تبليغاتX
به دنبال...لمس لحظه های ناب
به دنبال...لمس لحظه های ناب

تقدیم به همه انان که درد مشترکند و من ناگفته درد مشترکشان را با تمام گوشت و پوست و استخوانم حس می کنم

بیشتر اوقات اتفاقات سرنوشت در صدد این هستند که انسان رو به زانو در بیارن و این اتفاق  اونقدر سریع ،شدید و غیر منتظره بود که حس کردم احتمالا برای اولین بار سر نخ کار از دستم در رفته و دقیقا شده بودم شبیه ادمی که رقیبش توی رینگ بوکس اونو برده به گوشه و از چپ و راست و یکریزو بی وقفه اونو بسته به مشت و اجازه هر گونه دفاعی رو ازش گرفته و فکر کنم این دومین بار بود که حس کردم دارم در مقابل سرنوشت زانو می زنم ؟!

همه چیز حول یک محور نا متعادل چرخید تا من حیران میان ان همه بی تعادلی با سرنوشت بچرخم.

در تمام طول راه به این فکر می کردم که خدایا اگه همون اتفاقی که واسه اقاجون و مادرم افتاده واسه ایسانم افتاده باشه چطور می تونم باز کمر راست کنم و روی جفت پاهام بایستم ...؟

وارد بیمارستان که شدم با ضجه های مادر پروانه دوست ایسان رو به رو شدم و پدری که روی نیمکت بیمارستان خشک شده بود و ایسان رو به روی اون ها نشسته بود با تغییری شگرف در چهره شبیه انسان هایی که یهو ،یدفعه وارد دنیایی می شن که هیچ شناختی ازش ندارن و گویی هر گز ایسانی در دنیا نبوده ...نیم ساعت قبلش پروانه توی کورس با یه ماشین سر پیچ کنترل ماشین از دستش در رفته بود و ماشین به بلوار برخورد کرده بود و پروانه به علت برخورد سرش با شیشه جلو سر جا تموم کرده بود و ایسان به واسطه دیدن مرگ پروانه شوکه شده بود و زبانش دیگر قدرت پیچیدن در دهانش را نداشت و ماشینی که با اون ها کورس گذاشته بود  از صحنه گریخته بود و  این اغاز کشکمش من با اتفاقی بود که برای دومین در تمام طول عمرم  حس کردم در مقابل سرنوشت کم اوردم


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 2:27 توسط | |

 چیز زیادی از راه انداختن شرکت نگذشته بود و چند روز بعد باید یه سری پوستر تبلیغاتی رو تحویل می دادیم اما طرح های گرافیستمون اصلا جالب نبود و من سر در گم مونده بودم که باید چی کار کنم ...؟

طرح هایی رو که بهم داده بود یه بار دیگه مرور کردم و همشونو انداختم رو میز از سر جام بلند شدم یه نخ سیگار گذاشتم گوشه لبم و روشن کردم دم غروب بود از پنجره خیره شدم به مردمی که حیران توی خیابون دنبال زندگی می دویدن ایسان وارد اتاق شد و سلام کرد خیلی سرد بهش جواب دادم همینطور که چیزایی رو که گرفته بود می ذاشت روی میز گفت :شنیدم باز گردو خاک کردی حوصله جواب دادن نداشتم باز گفت:چته ؟ ...هیچی بابا خیر سرمون گرافیست استخدام کردیم چند روز دیگه باید سفارشا رو تحویل بدیم حالا طرح های اقا بدرد عمش می خوره ...! ایسان نشست رو مبل و شروع کرد به نگاه کردن طرح ها و من سیگار بدست رفتم به طرف میز و کاغذ لوله شده ای رو که ایسان با خودش اورده بود باز کردم و برای چند لحظه چشمام روی نقاشی که با مداد شمعی کشیده شده بود جاموند !فوق العاده بود منظره ای از طبیعت که اونقدر رئال بود که شباهت زیادی داشت به عکسی که از کامپیوتر پرینت گرفته باشی  و فقط یه خورده عکس فلو  باشه ایسان که متوجه تغییر صورتم شده بود گفت :خوشگله نه؟ ...خوشگله ؟ معرکه هست دختر! از کجا اوردیش؟ جواب داد تو خیابون از یه پسره خریدم که نقاشی می کرد همونجا هم می فروخت ؟!!! چند لحظه جمله ایسان تکراروار  توی ذهنم پیچید نقاشی می کرد و همونجا هم می فروخت ....و هی جمله پشت سر هم تکرار شد پرسیدم چند تا داشت ؟ ...خیلی بود همشون خوب بود ولی من از این خوشم اومد ؟سیگارمو نصفه تو جا سیگاری خاموش کردمو سریع بارونیمو رو چوب لباسی برداشتمو گفتم راه بیفت بریم ؟ متعجب گفت :کجا من از گرسنگی نا ندارم ؟ دستشو گرفتمو کشیدمو گفتم: بیا می خوام نقاشی ها رو ببینم شام امشبتم با من ....؟

رسیدیم همونجا که ایسان از پسرک نقاشی خریده بود ایسان گفت: نیستش ؟ یه خورده این طرف و اونطرفو نگاه کردم چشمم افتاد رو یه دکه سیگار فروشی از ماشین پیاده شدم رفتم به طرفش ! اقا یه پاکت وینستون لایت محبت می کنی ؟ پاکتو داد دستم! اتیشم محبت کنی ممنون می شم ؟ همینطور که فندکو می گرفتم پرسیدم :یه پسره هست اینجا نقاشی می کشه ومی فروشه ؟پیرمرد سیگار فروش جواب داد علی؟ گفتم : اره ...اره علی اقا،  کجاست ؟ جواب داد رفتش چی کار داری باهاش ؟ ...هیچی می خواستم اگه بشه نقاشی هاشو ازش بخرم جواب داد برو فردا عصر بیا هر روز می یاد اینجا ؟ کنجکاو پرسیدم نمی دونین خونشون کجاست ؟ ...دقیقا نه ولی فکر کنم تو کوچه بازار اهنگرا می شینن بلدی ؟

اره ...اره پیداش می کنم ممنون !! سوار ماشین شدم ایسان کلافه گفت:خب چه عجله ایه حالا بزار فردا یا حداقل بریم یه چیزی اول بخوریم ...نمی دونم چرا بعضی اوقات در زندگیم هست که دوست دارم اون چیزی رو که یه جای ذهنمو تحریک کرده سریع پیدا کنم و فکر کنم اون روز از اون لحظه ها بود خیلی اروم و خود دار گفتم :شما چند لحظه اجازه بده خانم  غر هم کمتر بزن من حتما از خجالت شما در می یام ...سرکوچه بازار اهنگرا ایستادم ایسان کلافه پرسید خب، حالا که چی؟ می خوای بری در خونشون اینقدر واجبه ؟ در سکوت روی سیگارم اخرین پک رو زدمو انداختمش بیرون که یهو پسرکی حدودا هفت یا هشت ساله  ته کوچه با فریاد از خونه زد بیرون ...کمک ...کمک ...مادرم ...مادرم از وحشت پسرک حس بدی تمام وجودمو گرفت که ایسان سریع برگشت طرفمو گفت: اریانا این خودشه همون پسره هست ...از ماشین پیاده شدم ما بین شک و یقین رفتن و ماندن که زنی از خانه کناری بیرون امد و همراه علی به داخل خانه ان ها رفت ...؟ طاقت نیاوردم ذهنم داشت ندای یه خبر بد رو جرقه می زد و ایستادن مثل سم ندونستن برام کشنده بود سریع رفتم به طرف خونشون و ایسان هم دوان دوان پشت سرم امد دم در نیمه باز که رسیدم زنی رو دیدم که دستش روی قلب نالان به  حوضچه کوچک وسط حیاط تکیه داده  علی کنارش گریه می کرد و زن همسایه بی توجه به من لیوان اب  به دست به طرفش می اومد...؟ با احتیاط یه غریبه ناشناس رفتم بالای سر مادر علی صورتش کبود و سیاه شده بود و عرق سردی روی پیشونیش نشسته بود اروم دستمو گذاشتم رو نبضش به شدت کند می زد؟  زن همسایه متعجب به من نگاه می کرد اما مطمئنن دونستن اینکه این غریبه کیه براش واجب تر از وضعیت وخیم  مادر علی نبود  !!! دست چپ و راست رو با هم بلند کردم و خیلی ساده می شد فهمید که دست چپ از دست راست سنگین تر شده برگشتم طرف ایسان و خیلی عجول گفتم: تا ماشینو می یارم تو کوچه بیارش دم در ایسان گفت : چشه ...مطمئن نیستم ولی علائم سکته قلبی رو داره ... سرعت بالای ماشین ...چراغ قرمزایی که رد می کردم ...خیابونای شلوغ دم غروب ...بوقای ممتد ماشین ...نزدیک کردن راه توی کوچه پس کوچه های پر از دست انداز ...خورشیدی که از غروبش خون می بارید ...و ضجه های برون امده از عمق دوزخ تنهایی  پسرکی بی کس همه و همه ذهن پر از فریادم را به قهقرای دنیای تنهایی جماعتی هدایت می کرد که تنهاییشونو از خدا به ارث برده بودن و بردن و چه نزدیک و چه دورم از همه ان چیزهایی که باید باشد و نبود ....پشت در اتاق عمل کیف علی رو پشت دوشش در اوردم کیفی پر از نقاشی که علی به واسطه ترس هنوز فرصت جداکردن اون رو از خودش پیدا نکرده  بود  یه لیوان اب دادم دست علی و سرشو گرفتم تو بغلم و سعی کردم ارامشی نسبی رو به ذهن پر از ترسش فرو کنم ، ایسان و زن همسایه رو به روم نشسته بودند زن همسایه نا خو داگاه از نگرانی که تمام وجودشو گرفته بود و داشت رو دوشش سنگینی می کرد به زبون اومدو گفت :علی پنج ساله بود که پدرش تو یه تصادف فوت کرد تا زمانی که بود زندگیشون خوب بود ولی بعدش  مادر علی با کلفتی تو خونه های مردم علی رو تا این سن رسوند اما تازگی ناراحتی قلبی پیدا کرده و اینا که تو خرج خودشونم موندن چه برسه به دوا و دکتر بیچاره با این قلب خرابش هنوز توی خونه های مردم کلفتی می کنه تازگی ها هم که علی با نقاشی هاش هر از گاهی به مادرش کمک می کنه ولی مگه نقاشی های علی چقدر می تونه کمک مادرش باشه امروز صبح صاحب خونشون دم در واسه اجاره عقب افتادشون کلی ابروریزی کرد فکر کنم بیچاره از فشار بی ابرویی  اینطوری شد حرفش که به اینجا رسید من کیف دوشی علی رو اروم باز کردم و شروع کردم به نگاه کردن نقاشی ها واقعا جلوه بصری نقاشی چیزی فراتر از اونی بود که من انتظارشو می کشیدم یهو زن همسایه  پرسید: راستی شما کی هستین هنوز سوالش درست تموم نشده بود که دکتر از اتاق عمل بیرون اومد رفتیم جلوی دکتر با یه دنیا ارزو در چشم ها ...دکتر پرسید: شما چی کارشین جواب دادم من از اقوام دورشونم حالش چه طوره ؟گفت :به موقع رسوندینش خطر رفع شد ...نفسی کشیدمو پرسیدم :چیزی لازم نداره جواب داد نه فقط باید یه چند روزی اینجا بمونه و رفت ...زن همسایه نالان گفت :چند روز وای خدا خرج موندنشو چی کار کنیم با تموم شدن سوال زن همسایه علی دست کرد تو جیبش و خیلی تبختر امیز  گفت :مهم نیست من پول دارم فقط حال مامانم خوب بشه و دست علی با چند تا صد تومنی پاره پوره از جیب بیرون اومد و من حس کردم با روح بزرگ متبلور شده در وجود او فرسنگ ها و شاید کهکشان ها فاصله دارم خم شدم رو چهرش دستشو اروم کردم توجیبش و پرسیدم پایه ای شامو با هم بخوریم اخه ابجی من داره از گرسنگی تلف می شه! علی با مهری فوران یافته از عمق وجودش جواب داد بدون مامانم و من درمانده تر از پیش در مقابل چنین روحی در وجود پسرک جواب دادم اگه قرار باشه این چند روز هوای مادرتو داشته باشی باید خودت رو پا باشی یا نه ؟ با مکثی کوتاه با سر حرفمو تایید کرد و راهی بوفه بیمارستان شدیم .

دستمو روی میز بوفه تکیه گاه سرم کرده بودم و منتظر ساندویچا  بودم که با صدای ایسان به خودم اومدم خب؟ ...مردد جواب دادم خب که چی ...؟  گفت : خب قراره اخرش چی بشه ...خیره شدم به ایسان و گفتم : می دونی فرق علی هفت ساله با گرافیست فوق دیپلمه بیست هفت ساله ما چیه ؟ ایسان مشتاق زل زد به لب هام  و من با لبخند جواب دادم بیست سال اختلاف سن، مدرک و نبوغی که در علی هست و در اون نیست به همین سادگی ...باز پرسید :من اونی رو که تو ذهنت می چرخه می خوام بدونم ساندویچ ها اماده شد من چند تاشو برداشتمو گفتم: بردار بیا تا بفهمی ؟ رفتم سر میز همینطور که ساندویچا رو می ذاشتم جلوی علی و زن همسایه پرسیدم اگه چیزی کمه بگین تا بگیرم که زن همسایه گفت :خدا خیرتون بده من بالاخره نفهمیدم شما کی هستین لبخندی زدمو گفتم :من و این خانم که میبینی یه خواهرو برادریم که در اول راه زندگی در حال ورشکستگی هستیم امروزم اومدیم از علی اقا کمک بگیریم که اینطوری شد جمله من که تموم شد علی با تعجب پرسید کمک ؟ گفتم :اره چیه مگه بدت می یاد به کسی کمک کنی مردد گفت: چه کمکی ؟ گفتم : اول که من همه نقاشی هاتو به چندین برابر قیمتی که تو بازار می دی همین الان می خوام دوم شما باید در حق ما خواهر و برادر رو به ورشکستگی کمک کنی و از فردا به جای رفتن تو خیابون بیای شرکت ما و اونجا برای ما نقاشی بکشی ولی من بقیشو دیگه ازت نمی خرم به جاش بهت حقوق می دم دستمو دراز کردم به طرفشو گفتم :اگه قبوله بزن قدش علی پرسید: ورشکستگی یعنی چی ؟ با خنده گفتم: یعنی اگه نیای و به ما کمک نکنی ما بدبخت می شیم علی دستشو اروم دراز کرد و یه لحظه برگردوند و گفت :هر چی مامانم بگه ! گفتم :مامانت با من تو خودت بزن قدش تامن مطمئن شم تو قبول داری و علی دستای کوچیکشو گذاشت تو دستام و من حس کردم چقدر دستای بزرگ من در میان دست های کوچک علی حقیر و ناچیز جلوه می کند ....دم در خونه پیادشون کردم و  ماشینو اروم به حرکت در اوردم سیگارمو روشن کردم و به ایسان که تا اون لحظه چیزی نگفته بود گفتم :ساکتی...؟ ....چیزی نیست باز پرسیدم:کارم اشتباه بود؟ خیلی خشک جواب داد نه ؟ کلافه گفتم :با هم که رودر واسی نداریم اگه ناراحتی حقوق علی رو من از جیب خودم می دم ایسان هراسون برگشت به طرفمو گفت:من چیزی گفتم و من کلافه تر گفتم :بابا پس چته ...؟ و سکوتی سخت و سنگین ما بین ما برقرار شد نزدیک خونه که رسیدیم ایسان خواست از ماشین پیاده شه و در حیاطو باز کنه که چند لحظه دستش مردد روی دستگیره در ماشین موند اروم روشو برگردوند به طرفم و گفت :نه داداش من نه عزیز من اشتباه نکردی ولی تا حالا به دنیای اطرافت توجه کردی ؟ پوزخندی زدو ادامه داد چه سوال مسخره ای خب معلومه که توجه کردی !! دنیای اطرافت  اونقدر جبار هست که پر از مرداب هایه که هر لحظه یه نفر داره توشون غرق می شه و دستی به علامت کمک از مرداب ها بیرونه خیلی ها بی اعتنا مثل یه رهگذر ساده از کنارشون رد می شن و تعداد اندکی این وسط فقط مثل یه رهگذر  رد نمی شن و می ایستن ! این تعداد کم  کنار اون مرداب ها می ایستن و اگه بتونن اون دست ها رو می کشن بیرون این بد نیست به نظر من عالیه ولی اینطور ادم ها یه نقطه ضعف بزرگ دارن که هیچوقت بهش توجه نکردن !!!می دونی چه نقطه ضعفی؟  هیچوقت به این فکر نکردن که ممکنه یه روز زورشون نرسه و نتونن اون دستا رو  بکشن بیرون می دونی اون موقع چی می شه خودشونم  همراشون می رن تو و هیچکس نمی تونه بکشتشون بیرون حتی خودشون می دونی چرا اینطوری می شه ؟ شاید چون یادشون می ره تنهایی نمی تونن همه دستا رو بکشن بیرون تنهایی نمی تونن دنیا رو تغییر بدن  و من همیشه از در کنار تو بودن از این نقطه می ترسم  ...باز مکث کرد و نفس عمیقی کشید و ادامه داد تو یه روز کم می یاری اریانا !!!بدجورم کم می یاری و یه روز فرو می ری و هیچ کس.........حرفشو خورد و دست مردد مونده روی دستگیره رو عصبی به حرکت در اورد و رفت تا درو باز کنه و من وامانده تر از همیشه سرمو گذاشتم روی فرمون و این شعر شاملو ناخوداگاه و  زمزمه وار روی لب هام به حرکت در اومد:

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر تر از بی بقای خاک

الان مدت ها از اون اتفاق می گذره و اگر چه  علی کوچولو دیگه پیش ما کار نمی کنه اما یه نقاش ساده هم نیست بلکه یه گرافیست کاملا حرفه ایه با درامد فوق العاده عالی که هم مادرشو درمون کرده و هم کانون های تبلیغاتی  شهر ما واسش سرو دست می شکنن .

سه ماه بعد طرح جمع اوری کودکان خیابانی که من به بهزیستی دادم به خاطر عدم درامد زایی قبول نشد و شش ماه بعد من زندگی علی کوچولو ها رو در یه مستند  به تصویر کشیدم که به دلائلی که فقط خودم فهمیدم هرگز راضی به اکرانش در هیچ جا و هیچ جشنواره ای نشدم ...

هنوز علی کوچولوهای زیادی توی خیابونند و هنوز خیلی ها نمی فهمن و یا نمی خوان بفهمن چه فاجعه وحشتناکی داره در کنارمون توی کوچه ها ، خیابون ها و جوی های خیابون اتفاق می افته و چه انسان های بزرگی می میرند  ....

راستی داشت یادم می رفت این عکسو رضا از وبلاگ هزار تو های ذهن برام فرستاده که به گفته خودش برای پروژه عکاسی اخر ترمش روی کودکان خیابانی کار می کرده ولی به خاطر فشار های روحی که از گرفتن عکس ها متحمل می شده پروژه رو نیمه تموم رها کرده بوده!!! 

پ.ن: به حساب شما احتمالا دو ماه توی دنیای مجازی نبودم و به حساب خودم چهل و پنج روز در این دنیا نبودم خیلی دلم می خواست از این چهل و پنج  روز نبودنم می نوشتم تا شاید ذره ای از احساس شرمندگی خودم در مقابل این همه محبتتون کم کنم ولی هر چی کردم نتونستم این چهل وپنج روز رو در یه مطلب کوتاه به نگارش در بیاورم ولی اگرفکر می کنید وقت و  تحمل  خوندن یه مطلب نسبتا بلند رو که احتمالا یه ربع وقتتون رو می گیره  دارید بگید تا حتما توی مطلب بعدی از این چند روز نبودنم بنویسم ؟ به خاطر صبر و مهربانی هایتان سپاس بی کران

 

نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 5:3 توسط | |