…از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست چند روز پيش (6 اگوست) سالگرد بمباران اتمي هيروشيما بود. توي اينترنت گشت مي زدم كه متوجه شدم 63 سال پيش در چنان روزي به يقين شرم آورترين فرمان تاريخ بشريت صادر شد. روزي که انسان پیش از ان که در پیشگاه خداوند شرمنده شود در پیشگاه انسانیت شرمنده شد، روزي كه انسانيت رنگ باخت و پلشتي و حماقتِ ابلهان تاريخ با لبخندي از سرخرسندي و رضايت، بشريت را از نام انسان، از نام متعفن انسان آن روز و شاید هر روز تاریخ بيزار كرد. روزي كه رسالت انسان در برابر انسان رنگ باخت و شرم آورترين فرمان تاريخ كاري كرد كه تنها بتوان از رسالت حيوان در برابر حيوان به نيكي ياد كرد. آيا پيام چندين هزار پيامبر فرستاده خداوند جز کلمه محبت چيز ديگري بود؟ كه اين گونه با افتخار چنين كردند؟ آيا آخرتي هست؟ آيا دادگاهي وجود دارد كه داد مردمان بيگناه هيروشيما و ناكازاكي را بستاند؟ آيا مجازاتي وجود دارد كه در خور ولايق بانيان اين ننگ بشري باشد؟ آيا آخرتي وجود دارد كه انسان، از خدشه دار شدن يا بهتر بگويم از شرمسار شدن نام خويش درمحضرخداوند تقاضاي مجازات مسببان اين جنايت مرگبار را داشته باشد؟ آيا مجازاتي هست كه در خور و شان صادر كنندگان این فرمان ننگين باشد؟ چه مجازاتي مي تواند شايسته ابله ترين و احمق ترین مردان تاريخ باشد. انسانهايي از جنس تعفن انسانهايي از جنس نفرت و خشم كه به خود اجازه دادند در چشم برهم زدني فرصت و اجازه زيستن و زنده گي كردن را از چند صد هزار نفرانسان بيگناه سلب كنند. زيستني كه اعطا ي آن لطف و مرحمت خداوند است و ستاندن آن جز از براي ذات پاك باريتعالي نيست و اينان به خود اجازه دادند كه در مقام خداوند برآيند. چه گستاخي شرم آوري؟ به چه حقي به خود اجازه دادند كه فرصت كوتاه زيستن و تكامل يافتن را از كودكان هيروشيما و ناكازاكي سلب كنند؟ به چه حقي فرصت كار و تلاش و حسرت ديدار خانواده و عشق ورزيدن به همسر و فرزندان را بر دل مردان ناكازاكي نهادند؟ با استناد به كدام قانون انساني زنان و دختران هيروشيما از لذت و طعم خوش دوست داشته شدن بايد محروم شوند؟ مدعيان حقوق بشر و متوليان برقراري صلح در جهان به راستي كه در تاريخ 6 اوت 1945 حقوق بشر را تمام و كمال پرداختند و لكه ننگ تاريخ را بر دامن پر خون خويش نشاندند. بعد از خوندن خبر سالگرد بمباران اتمي هيروشيما و ناكازاكي چنان نفرتي نسبت به چند واژه سراسر وجودم رو فرا گرفت كه تنها كاري كه تونستم بكنم نوشتن اين مطلب بود. بلكه كمي از دردي كه با ديدن عكسهاي واقعه در وجودم رخنه كرده بود تسكين يابد. با تمام وجودم از واژه هاي قدرت و سياست متنفرم. قدرتي كه در راه گرفتن جان انسانهاي بي گناه خرج شود جز ذلت و خواري و پلشتي چيزي به همراه ندارد. و سياست پيشگاني را كه تا خرخره در منجلاب سياست و سياست ورزي فرو رفته اند جز حقارت و فرومايگي و رذالت واژه ای برازنده نيست. به نام گرداننده گردون سلام خيلي سريع اتفاق افتاد. خيلي زود تر از اينكه بتونم خودم رو حتي براي فكر كردن درباره اش آماده كنم. تو اين مدتي كه آريانا وبلاگش رو به روز ميكرد، اونقدر در اين جريان غرق شده بودم كه نقطه پاياني وبلاگ برام متصور نبود. شايد به خاطر اينكه هر وقت به اتاقش سرك كشيدم مملو از كاغذ هاي پاره يا مچاله شده و يا نوشته هايي بود كه بعضي هاشون نمايشنامه بود، بعضي فيلمنامه، بعضي گفتگو هاي تنهاييش و بعضي دست نوشته هايي كه در اونها سعي كرده بود به دنياي پيرامونش سرك بكشه و از نگاه خودش دنياي اطرافش رو مورد تجزيه و تحليل قرار داده و شايد به نقد بكشه. اما حس مي كردم در اينجا براي اولين بار در عمرش و از نگاه خودش دست به كاري نا متعارف زده بود و خاطرات شخصي خودش رو كه نشاًت گرفته از زندگي پر ماجرايي بود كه همه ريشه در روح بي قرار خودش داشته و دارد، سعي كرده بود به شكل داستان و با عناصر داستاني روايت كند. و نا متعارف شايد از اين منظر كه حس مي كردم دوست دارد در طول خاطرات شخصيت خودش را به نقد بكشد و تحليل كند تا شايد به درستي يا نادرستي كارهايش پي ببرد و بعضي جاها حس مي كردم اين جريان آنقدر ادامه پيدا كرده كه حتي بعضي جاها به طرز بي رحمانه اي خودش را مي كوبد و شايد به همين علتها بود كه از خوندن خاطرات برادرم به صورت داستان كه بعضي هاش بين من و آريانا مشترك بود ذوق زده بودم كه وقتي چند روز پيش بهم گفت كه مي خواد وبلاگ رو حذف كنه، چند دقيقه اي زمان برد تا بتونم اين قضيه رو براي خودم هضم كنم. خيلي برام سخته كه بتونم احساساتم رو در قبال كاري كه آريانا مي خواست انجام بده بيان كنم. سخت از اون نظر كه در تمام لحظاتي كه قصد به روز كردن وبلاگ رو داشت من سئوال پيچش مي كردم تا از چند و چون ماجرا اطلاع پيدا كنم. سخت از اون نظر كه از لحظه اي كه وبلاگ به روز مي شد، هر زمان كه وقت مي كردم(گاهي تا پنج يا شش بار در روز) سري به وبلاگ مي زدم تا برخورد مخاطبان وبلاگ رو با مطلب جديد ببينم و بدانم كه آيا برادرم در بر آوردن آنچه كه رسالت خويش در برابر خوانندگان وبلاگش مي داند موفق عمل كرده يا خير.... سخت از اين منظر كه ديگر نيست آن شبهايي را كه تا نيمه هاي شب درباره مطلب جديد وبلاگ و باز خورد آن با آريانا بحث و گاهي هم جدل داشتيم كه يك وقت خداي نكرده مضمون مطلب پا را فراتر از چهار چوب وبلاگ نگذارده باشد و آن مسائل و خطوط مرسوم در ذهن آريانا كه براي دست يافتن به آن تلاش ميكرد مخدوش نشود. و همين دلايلي كه به عرضتون رسوندم باعث شد تا همچين جسارتي بكنم و از آريانا تقاضا كنم كه از اين به بعد من وبلاگ رو به روز كنم. و او هم با اينكه هميشه و به نسبت شخصيتش سعي كرده بود در بدترين شرايط، بهترين واكنش را نشان دهد و در مقابل بدترين نقد ها بهترين انتقادپذير باشد و در سخت ترين گذرگاههاي زندگيش به منطقي ترين شكلي كه مي تواند برخورد كند و شايد به همين دلايل بود كه چنين تصميمي گرفت و با اينكه به قول خودش اگر يك كلمه ديگه به اين وبلاگ بيفزايد تمام هدفش را به بيراهه برده اما شايد تنها به خاطر علاقه وافري كه هميشه به من داشته و هرگز اتفاق نيافتاده كه در مقابل خواسته من مقاومت كند و نه بگويد بعد از كمي فكر كردن قبول كرد. و من هم با خود عهد بستم كه تا آنجا كه در توان دارم راه آريانا رو البته به شكلي ديگر ادامه بدم. و شايد دليلي كه باعث شد اين تقاضا رو از آريانا داشته باشم اميدي بود كه در دلم وجود داشت كه گه گاه بتونم مطلبي از آريانا در وبلاگ قرار بدم. و من هم مثل آريانا اما از جانب خودم ميخوام اذعان كنم كه شرمنده ام. شرمنده از روي شما كه اين وبلاگ رو با آريانا شناختيد و با خاطراتش زندگي كرديد و با شاديهاش شاد شديد و با غمهاش غمگين و با مشكلاتش ساختيد و حالا... و اين پست رو بر خلاف نظر آريانا كه اعتقاد داشت پست اول بايد به معرفي خودم بپردازم گذاشتم كه اين اتفاق رو از ديد خودم بيان كرده باشم و از اينكه گاهي در حضور آريانا قلم در دست گرفته و يادداشتي مي نويسم بخواهم كه عذر مرا بپذيرد. و بگويم كه آريانا برادرم به خاطر اينكه به من اجازه دادي و از دوستانت خواهش كردي تا من را در جمع باشكوه و ناياب خودشان پذيرا باشند سپاس. بدون شك تو نه در خاطراتي كه به شكل داستان براي دوستانت به تصوير كشيدي بلكه در لحظه لحظه زندگي واقعيم بهترين برادري هستي كه هر كسي مي تواند در دنيا داشته باشد . چند وقت پيش جمله زيبايي رو جايي خوندم كه خيلي خوشم اومد و حالا مي خوام اونو تقديم همه خوانندگان پر مهر وبلاگ كنم و اميدوارم كه خوشتون بياد. شاد باشيد. سلام نویسنده های حرفه ای و اماتور دنیا اصولا دو قشر هستند یکی اونایی که می نویسند تا از جنون درد هایشان تخلیه شوند دوم اونایی که می نویسند و امیدوارند اگر بتوانند تاثیری هر چند ناچیز بر مخاطب بگذارند و من همیشه به قشر دوم ارادت خاصی دارم و اگر مرا به خاطر چند خاطره با قلمی دست و پا شکسته و با کمترین واژه های دنیا بتوانید ذره ای نویسنده ای اماتور بدانید همیشه و در همه لحظات نوشتن قبل از اینکه به خودم و اندیشه نوشته هایم دل ببندم سعی کردم اندک مخاطبان این وبلاگ برایم از همه چیز مهم تر و گرامی تر و محترم تر باشند...و همیشه تمام توانم را بر این گذاشتم که مخاطبان بر نوشته هایم ارجح تر باشند و شاید این نقطه قوت و احتمالا در نقطه مقابل نقطه ضعف بزرگ قلم من باشد که امروز اینجا چنین می نویسم... توی سه مطلب قبل یه کامنت خصوصی داشتم که یه چیزی برام نوشته بود که خیلی برام تعجب اور بود و شاید در عین حال دردناک ولی چون من به نسبت شخصیتم همیشه و در همه حال سعی کرده ام انتقاد پذیر خوبی باشم و با هر چیزی به انگونه که شایسته است رفتار کنم سعی کردم با اون کامنت کنار بیام اما چند شب پیش یکی از دوستان عزیزم چیزی رو بهم گفت که دیگه حس کردم کنار اومدن با اون حرف می تونه پشت پا زدن به خیلی چیزها باشه و الانم این چند خطو اینجا نوشتم که تنها و تنها بگم شرمنده ام! روزی که این وبلاگ رو ساختم فقط برای این بود که اگر بتوانم گه گاه ذهنیت های گمشده هم نسلانم رو بهشون برگردونم و تلاشی کنم در راه شکستن تابوهای بی چون و چرایی که چندین هزار سال است بی هیچ دلیلی بر اندیشه هایمان حکمفرمانی کرده اند و بازگشتی دوباره به اصالت وجودیمان که همان انسانیت است انجام دهم! الانم که دیگه قصد نوشتن ندارم فقط به احترام همه دوستان و مخاطبان عزیز وبلاگم این کار رو می کنم و احساس می کنم اگر واژه ای دیگر به این وبلاگ بیافزایم بر روی هدفم در این وبلاگ و احترامی که همیشه برای شما عزیزان که مرا صمیمانه در جمع خودتان پذیرا بوده اید پا گذاشته ام و من هرگز گستاخی و بی رحمی چنین چیزی را در خودم سراغ نداشته ام و ندارم و امیدوارم تا بدین جا هم هر گز چنین اتفاقی نیفتاده باشد... قرار بود وبلاگو حذف کنم اما به اصرار خواهر بهتر از جانم ایسان خانم عزیز قرار شد از این به بعد اون اینجا رو به روز بکنه ، فکر می کنم در طول همین هفته اولین پستشو بزاره توی وب و تنها خواهشی که دارم اینه که همونطور که من رو بی ریا و با محبت های بی دریغتون در این مدت کوتاه پذیرفتید او را هم در جمع خودتون پذیرا باشید . قول می دهم ایسان از من منطقی تر ، با هوش تر ،داناتر و صد البته مهربان تر باشد و شک ندارم هر انچه با نام خودخواهی و یا غرور در من وجود داشت حتی به اندازه سر سوزنی در او جایی نداشته و ندارد. هر وقت به نت بیام اگر دوست داشتین حتما به شما دوستان فراموش نشدنی ام سر می زنم و براتون ارامش ،خوشبختی و یک دنیا موفقیت را ارزومندم. ارادتمند آریانا 


"شايد همين قدر كه سنگي به شيشه دلي نزنيم براي ادعاي انسانيت كافي باشد"![]()
نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت
0:57 توسط آيسان| |
نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت
8:46 توسط آيسان| |
نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت
0:25 توسط | |


