تو دوران خدمت به خاطر یه شیطنت از یه زندان به یه زندان دیگه انتقال یا به عبارتی تبعید شده بودم که با مجید اشنا شدم مجید پسرکی ساده و بی ریا بود از خانواده ای که دو برادرش شهید شده بود و مجید طی یه دعوای ساده خیابونی که در اون یه نفر به ضرب چاقو کشته شده بود محکوم به اعدام بود در اول اشنایی فکر کردم مجید هم مثل بقیه زندانی ها دوست داره بگه بی گناه اما بعد ها طی پرس و جوی فراوون متوجه شدم مجیدواقعا راست می گه و توی اون دعوا مقتول به ضرب چاقوی دوست مجید به قتل می رسه و فقط مجید گیر می افته و طی پیغامایی که از طرف دوستش دریافت می کنه مبنی بر اینکه تو از خانواده شهیدی و پارتیت کلفت و منم از این بیرون هواتو دارم قتل رو به گردن می گیره اما وقتی به خودش می یاد که هیچ کس هیچ کاری براش نتونسته و نمی تونه بکنه و همه شواهد هم بر علیشه و محکوم به اعدام و مجید دیر به خودش اومده بود و دیر فهمیده بود لوطی گریشو به پای کسی ریخته که چه کلاه گشادی سرش گذاشته و دیگه کار از کار گذشته بود ؟کلاهی به گشادی قیمت زندگیش...!موقعی که من وارد اون زندان شدم دوماه به موعد اعدام مونده بود و صداقت و سر زندگی ظاهری مجید باعث شد بر خلاف اینکه من زندانبان بودم و اون زندانی خیلی سریع با هم مچ بشیم و به عبارتی شدیم رفیق فابریک همدیگه ...؟زمان سریع می گذشت و مجید در التهاب مرگی خود ساخته می سوخت و خیلی ها می دونستن که مجید بی گناه اما کاری از دستشون بر نمی اومد و زمزمه های پدر مقتول که گفته بود خودم صندلی رو زیر پاش می کشم و من به شدت مشتاق دیدن پدر مقتول بودم در حالی که می دونستم نمی شه کاری کرد و همیشه به مجید می گفتم سر بی گناه تا پای دار می ره اما بالای دار نمی ره در حالی که هیچ وقت به این مثل مسخره معتقد نبودم ...هیچوقت ؟! چند روز قبل از موعد اعدام مجید من با ماشین زندان با یکی از درجه دار ها رفتم برای خرید به فاصله پنج متر از یه میدون کنار یه سوپری ایستادم درجه دار پیاده شد و یه لحظه ایستاد و گفت :تو نمی یای با بی حوصلگی گفتم :خیلی چاکریم تو رخدا منو پیاده نکن لبخندی زدو گفت: اگه بدونی کی رو می بینی حتما پیاده می شی کنجکاو نگاش کردم گفت: همونی که می خواد طناب بندازه دور گردن رفیقت ؟ گفتم:پدر همونی که مجید محکوم به قتلش ؟ جواب داد اره یه خورده نگاش کردم نه حوصلشو ندارم هر چی می خوای بگیر بیار حیرت زده گفت :مگه نمی گفتی دلت می خواد ببینیش خب بیا دیگه ؟شاید بتونی واسه رفیقت یه کاری بکنی؟لبخند تلخی زدم من بتونم کاری بکنم نه فکر نکنم تغییر عقاید ادمها فرایند پیچیده ایه و اگه تو همچین موقعیتی باشن که دیگه شبیه غیر ممکن می شه ...رفت و من داشتم به این فکر می کردم که چرا همیشه دوست داشتم ببینمش و باهاش حرف بزنم اما یهو نظرم برگشت شاید واقعا از ترس اینکه نتونم با حرف کاری بکنم نرفتم و شاید می خواستم اخرین روزنه امید رو در دلم نکشم امید لحظه اعدام در همین افکار غوطه بودم که یهو یه ماشین بی ام و دور میدون با سرعت پیچید دو نفر جلوش بودمردی که از ترس خودشو پرت کرد تو پیاده رو و پسرکی حدودا هشت ساله که از ترس خشک شد و رفت زیر ماشین !دورش شلوغ شد اما خلوت نشد حوصله نداشتم برم بالای صحنه تصادف اما از خلوت نشدن دور پسرک نتونستم خودمو بگیرم وقتی رسیدم بالای سر پسرک دیدم غرق به خونه و بیهوش اما زنده است و یه نفر بالای سرش بود پرسیدم چرا نمی برینش گفت :راننده می گه نامزدم تو ماشینه می ترسه ؟وای داشتم دیوونه می شدم برگشتم طرف پسرک که همسن خودم بود و با فریاد گفتم: مردیکه خر یکی داره می میره تو فکر زنتی می بریش یا بزور زنتو پیاده کنم بذارمش تو ماشینت؟ صدای جمعیت یهو بلند شد و پسرک هول شد سریع پسر کوچولوی غرق خون رو گذاشتم تو ماشین و داد زدم گازشو بچسبون و چشم دوختم به حرکتش با صدای درجه دار به خودم اومدم که گفت :یه نفرم داره تو زندان می میره! رفیق شیشته و لی کسی به فکرش نیست! یه زنگ خطر جنونوار تو سرم زده شد برگشتم طرفش با خنده گفت:وای دیوونه ببین چه سرخودت اوردی؟دستا و لباس سبز لجنیم یه رنگ قرمز بود گفت :بیا تو سوپری دستاتو بشور دم در سوپری پدر مقتول ایستاده بود بدونی که نگاش کنم طوری که خونی نشه وارد سوپری شدم پرسید زنده بود گفتم :فعلا اره گفت: دستشویی پشت یخچال با خنده ادامه داد این صدای تو بود مردیکه خر یکی داره ...؟مرحبا صدات تو خیابون پیچید درجه دار گفت: حاجی اگه بگم این کیه مرحبا یادت می ره این رفیق صمیمیه قاتل پسرته !داشتم دستمو می شستم پیرمرد اومد کنارم دستشو رو یخچال تکیه داد و گفت راست می گه ؟جواب ندادم چطوری دلت می یاد با یه نفر دوست بشی که مثل یه حیوون یه نفرو کشته گفتم :درست نیست به این راحتی در مورد ادما قضاوت کنیم پوزخندی زد من قضاوت نکردم دادگاه کرده من فقط طناب دارو می شناسم و لی لی خوردنش اون بالا! با لبخند تلخی به مسخره گفتم : دادگاه؟؟؟خنده داره !!!پیرمرد متعجب گفت :حکم دادگاه خنده داره !!!؟گفتم :نمی دونم ولی دادگاهی که حکماش مال چند صد سال پیشه زیاد قابل اعتماد نیست دستمو رو دستشویی تکوندم خواستم از پشت یخچال بیام بیرون که گفت دادگاه تو چیه ؟گفتم وجدانم ؟پرسید چطوری قضاوت می کنه گفتم :روچشمای ادما تنها نقطه ای که هرگز دروغ نمی گن و عادلترین قاضی دنیا هستند! نایلونای خرید زندان رو برداشتم با حس تنفر واری گفت:بهش بگو طنابو محکم می بندم گفتم:کار خوبی می کنین به شرطی که نخواین یه عمر عذاب وجدان تقاص خون یه بی گناه رو یدک بکشین ؟؟؟عصبی جواب داد پسر منم بی گناه بود جواب دادم اره ولی به تقاص خون یه بی گناه یه بی گناه دیگه رو نمی کشن ....؟ شب اخر بود و فردا 25 اسفند ماه ساعت هفت صبح حکم اجرا می شد به درخواست من شب اخر من شدم نگهبان سلول اخرین شب زندگی مجید !وقتی خواست بره تو سلول گفت:اریانا تو به معجزه معتقدی ؟خواستم جواب بدم تاکیدوار گفت: راستشو بگو !گفتم :نه زیاد گفت :منم نیستم راستی من هیچوقت نماز نخوندم امشبم دلم نمی خواد بخونم خوشم نمی اد فکر کنه در لحظه نیاز اونم فقط شب اخر رفتم به درگاهش با زبون خودم باش حرف می زنم چطوره ؟گفتم :عالیه مهم نیست چطور پیداش کنی مهم اینه که پیداش کنی! گفت :می بخشه؟ گفتم :به کسی بد کردی؟ گفت:فقط به خودم گفتم :اینو از همه ساده تر می بخشه لبخندی زد مهر نمازی رو داد دستمو گفت:پس سرمو میذارم رو خاک سلول و رفت تو ... مجید بود و چند برگه سفید و خاک سلول ؟شب مزخرفی بود تمام طول شب اسمون رعدو برقای سنگین می زد گویی در اخرین روزهای زمستان اخرین اغده هایش را بر سر مادر دردهای دنیا، زمین خالی می کرد و من زانو به سینه نشسته پشت در سلول صدای قلمهای مجید روی برگه واسم شبیه لالایی تلخ مادری بود که آگاهانه فرزندشو به قربانگاه می فرستاد و نیم ساعت قبلی که بیارمش بیرون صدای ضجه های پسرکی بی گناه بر خاک و حس خفگی و انزجار و مرگ تدریجی قبل از اعدام ... اوردمش بیرون چشماش پف کرده بود برگه ها رو داد دستم ، رو دستش دست بند بستن بهم گفت:بغلم نمی کنی ؟گفتم :نه متعجب نگام کرد گفتم :چون اعدامت نمی کنن ؟گفت :کوتاه بیا پسر از تو بعیده !نفس عمیقی کشیدو با سوزخاصی از عمق وجودش ادامه داد اریانا چه زود گذشت؟دلم می خواست بیشتر می تونستم بنویسم مهم نیست حقمه !خیلی از وقتامو قبل از امشب کشتم ! راستی بارون اومد ؟...نه گفت:دعا کن قبل از اعدام بارون بیاد !...چرا؟ گفت :می خوام مطمئن شم خدا پاکم می کنه گفتم :چه بیاد چه نیاد تو پاکی ! لبخند تلخی زد و گفت:هیچوقت از این همه پاکی خودم شرمنده نشدم و راه افتاد یهو ایستادگفت :اریانا اخرین خواهشمو نه نمی گی ؟...هر چی بگی می ذارم رو جفت تخم چشمم ؟گفت :بیا و تلو تلو خوردنمو رو طناب دار ببین می خوام بدونی سر بی گناه هم بالای دار می ره ...محکم چسبیدم به دیوار و ملتمسانه گفتم: نه مجید ...خندید گفت :اهای پسر بیا ! می خوام ببینی که چطور با قدمهایی محکم از پله های مرگم بالا می رم اونقدر که خدا هم به پاکیم شک کنه ...اعدام تو حیاط کوچکی انجام می شد تشریفات خاص مراسم انجام شد ، پدر مقتول در سکوت رو به طناب دار ایستاده بود و من کنار در اهنی حیاط...یکی از بچه ها گفت :توی می گی اعدامش می کنن ؟سکوت کردم گفت: ولی من مطمئنم می کنن سر صبح یه قبیله دم در جلو پدر مقتول خوابیدن یه سید عمامشو جلوش گذاشت قران جلوش گرفت و همه رو پرت کرد کنار این یعنی تمومه ! ابرای اسمون صبح 25 اسفند ماه اینقدر سنگین بود که حیاط در تاریکی مخوفی فرو رفته بود و من حس می کردم ابرا نامرادانه همه روزنه های امید رو بستن ؟!راست می گفت :استوارتر از یک اسطوره و بی هیچ لرزه ای در پاهایش از پله ها بالا رفت دستشو بستن خواستن چشماشو ببندن که نم نم ریزی شروع کرد به باریدن و مجید هراسون گفت: یه لحظه خیره شد به اسمون سرشو اورد به طرف من و لبخندی زد وای خدای من دلم می خواست نعره ای از جگر می کشیدم و پدر مقتول کنجکاو امتداد لبخند مجیدو دنبال کرد و نگاش روی من میخ شد دیگه طاقت نیاوردم سریع خودمو رسوندم به مجید و برای اخرین بار گرفتمش تو بغل و گریه نفسمو برید یکی از هم خدمتیام به سختی منو از مجید جدا کرد و من آروم آروم برگشتم کنار در و سرمو گذاشتم رو در حیاط ...!!!چشماشو بستن رفت رو صندلی طناب دارو انداختن به گردنش پدر مقتول پاشو گذاشت رو صندلی نفسم توسینم حبس شده بود می ترسیدم نفس بکشم پاش رو صندلی بود سرشو اورد پایین و مکث طولانی کرد و من اماده بودم تا صندلی زیر پای مجید بلغزه ! رعدو برق سنگینی تموم حیاط رو میون ابرهای تیره و تار روشن کرد و با روشن شدن حیاط سر پدر مقتول اومد بالا ...؟چه حس عجیبی تو وجودم به طغیان در اومده بود اروم دستشو اورد بالا روبند چشم مجیدو کنار زد و خیره شد به چشمای مجید اروم دستشو از رو چشمای مجید پایین اورد رو صورتش لغزوند و طنابو درو گردنش بیرون کشید همه خیره شدن به پیرمرد؟دستاشو بی تعادل در هواچرخاند و همزمان گفت:گذشتم بیارینش پایین ...............نمی دونم بعضی لحظه ها در توصیف نمی گنجن اما اونقدر اون لحظه زیبا بود که حس کردم دنیا رو با تمام عظمتش به من بخشیدن شاید چیزی والاتر ...تولدی دوباره در بهاری دوباره ...راه افتاد به طرف در و چه سنگین،متزلزل و شکننده قدم بر می داشت سریع درو با احترام خاصی باز کردم و مجید دوان دوان خودشو به پیرمرد رسوند و خودشو انداخت رو پاهاش و پیرمرد خیره شد به مجید و بی هیچ کلامی آروم بلندش کرد ! من گفتم :حاجی بزرگترین هدیه دنیا رو دادین بهش ! گفت: این هدیه رو خیلی وقت پیشها اماده کرده بودم ولی باید این اتفاق می افتاد باز گفتم: سخاوت و وسعت گذشتتون توی واژه جا نمی گیره ؟پیرمرد خیره شد به چشمام و با لبخند تلخی جواب داد و وسعت غم کمر شکسته پدر فرزند مرده هم ..............جمله پیرمرد مثل پتک خورد تو سرم..... پیشونی پیرمرد رو بوسیدم و رفت و من خیره به امتداد قدمهای شکسته و خیزان مردی که با روحی بزرگ و نا محدود بر جهل ادمیان شوریده بود و هیچ کس نمی توانست به اعماق روح بزرگ و اهورائیش رسوخ کندو با صدای مجید به خودم اومدم و اونقدر محکم در اغوش گرفتمش که حس کردم تمام رویاهامو در اون لحظه در اغوش گرفتم ......اونقدر با شکوه و ناب که با یاداوریش باز هم همون حس بهم دست می ده حس تولد دوباره یه دوست عزیز در تولد دوباره زیباترین بهار زندگیم ... و نوروز رو تبریک می گم و ارزو می کنم هر نوروز زندگیتون همچون تولد دوباره طبیعت اغازی سراسر شکوه ،خوشبختی و ارامش رو براتون به ارمغان بیاره .
تقدیم به همه انان که بهار برایشان اغازی دوباره می تواند باشد
نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت
1:18 توسط | |


