تبليغاتX
به دنبال...لمس لحظه های ناب
به دنبال...لمس لحظه های ناب

بعضی وقت ها در زندگی اتفاقاتی می افته که شاید نشه هیچ نتیجه قانع کننده ای  براش گرفت؟اما در عمق همون اتفاقات غریب  این گنبد دوار دنیایی از رازهانهفته است...؟

ترم اخر دانشکده بودم که یکی از بچه ها برای خودشیرینی به رئیس جدید دانشکده که استاد زبانمون هم بود گفته بود که اریانا قبلا کار هنری کرده وتا حدودی به فیلمبرداری مسلط و همین شد که رئیس جدید دانشکده که به شدت علاقه مند بود که در بدو ورودش خودی نشون بده و به همه ثابت کنه که نسبت به رئیس قبلی از لحاظ عملی خلاقیت بالایی داره پاپیچ من شد که باید برای تهیه یه فیلم مستند تحقیقاتی از صید ابزیان با یه لنج سنتی به دریا برم ...!من که از مشکلات خاص رفتن با همچین شناورهایی تا حدودی آشنا بودم در ابتدا سعی کردم از رفتن امتناع کنم اما در آخر زور اقای رئیس چربید و من هم که دیدم دیگه نمی شه از زیرش در رفت در ازای گرفتن نمره زبان با نامه ای که رئیس دانشکده از شیلات تهیه کرده بود و دوربین دانشکده با یه لنج راهی دریا شدم .

روز اول و دوم سفرم یه کابوس به تمام معنا بود دریا زده شده بودم و مثل یه جنازه توی لنج افتاده بودم اونایی که تجربه سفر دریایی و دریا زدگی رو دارن می دونن که سرگیجه و حال تحوع دریازدگی اونقدر شدید و غیر منتظره هست که ادم حس نزدیک شدن به مرگ  بهش دست می ده و دقیقا حاظری که به پیشواز مرگ بری ولی لااقل از اون حالت رها بشی ...صبح روز سوم کمکم حالت سرگیجه و تحوع من کمتر شد و اروم اروم داشتم به حالت عادی بر می گشتم و طرفای ظهر بود که دیگه برای از دست ندادن وقت دوربینو گذاشتم رو دوشمو از به تور انداختن جاشوها در اب و تا انتظار و همینطور دسته جمعی بالاکشیدن تور و شعر فولکلور هنگام بالاکشیدن تور که جاشوها با هم می خوندن  و خلاصه از جزئی ترین نوع اتفاقات زندگیشون بر روی دریا شروع به فیلم گرفتن کردم و باید اقرار کنم که نوع زندگیشون و کارشون به شدت جذاب و شیرین و در نقطه مقابل سخت و طاقت فرساست . در میون جاشوها پسرکی حدودا 22ساله به اسم هاشم بود که بدنی استخوانی و قوی جثه  و چهره ای نسبتا سبزه داشت که گرمای افتاب دریا داشت رنگ پوستشو از سبزی به سیاهی تغییر می داد ! شور و هیجان خاصی در وجودش بود و می شه گفت انرژی زیادی که در وجودش بود باعث می شد که حتی یک لحظه هم یکجا بند نباشه و یه جورایی توی بذله گویی و شوخی مجلس گرم کن صیادان توی اون لنج بود و همه علاقه خاصی بهش داشتند و هاشم که در اون دو روزی که من از حال خرابم روی پام بند نبودم توی لوطی گری و مرام توی وجودش هیچی واسه من کم نذاشته بود و با دیدن منه دوربین به دوش و نوع فیلمبرداریم بامزگی هاش دو برابر شده بود و هر جا که دوربین من می چرخید اونم به یه نحوی خودشو می رسوند جلوی زاویه دوربین و شروع می کرد به ادا اطراف طبیعی و بعضا مصنوعی دراوردن به طوری که من بارها از زور خنده مجبور می شدم برای جلوگیری از لرزیدن تصویرها دوربینو استپ کنم و همین چیزها باعث شده بود که بین منو اون رابطه گرم و صمیمی به وجود بیاد که بیشتر بر می گشت به نوع ارتباط برقرار کردن و خون گرمی اون پسرک که از خصائل ویژه مردان دریاست ؟

شب همون روز دریا طوفانی شد ...چه طوفان غریبی ...احتمالا تا لحظه ای که در گور برم غربت و اعجاب اون طوفان  از جلو چشمم محو نمی شه ...اسمون از شدت ابر زیاد رو به سرخی می زد و رعد وبرق های سنگین همراه با باد و رگبارهای خشن باران و موجهای سراسر طغیان دریا  که لنج رو مثل یه ماهی پرنده از اب به هوا می برد و شلاق وار به سطح اب می کوبید اضطراب خاصی رو در منی که اولین بار بود با همچین جریانی رو به رو می شدم به وجود اورده بود که با صدای هاشم به خودم اومدم که گفت :اریانا برو پیش نا خدا بشین هم خیال ما جمع و هم اونجا راحت تری و من سریع خودم رو به قماره یا اتاقک مخصوصی که سکان لنج درش بود رسوندم و هنوز کنار ناخدا جا خوش نکرده بودم که با صدای یکی از جاشوها مثل برق گرفته ها سر جام خشکم زد که گفت :ناخدا افتاد تو اب...؟ هاشم  افتاد تو اب رو به سینه لنج! ناخدا موتور خاموش کن تا تیک تیکه نشده؟ و ناخدا سریعا موتور لنج رو علارغم میلش برای جلوگیری از خورد و خمیر شدن هاشم در اب افتاده خاموش کرد و فریاد زد هرچی بند دارین بندازین به اب یالله بچه ها... یالله و ناخداها که به نسبت موقعیت جغرافیایی و نوع زندگیشون اعتقادات به شدت خاصی دارن  زیر لب زمزمه وار گفت: یا ابوالفضل هاشمو از تو می خوام ...واقعیت اینه که می شه گفت اگر توی روز و هوای طوفانی کسی توی اب بیفته به شدت نجاتش سخته ولی اگر چنین اتفاقی در شب بیفته چیزی شبیه غیرممکنه ...شاید کمتر از یه دقیقه طول داد که یکی از جاشو ها نعره زد ناخدا گرفتیمش!.. بند و گرفت و ناخدا از خوشحالی گفت: یا ابوالفضل قربونت برم که هیچ وقت روی منو زمین ننداختی و من که توی بحبوحه اون اتفاق کمکم داشت شدت طوفان از یادم می رفت سریع دوربینو روشن کردمو از قماره زدم بیرون و ناخدا فریاد زد کجا بچه ؟...فیلم ناخدا، فیلم گرفتن داره این صحنه و ناخدا گفت :مواظب باش اگه بیفتی حسابت با کرام الکاتبین و من سریعا خودم رو رسوندم به محل تجمع جاشوها که داشتن هاشمو می کشیدن بالا و یکی از پاهامو روی دیواره کوتاه لنج تکیه گاه کردم و سعی کردم از بالا اومدن هاشم فیلم بگیرم که با صدای عصبانی  نا خدا به خودم اومدم که باز فریاد زد اهای بچه مگه نفهمیدی چی گفتم خودتو بکش عقب و من به دستور پدرانه ناخدا با دیواره فاصله گرفتم و درانتظار دیدن دوباره هاشم...رفتم بالای خن یا همون جایی که ماهی ها رو بعد از صید داخلش می ذارن می خواستم دقیقا بتونم از بالا اومدنش فیلم بگیرم و ....هاشم بالا اومد با کمک جاشوها ...؟!به پشت بود ؟بر گردوندنش تا آبای خورده رو بالا بیاره که یکی از جاشو ها از ترس و با صدای یا علی خودشو عقب کشید و دوربین من زوم شد روی صورت هاشم ...چرا گفت یا علی ؟چرا ترسید ؟چرا خودشو کشید عقب ؟زوم ...هم دوربین هم چشمای من ...من قاطی کردم یا لنز دوربینم توی شب خراب نشون می ده ...سریع چشمامو که داشت به زور تعجب از حدقه بیرون می اومد از ویزور دوربین کشیدم بیرون و با اینکه یاد گرفتم در همچین مواقعی برای ثبت درست تصاویر تحت هیچ شرایطی چشمم رو از پشت ویزور بر ندارم خیره شدم به ...وای خدای من!!! هنوز که هنوزه اگر اون فیلم رو نداشته باشم می تونم به اون لحظه و اون خاطره شک کنم ...اونی که بالا کشیده بودن هاشم نبود....کی بود...؟ناخدا که از همه با تجربه تر بود و از اون بالا فهمید چه اتفاقی افتاده به جای تعجب و مکث نعره زد چرا مثل دیوونه ها خشکتون زده ؟ یکی تون اینو ببره کنار و بقیه بندها رو بندازین به اب این پسره هنوز تو اب ...مگه حالیتون نیست ...چه تلاش بیهوده ای ...چه امید واهی در دل ناخدا و بقیه ...و چه اتفاق غریبی ...و چه تصویری از جابه جایی در چرخه خلقت در دوربین من جاماند ...و دیگه دست هاشم به هیچ طنابی نرسید و هیچ طنابی دستان پسرک سبزه روی خوش مرام لوطی مسلک صیاد جنوبی رو نبوسید و من در حسرت تصویر نجات دوستی هنوز نیامده... رفته، ماندم؟ و من در تمام اون لحظات طوفانی دریا میان امید و نا امیدی به این فکر می کردم که چه خنده ای بکنیم با هم وقتی تصویر بالاکشیدنش را به اون نشان می دهم اما حیف که زندگی هر از گاهی همچو رویایی بدست نیافتنی عمق جان انسانها را از حسرت فراق و تنهایی و ارزوهای دست نیافتنی می سوزاند ...سر صبح فهمیدیم اون مرد یه جاشو که لنجشون توی دریا غرق شده و اون تنها بازمانده اون لنج که به اراده خدا پنج روز در اب شناور بوده و زنده مونده بوده ...صبح دریا اروم شده بود و عزایی تکرار ناشدنی دراشک چشمان و روح وسیع مردان دریا به جامانده بود  و من زانو در بغل  در قماره مثل جنون زده ها کنار ناخدا نشسته بودم  گفتم :ناخدا یعنی چی؟ناخدا چشماش از ناراحتی قرمز شده بود، اب گلوشو به سختی قورت داد و گفت :نمی شه چیز درستی گفت ولی هر کسی به هدفی می یاد تو دنیا و هدف  هاشم هم همین بود که گذری کوتاه کنه و با رفتنش زندگی دوباره به کسی بده و اهی از سوز جان کشیدو ادامه داد خوش به حال اونا که نجات دهنده اند چه خواسته چه ناخواسته ...و با این جمله ناخدا سرمو گذاشتم رو تیرک قماره و بغضی رو که از سر شب توی گلوم به امید بازگشت دوباره هاشم نگه داشته بودم ترکوندم و ناخدا پدر وارانه سرمو گرفت میون دستاش و من در حسادت به هدف افرینش هاشم و ارزوی برباد رفته ام ازعمق وجودم  زار زدم ....

 

نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 0:45 توسط | |