مي دونستم احتمالا اريانا در عيني كه به شدت به اعتقادات همه احترام مي ذاره اما در نقطه مقابل هيچوقت هم نتونست با ادماي در گير و دار چارچوب هاي مذهبي كنار بياد دلخور جواب داد ولي تو پيچيم سرهنگ ؟و سرهنگ جواب داد يه جا پارك پيدا كن و اريانا سكوت كرد اما شايد سرهنگ معناي سكوت اريانا رو فهميد و باز گفت:اگه مي بيني عجله داري منو پياده كردي مي توني بري و اريانا خيلي اروم جواب داد من همچين جسارتي نمي كنم سرهنگ من در خدمتم و حدودا يه كيلومتر جلوتر كنار يه پرتگاه ماشينو توي يه جا پارك نگه داشت و سرهنگ پرسيد اب داري تو ماشين جون و اريانا دستي رو كشيد و پياده شد كه از صندوق عقب واسه سرهنگ اب بياره و منم ذوق زده پياده شدم تا با دوربين از دره و كوه چند تا عكس بگيرم سرهنگ شروع كرد به نماز خوندن و منم گرفتار عكس گرفتن و بي توجه به كار سرهنگ متوجه شدم اريانا سيگار بدست به ماشين تكيه داده و در حالي كه به سيگارش پكاي عميقي مي زنه خيره شده به سرهنگ اروم رفتم به طرفش و پرسيدم اتفاقي افتاده ؟بي توجه به سوالم گفت:بشين عقب ؟و من متعجب پرسيدم چرا؟گفت:بشين حالا ...و سرهنگ نمازشو تموم كرد و به اصرار اريانا نشست جلو چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه اريانا گفت:جام سرهنگ يه سوال بكنم مشكلي نيست؟سرهنگ با اون صورت خشكش خيلي گرم استقبال كرد و گفت:نه جوون راحت باش ؟اريانا بي حاشيه پرسيد چه فرقي مي كرد نمازو دم اذون بخوني يا چهل پنج دقيقه با تاخير توي خونت؟سرهنگ لبخندي زدو و پرسيد مهمه برات بدوني و اريانا جواب داد نمي دونم شايد و سرهنگ باز گفت:پس اگه مهم نيست ولش كن و اريانا با زرنگي جواب داد مهم كه هست ولي شايد فكر كردم شما دلتون نخواد بگين سرهنگ باز لبخندي زدو گفت:تو هميشه دو پهلو حرف مي زني؟ و اريانا اروم عينك افتابيشو رو چشش برداشت و گفت: نمي دونم؟ شايد! خب اگه مشكلي نيست من دوست دارم بدونم؟ سرهنگ نفس عميقي كشيدو گفت:حدود پانزده سال پيش در يه شب سرد كه از زمين و زمان برف مي باريد تو يه جاده كوهستاني ماشينم خراب شد جايي كه ماشينم خراب شد دقيقا تابلو خطر بهمن زده شده بود زن و دو دختر كوچولوم داشتن تو ماشين از سرما مي لرزدين و من هر كاري مي كردم ماشين روشن نمي شد عصبي سوار ماشين شدم و اميدوار بودم يه ماشين رد بشه و بدادمون برسه اما خبري از هيچ جنبنده اي توي جاده نبود كم كم برف زياد جاده رو گرفت تا حدي كه ديگه دراي ماشين هم باز نمي شد و بد جوري درمونده شده بودم و اون چيزي كه بيشتر از هر چيزي داشت عذابم مي داد سرماي شديدي بود كه داشت زن و دو تا دختر كوچولوم رو اذيت مي كرد حس مي كردم در يه قدمي مرگ وايساديم و دقيقا به نظر مي اومد اميد زنده موندنمون داره به صفر مي رسه؟ وامانده سرمو گذاشتم رو فرمون چشامو بستمو با خدا يه عهدي بستم ازش خواستم از اون وضعيت نجاتمون بده و در عوضش بهش قول دادم تا اخرين لحظه زندگيم نمازمو پشت هر الله اكبر بخونم يهو با صداي دخترم به خودم اومدم كه گفت:بابايي سردمه اروم دستمو گذاشتم رو كليد ماشين و چرخوندمش در عين ناباوري ماشين روشن شد و در حالي كه دور تا دور ماشينو برف گرفته بود ماشين به سادگي راه افتاد و ما از اون وضعيت نجات پيدا كرديم و شايد الان پانزده ساله كه من به خاطر قولم پشت هر الله اكبر نمازمو سر وقت مي خونم در هر شرايطي كه باشم ...هر شرايط ....؟ نفسي كشيد و گفت:خب خيالت راحت شد و اريانا با لبخند گفت خيال من هميشه راحته و سرهنگ خنديد و گفت:حالا من يه چيزي بگم مشكلي نيست ؟اريانا گفت:نه و سرهنگ گفت :از وقتي  سوار شدم مي خوام بهت بگم چرا اينقدر تند مي ري و چرا اينقدر سيگار مي كشي نمي گي به شهر كه رسيديم ماشينتو بخوابونم و اريانا به شوخي جواب داد اگه تا شهر بهمون آنتراك مي دي مشكلي نيست چون تا خونه راهي نيست دم پليس راه ماشين مال شما و سرهنگ در حالي كه خندش گرفته بود گفت:محتاطي ولي تند مي ري نمي ترسي مشكلي پيش بياد و اريانا جدي جواب داد به نظر من هيچوقت مشكلي وجود نداره هميشه توهم افتادن يه اتفاق كه به نظر مي ياد مشكل وجود داره و سرهنگ پرسيد حالا اگر توهم به واقعيت تبديل بشه نمي ترسي از اتفاق اريانا باز جواب داد نه هيچوقت از هيچ اتفاقي نمي ترسم بلكه معتقدم به بهترين عكس العمل در لحظه اتفاق و سرهنگ مكثي كردو گفت:مثلاجاي من بودي چي كار مي كردي اريانا بدون تعمل و به شوخي جواب داد هر كاري مي كردم براي رهايي ولي همچين قولي نمي دادم و سرهنگ خنديد و گفت:يعني اينقدر سخته قول من؟ اريانا گفت:كم نه ؟نمي دونم شايدم جسارت مي خواد!سرهنگ گفت: پس حداقل سيگارتو كم كن و اريانا حاضر جواب تر از هميشه گفت:چه فرقي مي كنه؟ سرهنگ گفت:شايد عمرت بيشتر بشه؟ و اريانا باز جواب داد باز چه فرقي مي كنه باشم يا نباشم يا بيشتر يا كمتر؟ و سرهنگ گفت:كسي كه دنبال جواب سوالي مي گرده كه توي اين پونزده سال كسي ازم نپرسيده حتي زنم حتما بودن يا نبودنش مهمه و اريانا لبخند تلخي زد و به نظر اومد توي جواب دادن كم اورده سرهنگو كه پياده كرديم از اريانا پرسيدم تو حرف سرهنگو باور مي كني؟ پرسيد تو نمي كني؟گفتم :نمي دونم واقعا برام عجيب بود ولي فكر كنم باور كردم و اريانا گفت:خب پس چرا مي پرسي ديگه حتما راست گفته! به شوخي گفتم :نه مي خوام بدونم ادم ملحد كافري مثل تو چي مي گه؟ مكثي كرد لبخندي زد و گفت:يه اتفاق افتاده يه نفر يه چيزي تعريف كرده خودشم باور داره و يقين داره به اينكه چرا از اون جا رها شده حالا باور من توي درست و غلط ماجرا و اصل ماجرا هيچ تاثيري نداره ....و من حس كردم منو پيچوند و اين يعني اينكه ديگه نبايد چيزي مي پرسيدم !

پ.ن:من تجربه نوشتن ندارم اگر يه وقت حس مي كنيد زياد حاشيه رفتم يا جريانات رو بي ربط روايت كردم بزاريد به حساب بي تجربگي من و اگر واقعا اينطوره حتما بهم گوشزد كنيد تا دفعه ديگه دقت بيشتري بكنم.

پ.ن:راستي من گفتم اريانا به واسطه سرنوشتش با اين شهر مشكل داره ولي من خودم هميشه هم به اين شهر علاقه خاصي داشتم هم به مردمونش اميدوارم يه وقت سوءتفاهمي پيش نياد.

نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 11:45 توسط آيسان| |