انسان دشواری وظیفه است...؟! (احمد شاملو) سعید شیطونم شد و منم واسه خنده ایینه بغل مرسدس رو زدم و گاز ماشینو چسبوندم وقتی تو ایینه دیدم راننده مرسدس یه پیرمرد عرق شرم رو پیشونیم نشست و وقتی دیدم پیرمرد یه راننده حرفه ایه و پشت به پشتم تو پیچها دنبال ماشین می یاد مثل سگ پشیمون شدم به هر بدبختی بود سر یه پیچ قالش گذاشتمو میون جیغ و فریادهای بچه ها که هیچکدوم حال طبیعی نداشتن ازش فاصله گرفتم ولی نمی دونم چرا حس کردم من قالش نذاشتم بلکه خودش دست از سرم برداشت ...؟پلیس راه رو که رد کردم کنار یه دکه ایستادم تا یه هوایی بخوریم بچه ها کنار دکه بودن و منم داشتم از شیر کنار دکه اب می زدم صورتم که با صدای خورد شدن ایینه ماشینم به خودم اومدم ،مرسدس بود بچه ها خیره شدن بهم و من دست گذاشتم رو بینیم به علامت سکوت ،پیرمرد اتو کشیده با کلاه باراتایی خوشتیپ و خوش هیکل حدودا 60 ساله از ماشین پیاده شد رفت طرف بچه ها وبا یه لحن لاتی گفت :بی حساب شدیم ...؟بچه ها که همشون مست بودن با این حرف پیرمرد زدن زیر خنده پیر مرد گفت:درست فهمیدم مستین حالا کدوم خریتون پشت فرمون بود که اینطوری با سرعت ماشینو تو پیچ می کشید پایین ؟حامد همینطور که می خندید گفت :بلانسبت شما تو جمع ما یه خر بیشتر نداریم که اونم پشت سرتونه برگشتو بهم خیره شد..گفتم :ببخشید پدر جان من نمی دونستم پشت مرسدس یه پیرمردی به سن شماست وگرنه همچین بی ادبی نمی کردم پیرمرد بی رو در واسی گفت :پیر مرد جدو ابادته به خاطر اینکه جدی جدی از کار خودم زیاد خوشم نیومده بود گفتم :حالا در خدمتم هزینه ایینه رو بدم فرزاد گفت :دروغ می ده پدر سوخته از ترسشه می ترسه شما با قفل فرمون بیفتین به جونش...پیرمرد گفت:خوبه خوشم اومد ادم زیاد بی شعوری نیستی اینتو زدم حسا ب بی حساب !راه افتاد بره که من شیطنتم گل کردو گفتم :ولی من پول اینمو می خوام پیرمرد خنده بلندی کردو گفت :نه عوضی گرفتم خیلی بی شعوری ...جواب دادم راستشو بخوای تازه وارد شهرتون شدیم این موقع شبم جایی واسه خواب نداریم اگه راهمون ندین خونتون امشب همه هتل کارتونیم اگرم راهمون بدین فکر کنم بی حساب بشیم ؟ پیرمرد نگاهی بهمون کردو با لبخند شیرینی گفت :دنبالم بیا خوشم نمی یاد به جای هتل کارتون با این وضع رفقات شبو تو بازداشت بخوابین و به همین سادگی وارد خونه پیرمردی شدیم که تنها زندگی می کرد خونه ای دو طبقه و ویلایی با حیاط بزرگ و درختهای کاج سر به فلک کشیده با حوضی بزرگ و پر از ماهی ...با وارد شدن ما بچه ها به خاطر مستی زیاد هر کدوم یه طرف ولو شدن و پیرمرد همینطور که بساط منقلشو کنار شومینه پهن می کرد گفت :تو مست نیستی درست می گم ؟ اره...وقتی با اون سرعت ماشینو و تو پیچها پایین می اوردی فکر کردم یا مستی یا دیوونه به خاطر همین بی خیالتون شدم خندم گرفت پس نتیجه می گیریم من دیونه ام ؟گفت :نه شایدم دست فرمونت خوبه البته کلتم زیادی باد داره؟! ادامه داد اگه اهل دودی بیا جلو اگرم نه تو یخچال مشروب هست علی خواب الود گفت :اریانا اگه خواستی بخوری منو بیدار کن من پایتم ولی خواستی بکشی من نیستم حالم بد می شه و منو پیرمرد زدیم زیر خنده گفت :خب کدوم ؟همه چیزو هیچ کدوم یعنی امشب حس هیچ چیز ندارم گفت :نداری یا روت نمی شه ...با خنده گفتم بابا بی خیال یه شبو می خوام عقلم درست کار کنه شیطونمون نشو حاجی تو رخدا ...ساعت چهار بود و تا حدود شش با پیرمرد از هر دری حرف زدیم و وقتی پیرمرد خواست بساطشو جمع کنه من کنجکاویم کار دستم داد گفتم :چرا تنهایین ؟ ...نفهمی بهتره اگه بفهمی یه شبو با چه موجود کثیفی صبح کردی پشیمون می شی گفتم :من هیچوقت فرق بین خوب و بد نمی فهمم راحت باش گفت:مطمئنی ؟اره ...مکث طولانی کرد و گفت :یکسالو شش ماه پیش دختر هفده سالم به خاطر اینکه یه پسر باردارش کرده بود خودکشی کرد و توی دادگاه وقتی چشمم به پسره و خانوادش افتاد رضایت دادم و به خاطر رضایت بدون توضیحم زن و دوتا پسرم منو برای همیشه ترک کردن اروم سیگارمو تو پاکتم کشیدم بیرون نگاش کردم شرم پسر شرم ...شرم کثافت کاری شرم اینکه دنیا دار مکافاته و من دیر فهمیدم شرم اینکه تقاص لذتی رو که من بیست سال پیش زمانی که اون پسری که دخترمو حامله کرده بود توی گهواره بود دو متر اونطرف ترش من توی رختخواب بودم با مادرش و حالا تقاصشو جگرگوشم پس داده بود و من نمی تونستم به کثافت کاری و مکافات عملم اعتراف کنم ...بلند شدم رفتم رو بالکن خوشید داشت طلوع می کرد و من بغض سنگینی تو گلوم گره خورده بود پیرمرد اومد کنارم و اتیش گرفت زیر سیگارمو گفت :پشیمون شدی از شنیدن ؟حالت ازم بهم خورد ؟به سختی بغضمو فرو دادم نه حالم از خودم بهم خورد می دونین بعضی وقتا عاشق میوه ممنوعه ام و بعضی وقتا حالم ازش بهم می خوره تا حالا به حقیقت تلخ میوه ممنوعه فکر کردین پوزخندی زد گفتم :نه اشتباه نگیرین نه سیب نه گندم تلخ تر از همه این چرت پرتایی که از باورها نشات می گیره ؟!تو بهشت بودیم خدا رو لمس می کردیم بی واسطه باهاش حرف می زدیم از اقتدار وغرور داشتیم می ترکیدیم تااینکه اون مردیکه میوه.....؟ !حالم دست خودم نبود و نمی دونستم چرا نمی تونم خودمو کنترل کنم ؟در به در یه آلارم سنگین بودم! کلمات ما بین بغض فروخورده ام به سختی و مقطع از دهنم بیرون می پرید ...می دونی بعدش چی شد عریان شدیم لخت لخت فهمیدیم به چه نعمتی پشت پا زدیم لمس ناب حضور خدا...؟لخت نه به معنی بی لباسی ؟به معنی پی بردن به اینکه در حد خدا نیستیم ادمیم نه انسان حقیریم و جاهل و بازم غرور از بهشت هبوط کردیم به زمین چون نتونستیم حقارت و جهل خودمونو در مقابل عظمتی بی همتا اقرار کنیم و فریاد زدیم ما بهترینیم نه به اون معنی که اشرف مخلوقاتیم به این معنی که که اقتدار داریم انسانیم و جزئی از خدا ولی نتونستیم روی زمین بهترین بودنمون رو ثابت کنیم به این هدف اومدیم ولی به جای انسان بودن همون حقیر بودن وجهل اونروزمون رو توی بهشت اثبات کردیم ...پیرمرد گیج می زد مثل خودم حالا به من نگاه کن پیرمرد خیلی وقته به اونایی که هنوز تو بهشتن و میوه ممنوعه رو نخوردن و هنوز احمقن و بی شعور حسودیم می شه چون دانایی میوه ممنوعه منو بقیه رو به طرف جهل و حقارتی برد که ما خودمونم برای اثباتش کوشیدیم نه نقصش ...؟ و حالا سرمونو مثل کبک کردیم تو برف و جیک نمی زنیم اهههههههههههههه پیرمرد نگاه پر از سوزی به چشمام کردو نفس عمیقی کشید وگفت:جوون ندونستن یه درد و دونستن هزار و یک درد و رفت بخوابه ...کنار علی دراز کشیدم که یهو علی که گویا از مستی زیاد خوابش نبرده بود گفت:می گم اریانا من حرفاتو شنیدم می خواستم ببینم رطب خورده کی کند منع رطب؟گفتم اتفاقا منم می دونم چرا بیداری می خواستم ببینم چرا شب شراب نیرزد به بامداد خمار ...؟ وعلی خندش گرفت و گفت :آی گفتی از سردرد داره دهنم سرویس میشه و من زدم زیر خنده علی گفت :عجب جونوری هستی تو چند لحظه پیش کم مونده بود گریه کنی و حالا کرکر می خندی ...!همینه دیگه علی زندگیه ! نباید در جا بزنی و نباید تو یه حس زیاد بمونی وگرنه هبوط رنج اور منو تو تا جنون فاصله زیادی نداره علی که خواب از سرش پریده بود گفت: میگم حالا نظرت چیه بریم سر یخچالو بزنیم تو گوش مشروبای پیرمرد ...؟گفتم :شرمنده علی جان اولا تازه از رو منبر اومدم پایین دوما به من چه که شب شراب نیرزد به بامداد خمار سوما اگه هوس پاتک زدن به مشروبای پیرمرد داشته باشی یه سرو صدایی بکنم که پیرمرد هممونو دم صبحی بیرون بکنه علی که هم خندش گرفته بود هم از سردرد بعد مستی نمی تونست بخنده گفت :خیلی لجنی به خدا ...همینه که هست حالا اگه مردی پاتک بزن به یخچال پیرمرد ؟! و ...چه جهل مقدسیست دانایی میوه ممنوعه ....و چه هبوط نامربوطی در من ...هبوط درد ، رنج ، جسارت ، خیانت ، حسادت ،غرور، شیطنت عشق و بشری که چندین هزار سال در هجران معبود می سوزد بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به رسوایی خویش بگشاید هرچند که انجا جز رنج وپشیمانی نباشد اما کوری را به خاطر ارامش تحمل مکن... (دکتر علی شریعتی) بعضی وقتا ساده ترین اتفاقات آدمو به تکاپو می ندازه تا دنبال چیزی بگرده که یا هرگز نگشته یا اصلا بهش فکر نکرده چیزی که با بودنش رنج زندگی در جهان به حداقل می رسه...؟! ادبیات کهن ایران و جهان اولین امتحان پایان ترم اول ساعت نه صبح بود و سوال اول گیلگمش اسطوره ادبیات اشور بود که توضیح خیلی طولانی داشت و من داشتم سعی می کردم چند صفحه توضیح رو توی یه صفحه خلاصه کنم !خط چهارم بودم که یهو با صدای معاون دانشگاه به خودم اومدم که با صدای ضمختی که اون لحظه به شدت بی رحمانه بود نهیب می زد به یه پسر بلند شو من این حرفا حالیم نیست قبل امتحان با همه اتمام حجت کردیم و پسرک ملتماسانه می گفت: اقا شما اجازه بده من توضیح می دم با بی شعوری هر چه تمامتر پسرک رو بلند کرد و مثل حیوون هل می داد به طرف در شیشه ای سالن برو بیرون برو ما با هم حرفی نداریم و پسرک با چهره ای سرخ شده از بغض و حقیرانه التماس می کرد اقا بخدا همین دیروز می خواستم واریز کنم تموم عابر بانکا دیروز از کار افتاده بود شما فقط این امتحانو فرصت بده اقا ترم اخرم اگه نذارین امتحان بدم مجبورم یه ترم دیگه بمونم اقا تورخدا اجازه بده قول می دم امتحان بعد شهریه رو پرداخت کرده باشم همش صد تومن دیگه بیشتر بدهکارنیستم...؟دانشجوهای داخل سالن امتحان همه میخ اون صحنه بودن و با جیر جیر در سالن سکوت بازگشت و همه سر در برگه امتحان گویی هیچکس احساس حقارت تحمیل شده بر پسرک رو ما بین حداقل صد دانشجوی دیگه احساس نکرد...سرم اومد رو برگه ولی دیگه افسانه گیلگمش مضحک بود وقتی هیچکدام ندانستند چه فاجعه ای در چند قدمیشون اتفاق افتاده و دیگه قلمم بر برگه سر نخورد و اسطوره بزرگ ادبیات باستانی اشور و جهان برام طنز خنده داری بیش نبود ؟چه تلاطمی در من به راه افتاده بود و تحمل اون همه غوغای درونم منو به نا کجا ابادها هدایت می کرد !!!چند خطی رو که نوشته بودم خط زدم اسممو رو برگه نوشتم و راه افتادم طرف معاون که پشت میز نشسته بود،برگمو نگاه کرد این که خالیه ؟...مگه فرقی می کنه پر یا خالیش ؟ نمی کنه ؟...می کرد الان نمی کنه؟!جدا اگه پسر خودتو اینطوری جلو این همه ادم حقیر کنن ناراحت نمیشی ؟تازه فهمید چه خبره ؟اولا که من نمی ذارم پسرم اینطوری بشه دوما ما قبلا با همه در این مورد حرف زدیم ! لبخند تلخی زدم فکر می کردم فرق بین دار و ندار رو ندونی ؟چشماش گرد شد بهتره مواظب حرف زدنت باشی وگرنه می فرستمت ....؟ نذاشتم حرفش تموم شه دلم می خواست زیر مشت و لگد لهش می کردم دلم نمی خواست وقتی می ام بیرون چیزی تو دلم بمونه !! دیگه سکوت فقط می تونست من رو هم همراه پسرک به حقارت بکشونه ؟چشمامو بستمو دهنمو باز کردم ....اگه خفه نشی همونطور که شخصیت یه نفرو جلو این همه ادم شکستی جلو همشون هیکلتو به گند می کشم منو از چی می ترسونی ؟بالاتر از اخراج که نداریم من چقدر باید بی شعور باشم که تو جایی که تو معاونشی درس بخونم !!! از سر خشم و بهت و شاید ترسی اگاهانه سکوت سنگینی تو چهرش موج می زد چقدر دلم می خواست یه کلمه جواب می داد تا اغده چند هزار سالمو سرش خالی می کردم ولی جیک نمی زد نامرد !!! سرمو بردم جلو صورتش دلم می خواست نفسهای تنفر امیزمو حس کنه می دونی دلم می خواد تموم لجنزارای دنیا رو روت بالا بیارم ادمایی مثل تو زندگی رو در نظرم از اون چیزی که هست حقیر تر جلوه می دن وقت کردی از بقالی سر کوچتون یه خورده شعور بگیر ،مردونگی، مرام ،اه بوی تعفنت داره حالمو بهم می زنه خودت حسش نمی کنی نکبت؟!نمی دونم چرا بازم خالی نشدم ...جیر جیر در سالن پشت سرم و پسرکی که ده متر دور تر از در رو یه نیمکت نشسته بود و سرش پایین بود بالا سرش ایستادم اونقدر فکرش مشغول بود که داشتم به وجود خودم بالای سرش شک می کردم!!! واقعا ترم اخرته ؟سرشو اورد بالا حوصله جواب دادن نداشت ؟ جواب داد :بود دیگه نیست ؟ نمی دونستم چطوری باید حرفمو بزنم که از کاری که معاون سرش اورد بدتر نباشه ببین من ...؟لکنت زبون خودمو احساس کردم من دیروز از عابر بانک پول گرفتم فکر نکنم ...لکنت زبونم داشت رو به گنگی می زد بی حوصله گفت :که چی حالا ؟ ...بخدا من شرمندتم من تو عمرم به اندازه الان شرمنده کسی نشدم فقط می خوام یه ترم دیگه الاف نشی من امروز صبح قرار بود قبل از امتحان به صاحبخونمون کرایشو بدم ولی پیداش نکردم پولش تو جیبم جامونده ...؟دو تا ایران چک تو جیبم بود یه صدی یه پنجاهی سریع صدی رو در اوردم گرفتم جلوشو گفتم فکر کنم با این بتونی دهنشو ببندی تا بزاره بری سر جلسه ...وای خدای من چه عرق اضطرابی رو پیشونیم راه افتاده بود از اینکه نکنه جریانو بدتر کرده باشم ...متحیرانه نگام می کرد ؟!چه لحظات سختی بر من می گذشت ولی هر چه بود بدتر از پسرک نبودم ...بگیر دیگه پسر کسی سر جلسه بلند شه دیگه نمی ذارن بری تو... یهو از سر جاش بلند شد ! اگه قبول نکرد چی؟ می کنه فقط بفهمه بعد امتحان می ریزی حساب دانشگاه تموم ... با تردید چکو برداشت دو قدم حرکت کرد ایستاد کجا پیدات کنم بعد؟ من بیرون می ایستم تا تموم کنی ...ممنون قول می دم زود بیام بیرون که الاف نشی ؟...عجله نکن من کار خاصی ندارم !!! امتداد قدمهای پسرک در راهرو ...جیر جیر در سالن ...چند لحظه گفتگو ...چک روی میز معاون ...و صندلی امتحان ...چه هوای مسموم و خفه کننده ای در راهرو موج می زد و چه هبوط دردی در من...؟! نایستادم و امیدوار بودم پسرک واسه تموم کردن امتحانش عجله نکنه ...سریعا وسایلمو جمع کردم و با اولین پرواز همون روز بی هیچ تسویه حسابی با دانشگاه برگشتم به شهرم؟ !سر میز نشسته بودم و با شامم بازی می کردم تا چیزی تو ذهنم نمونه حدود ساعت ده اقاجون وارد خونه شد و با دیدن من جا خورد از جاخوردنش خندم گرفت ها چته پیرمرد غولک دیدی ...؟اومد نزدیک لبخند تلخ و با معنی بر لب داشت اگه غولک می دیدم کمتر جا می خوردم صدای خندم بلند شد بله؟اقا اریانا...؟موقع امتحانات...؟یهو ...؟یه دفعه...؟دیگه چه خبر... ؟اخراج ...؟واسه بار دوم ؟ دیگه نمی تونستم جلو خندمو بگیرم نه اقاجون پیشدستی کردم انصراف دادم که کارشون راحت شه ؟؟؟نشست رو صندلی رو به روم و من جریانو تعریف کردم حرفام که تموم شد در سکوت بی رحما نه ای خیره بود به چشمام دیگه بر نمی گردی؟ ...نه نمی تونم بودن در جایی رو تحمل کنم که به این راحتی شخصیت یه انسان رو به گند می کشونن و هیچ کس حتی جیک نمی زنه فکر کنم این نقطه ضعفمه ،اره اقاجون نقطه ضعفمه ،می دونین مشکل من چیه ؟اگه تو زندگی شخصیم هر اتفاقی بیفته فکر می کنم می تونم باز کمر راست کنمو بایستم اما وقتی واسه کسی اتفاقی می افته که مجبور باشم فقط شاهد باشم اونموقع نمی تونم کمر راست کنم و تو اون دانشگاه پر از فاجعه های حقارت امیز بود ،خودمم می دونم واسه خیلی ها می تونه خنده دار باشه برای همچین چیزی انصراف دادن ولی بهتره ضرر کنم ولی بعضی چیزها رو نبینم،کوری بهم ارامش می ده از این حس کوری متنفرم ولی دلم می خواد احمق باشم من این احمق بودنو دوست دارم چون جنون و حقارت زندگیم کمتر می شه ؟؟پشیمون نمی شی ؟... تو این مواقع پشیمونی رو نمی شناسم! چه شکلیه اقاجون؟لبخندی زدو گفت:خوبه راستی ایسان با مادرت رفتن نامزدی دختر داییت از الان به فکر قانع کردن ایسان باش میدونی که احتمالا چند وقتی باید بری کارتون خوابی ؟...وای نه اقاجون ...!!؟ از عجزم خندش گرفت و گفت داداش بزرگ به این بی عرضه ای ندیده بودم؟! بلند شد بره بالا رو راه پله ها ایستاد راستی اریانا موقعی که تصمیم انصراف گرفتی به این فکر کردی که ممکنه تموم دنیا مثل اون دانشگاه باشه ؟چه سوالی و چه سکوتی در من به جریان افتاد... دیدی پسر نکردی؟ هیچوقت حتی به اندازه سر سوزنی از انصرافم پشیمون نشدم چون شاید هیچطوره نتونم بگم در اون لحظه چه حادثه ای در ذهن من رخ داد و به قول شریعتی (حرفهائی هست برای "نگفتن" زنده یاد صادق هدایت می گه :انسان یه سرمایه بزرگ تو زندگیش داره که هروقت کم اورد می تونه بره سراغش؟؟؟ خودکشی !!!شاید این بهترین و مسخره ترین جواب بود برای سوال اقا جون ....چون احتمالا جواب سوال اقاجون توی نبودن و ندیدن خلاصه می شه ....

حرفهائی که هرگز سر به ابتذال "گفتن" فرود نمی آورند) ولی هیچوقت هم نتونستم برای سوال خدا بیامرز اقاجون که اون لحظه پشتمو لرزوند جوابی پیدا کنم ...
نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت
0:2 توسط | |
نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت
1:37 توسط | |


