تبليغاتX
به دنبال...لمس لحظه های ناب
به دنبال...لمس لحظه های ناب

نمی دونم چرا این وبلاگ رو اینقدر دیر بروز کردم شاید واسه اینکه حس می کردم سبک و سیاق نوشته های این وبلاگ به همچین چیزی نمی خوره شایدم به خاطر اینکه در انتظار بودم تا خاک پست و گرم  چهره گستاخ و بی رحمش را بار دیگر برایم عیان کند اما می دانم اگر نمی نوشتم به خیلی چیزها مدیون می ماندم همچنان که می دانم این چند خط نیز از انچه برگردنم مانده و می ماند کم نمی کند...

بی اغراق می گویم و می نویسم و اقرار می کنم بعد از رفتن اقاجون مرگ استاد خسرو شکیبایی سنگین ترین ضربه ای بود که می توانستم از مرگ کسی بر پیکره روح و جسم خویش احساس کنم ...اینجور وقت هاست که مرگ ذله

در نهایت نفرت

از پوچی وظیفه شرم اورش ملال احساس می کند.

می دانم که هنرمند هرگز نمی میرد اما پیش از ان نیز باور دارم که هرگز دیگر او را بر پرده نقره ای هیچ سینمایی نخواهم دید...بی درنگ استاد خسرو شکیبایی مردی بود که ناب ترین لحظات زنده گی هنری ام را با  او تجربه کرده ام...به پاس اتش رویاهایی که که به خاکستری سرد و ساکن تبدیل می شوند سکوتی می کنم سنگین تر از هر نعره ای که می توان از اعماق جان کشید.

استاد خسرو شکیبایی خانه سبز نو مبارک .

مرگ را پروای ان نیست

که به انگیزه یی اندیشد

اینو یکی می گف سر پیچ خیابون وایساده بود

زنده گی را فرصتی انقدر نیست

که در آینه به قدمت خویش بنگرد

یا از  لبخنده و اشک

یکی را سنجیده گزین کند

اینو یکی می گف که سر سه راهی وایساده بود

عشق را مجالی نیست

حتی انقدر که بگوید

برای چه دوست ات می دارد

والاهه اینم یکی دیگه میگف

سرو لرزونی که راست وسط چهار راه هر ور باد وایساده بود

استاد احمد شاملو

نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 22:45 توسط | |

خاطره (...و زنده گی ادامه دارد...!) روایت زندگی صورا به علت چندین کامنت خصوصی که در آن نسبت به شخصیت صورا به شدت احساس ترحم و دلسوزی شده بود حذف می شه.

از هیچ کس گله خاصی ندارم و هر برداشت اشتباهی از شما عزیزان رو از شخصیت صورا می ذارم به ضعف  قلم خودم  و اینکه شخصیت صورا اونقدر برام عزیز و قابل احترام هست که هرگز به خودم اجازه نمی دم که به خاطر ناتوان بودن من در به تصویر کشیدن چهره واقعی صورا کسی بخواد حتی یه لحظه نسبت به او حس ترحم بکنه...مطمئنن صورا والاتر و بزرگتر از اونیه که در قلم من جا بگیره...تنها چیزی که الان برام مهمه اینه که صورا در ایران بمونه ...همین.از خواهر عزیزم ساحل  هم از همین جا عذر می خوام که مجبور شدم پستی رو که بهش تقدیم کرده بودم به این سرعت حذف کنم و می دونم و یقین دارم که دلش دریایی تر از انست که نتواند من را ببخشاید

این شعر استاد احمد شاملو رو هم تقدیم می کنم به همه کسانی که از میان دردها ،نا امیدی ها و دریچه تنگ و تاریک شک ها همیشه در وجودشون نوری از یقین در حال عروج به آسمان هاست...

من فکر می کنم

هر گز نبوده قلب من

                           این گونه

                                      گرم و سرخ:

 

 

 

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه خورشید

                                   در دلم

                             

می جوشد از یقین؛

 

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

                                   ناگهان

می روید از زمین .

 

آه ای یقین گمشده ، ای ماهی گریز

در برکه های اینه لغزیده تو به تو !

من آبگیر صافیم ،اینک!به سحر عشق؛

از برکه های آینه راهی به من بجوی !

 

من فکر می کنم

هر گزنبوده

              دست من

                           این سان بزرگ و شاد:

 

احساس می کنم

در چشم من

                  به آبشر اشک سرخگون

خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

 

احساس می کنم

در هر رگم

              به هر تپش قلب من

                                        کنون

بیدار باش قافله ئی می زند جرس.

 

آمد شبی برهنه ام از در

                                 چو روح اب

در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه

گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم .

 

 

من بانگ بر کشیدم از آستان یاس :

((- آه ای یقین یافته ، بازت نمی نهم !))

 

 

نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 20:9 توسط | |