تبليغاتX
به دنبال...لمس لحظه های ناب
به دنبال...لمس لحظه های ناب

به  درخواست مهری عزیز که مرا واداشت تا سرکی بکشم به یلدایی از عمرم که درازترین و کوتاهترین یلدای زندگیم بود تا من بار دیگر به اعجاز خاطره ها ایمان بیاورم ...

توی زمان خدمت یه مرخصی بیست و یک روزه اومدم  خونه و بعد از دیداری دو روزه با خانواده ماشین اقاجونو برداشتم و برای چند روز رفتم شیراز تا سرخوردگی های چند ماه خدمت رو با تفریحی چند روزه از سر بیرون کنم !شیراز در منزل یکی از دوستان پدرم ساکن شدم که متشکل شده بود از خانواده ای که مرد آن دکتری متخصص بود و زنش وکیلی پایه یک و حرفه ای و یک دختر و یک پسر دانشجوی رشته بازیگری و به علت صمیمیت زیاد من دوست پدرم رو عمو و زنش رو زن عمو صدا می کردم و کلا خانواده ای گرم و صمیمی بودن که من در بدو حضورم حس کردم همه اونها چیزی رو از من پنهان می کنند  تا اینکه روز سومی که من اونجا بودم با سرو صدای عجیبی از خواب بلند شدم و خوب که دقت کردم فهمیدم این دو روزه چه چیزی رو از من پنهون می کردن ...؟عمو و زن عمو بعد از بیست و سه سال زندگی مشترک توی مسائلی از زندگیشون که برای من نامشخص موند با هم به بمبست رسیده بودن و اون روز صبح من برای اولین بار با فاجعه دعوای یه زن وشوهر  روبه رو شدم و فهمیدم چقدر وحشتناک زمانی که پرده حیا میان زن و مرد پاره می شه و هر دو لغاتی رو بر زبون می یارن که شاید هرگز در عمرشون دوست ندارن به زبون  بیارن؟اول نخواستم از اتاق بیرون بیام ولی بعد که دعوا همراه شد با گریه های سارا دیگه نتونستم و از اتاق بیرون اومدم و برای پایان دادن به دعوا عمو رو برداشتم و تا محل کارش رسوندمش و عمو در بین راه از سر عصبی بودن و احساسات نقبی زد به بیست و سه سال پیش و شروع کرد به تعریف خاطره اشنایش با زن عمو و اینکه علارغم مخالفت های هر دو خانواده به چه سختی تونسته بودن به هم برسن عمو جان بعد تعریف خاطراتش موقعی که می خواست از ماشین پیاده شه اهی از سر افسوس کشیدو با حسرت گفت:بله اریانا جان می بینی چه روزگار غریبیه ، بیست و سه سال پیش شب یلدا شب جشن پیوند ما بود و حالا...حرفشو نیمه تموم گذاشت ...!؟وقتی وارد خونه شدم زن عمو رفته بود سر کارش و سارا و سامان هر دو رو به روی هم روی مبل نشسته بودند و من همینطور که با نون سنگکی که گرفته بودم می رفتم تو اشپزخونه گفتم سامان تو صبحونه نمی خوری ؟سامان نگاه سردی کردو هیچ نگفت پنیرو گردو رو گذاشتم رو میزو همینطور که لقمه می گرفتم گفتم سارا تو چی ؟سارا هم جوابی نداد لقمه تو دهنم بود و صدام به شکل خنده داری کلفت شده بود که گفتم: ولی سارا خیلی خنده دار می شه زن عمو و عمو طلاق بگیرن آی می شه رو جفتتون خندید می شین فرزندان طلاق بعدش هر جفتتون می شین بزهکار و گوشه خیابونا و در به دری و......سارا خیلی عصبی گفت:می شه خفه شی و من نتونستم جلو خندمو بگیرم و سارا در جواب خندم گفت :زهر مار هیچ وقت شعور نداشتی کی باید شوخی کنی گفتم :خب سارا جان چرا اینقد بزرگش می کنی حالا کو تا طلاق ...سامان خیلی سرد جواب داد اتفاقا جریان داره تا نزدیکای طلاقم می ره تو خبر نداری ...سارا تکمیل کرد خیالت راحت شد همینو می خواستی بفهمی ؟گفتم :سارا اگه من به تو یه چیزی بگم که تو انجام بدی و اینا اشتی کنن تو به من چی می دی سارا بی حوصله گفت:خودتو مسخره کن بابا ...!جدی گفتم :به جون اقا جونم جدی میگم نگاهی بهم کرد می دونست جون اقاجون رو هیچ وقت الکی به زبون نمی یارم ادامه دادم بی خیال چیزی نمی خوام فعلا یه چایی هم بدی کافیه سارا مردد بلند شد اومد پشت میز رو به روم نشست و گفت:خب؟گفتم :چایی نیاوردی ...؟سارا کلافه بلند شد یه لیوان چایی اورد و گفت :خب بنال چی تو مخته ...گفتم :شما جریان ازدواج اینا رو می دونید و سختی هایی که کشیدن تا به هم رسیدن ؟گفت :اره گفتم :و می دونی امشب سالگرد ازدواجشونه ؟گفت :یعنی منظورت اینه که براشون جشن بگیریم ؟گفتم :نه بابا جشن که مال فیلم سینماییه ...!گفت :پس چی؟...به نظر من اگه جفتتون بتونین اون جریان به هم رسیدنشونو جلوشون بازی کنید اونم یه همچین شبی ...پرید تو حرفم یعنی نمایش بازی کنیم جواب دادم اره مگه چیه خیر سرت داری بازیگری می خونی دیگه؟ گفت:خب نتیجش چیه؟کلافه جواب دادم وای سارا چقد تو خنگی پس تو دانشگاه چی به شما یاد می دن گفت:خب با بازی اون جریان چه اتفاقی می افته ...؟گفتم :ببین یه هنرمند با ارائه یه اندیشه مخاطب رو به تفکر و حرکت وا می داره  حالا شما هم با تداعی اون خاطرات زنگ بیدارباش می زنین اوکی ؟شیر فهم شد؟لیوان چاییمو گذاشتم رو میزو بلند شدم برم بخوابم که یهو سارا گفت :اینی که می گی چقد جواب می ده جواب دادم در دو صورت صد در صد جواب می ده یکی که خاطرات رو طنز به تصویر بکشید و دوم اینکه عین واقیعت....شب من نشسته بودم کنار عمو رو مبل و زن عمو تو اشپرخونه گرفتار بود که یهو سارا و سامان با سرو صدا وارد خونه شدند اول عمو و زن عمو می خواستند شاکی بشن که این  چه مسخره بازی در اوردین که سارا و سامان با ریتم سریع بیان و نوع نگاهشون هر دو رو دعوت به سکوت کردند و با اولین نگاهی که باعث شد سارا اجازه حرف زدن رو ازشون بگیره من شروع کردم با صدای بلند خندیدن شاید یه چیزی حدود بیست دقیقه هر دو یه نفس خاطره های پدر و مادرشون رو به شکل طنز به تصویر کشیدن و عمو و زن عمو در سکوت بهشون نگاه می کردند و من در تمام اون لحظات به اتفاقات طنز به نمایش در اومده زندگی اونها می خندیدم و بالاخره سارا در اخر بازیش نتونست خودشو بگیره وگفت دیدین؟ هر دوتون این بوده عشقتون...! حالا به گند کشیدنیش بعد از بیست و سه سال زندگی واقعا شرم اور و....بغضش ترکید و با گریه رفت به طرف حیاط و سامان  هم رفت پشت سرش ...اتفاقی که باید می افتاد افتاده بود و من خیلی اروم بلند شدم رفتم به حیاط  تازه گریه سارا بند اومده بود نگام کرد گفتم :خوب بود فقط عجله نکن! برای عوض شدن فضا گفتم :من پارسال شب یلدا با دوست دخترم بودم می یاین با هم بریم بیرون که من زیاد نرم تو فکر ...سارا گفت:اریانا...حرفشو بریدم ببین یا می یان یا بزور می برمتون اخه خیلی گرسنمه اینجا هم با این اوضاع خبری از شام نیست ...توی رستوران نشسته بودیم که سارا گفت:تو چرا اینقد خوش اشتهایی ...؟...اخه من تو فرهنگ جاهلیت عرب فقط جریان رسیدن به شکمشو می پسندم سارا خندش گرفت و جواب داد گمشو نکبت و پرسید تو جدا پارسال شب یلدا با دوست دخترت بودی ؟گفتم :می گم خنگی ناراحت می شی من پارسال این موقع خدمت بودم دوست دختر که کنارم نبود هیچ دو رو برمم پر از خروس بود راستشو بخوای شما دوتا که شعورتون نمی رسه خواستم عمو و زن عمو رو تنها کنم تا در همچین شب دراز و به یاد ماندنی تجدید فراشی بکنن شما که این چیزا حالیتون نیست سارا که نمی تونست جلو خندشو بگیره گفت :خیلی بی شعوری واقعا... همرام زنگ خورد عمو بود گفت:کجایین ؟...تو رستوران گفت:ببین پسر خوب دو دست اضاف بگیر با هر چی که برای شب یلدا می گیرن و سریع بچه ها رو بیار خونه همینطور که بارونیمو می پوشیدم گفتم :بلند شین بلند شین که عموجانم مثل من به خوراکی خیلی اهمیت می ده ساراگفت:کی بود؟ بلند شو بابا تا عمو جان از تجدید فراشش صرف نظر نکرده و با یه عالمه تنقلات وارد خونه شدیم بله تداعی خاطرات ذهن هر دو رو به حرکت در اورده بود هر دو سامان و سارا رو تو بغل گرفتند و بوسیدند و به خاطر اون همه تشنجی که بوجود اورده بودند عذرخواهی کردند ... تا خود صبح عمو و زن عمو خاطره تکراری ازدواجشون رو با هیجانی خاص تعریف کردند و از نمایش بچه هاشونم به خاطر تحریف خاطره ایراد می گرفتند شب زیبا و درازی بود به خاطر خاصیت درازی یلدا و کوتاه چون خوشیها همیشه زود گذر و کوتاهند ...صبح بارون سنگینی می بارید از پنجره به بارون خیره شده بودم سیگارمو خاموش کردم که بخوابم که سارا که به واسطه دست نمازش دستاش خیس بود وارد اتاق شد و گفت:یه سوال دارم ...؟وقتی ازت پرسیدم این جریان چقدر جواب میده با اطمینان گفتی صد در صد ؟واقعا اینقدر مطمئن بودی ؟لبخند تلخی زدمو گفتم :راستشو بخوای اصلا فکر نمی کردم جواب بده یا اگه بده به این زودی  ولی همیشه به تداعی و اعجاز خاطرات ناب زندگی در اندیشه ادمها برای با هم بودنی خالی از هر نیرنگ و ریا و حرکتی امیدوارانه به اینده نگاه خاصی داشتم  و امشب به وسیله شما ریسک کردم و نگاهمو امتحان کردم ممکن بود اشتباه کرده باشم و تمام ذهنیتم به هم می ریخت ولی خوشحالم که درست بود و کار شما منو به تجربه ای جدید و انکار نشدنی رسوند....

شب یلدای نابی براتون ارزو می کنم

نوشته شده در جمعه 30 آذر1386ساعت 13:32 توسط | |

دردها هر کدام درمانی دارند و من حیرانم چرا انسان همیشه دوست دارد به جای درمان، دردی دیگر به ان اضاف کند ....؟

فرزاد به علت افراط بیش از حدش در استفاده سیگار سکته قلبی خفیفی کرد و با بستری شدنش ناراحتی قلبیش پیش مادر نازنین نامزادش لو رفت و این برای مادر نازنین که از همون اول دوست داشت دختری رو که با زحمت و بی پدری از کوچیکی بزرگ کرده بود به یه خانواده هم سطح از لحاظ مالی بده بهونه خوبی بود تا زمزمه های جدایی اغاز بشه و فرزاد که در اولین روزها به علت سخت گیریهای مادر نازنین در مورد وضع مالی  خیلی اذیت شده بود ناراحتی قلبیشو از مادر نازنین پنهون کرده بود و حالا فرزاد مابین فشارهای مالی و لو رفتن ناراحتی قلبیش بدجور مونده بود ....

تازه از بیمارستان مرخص شده بود که زنگ زد و به من گفت :بیا بریم خونه نازنین می خوام با مادرش حرف بزنم گویا خیلی شاکیه ...به علت تنگی نفس به سختی از پله های اپارتمان خونه نازنین بالا رفت و مادر نازنین هم که دیگه با حرفهاش نذاشت فرزاد نفسش جا بیاد !؟به سختی جواب سلاممون رو داد و خیلی سریع و بی هیچ رو درواسی گفت :خودت می دونی من از روز اولم با این ازدواج مخالف بودم چون ما از لحاظ مالی بهم نمی خوریم ولی چون قول دادی اب تو دل دخترم تکون نخوره رضایت دادم ولی حالا دیگه نمی تونم بگذرم دلم خوش بود که جوونی و سالمی و می تونی زندگی با یه رفاه کامل بسازی اما حالا دیگه باورم نمی شه چون تو با این وضعیتت کار سخت که نمی تونی بکنی و بیماریتم که این طور که پیداست هر لحظه می تونه روانه بیمارستانت کنه که دیگه برگشتت با خداست و من اصلا دوست ندارم دخترم در اول جونیش بخواد بچه بغل در به دری هایی  رو که من کشیدم تنهایی و یه تنه بکشه و بخواد هر عصر پنجشنبه بچه بغل بره سر خاک کسی که ...؟ یه کلام ختم کلام بی هیچ حرفی می ری خونه و منتظر می مونی تا کی بهت بگم تا بیای محضر واسه امضای طلاق ....؟و فرزاد فقط سکوت کرد سکوت ،سکوت ،و من خورد شدن فرزاد رو روی اون مبل سلطنتی که نشستن روش زیاد براش جالب نبود احساس کردم و در تمام لحظات تو این فکر بودم که ای کاش یکی دیگه به جای مادر نازنین اون حرفا رو می زد تا یه حال سنگینی ازش می گرفتم ...وقتی سوار ماشین شدیم فرزاد گفت:اریانا کارم از اول اشتباه بود نه ؟ چیزی نگفتم باز ادامه داد حالا چی کار کنم ؟ باز هیچ نگفتم صندلی رو خوابوند کاپشنشو کشید رو صورتش و بغضش ترکید وای خدای من همیشه بدترین لحظات زندگیم دیدن خورد شدن انسانها و شنیدن صدای هق هق گریشونه ...شب فرزاد و بردم خونه پیش بچه ها شاید حالش بهتر شه ولی فرقی نکرد اخر سر هم با یه ارامبخش خوابید و با خوابیدن فرزاد بچه ها همه مغموم و پریشان هر کدوم برای مشکل فرزاد یه راه حلی می دادن سعید می گفت:گور پدرش طلاق نمی ده می خواد چه غلطی بکنه حامد می گفت :اصلا چرا وقتو تلف می کنه بره نازنینو برداره بیاره خونشون زن عقدیشه که مادرش می خواد چی کار کنه مثلا...؟

...و...و...و....؟و در تمام طول مدت بحث بچه ها من خوابیده بودم پای ریسیور و فیلم آنجل هارت با بازی رابرت دونیرو رو می دیدم نمی دونم چرا حس می کردم همشون از اصل غافلند و دارن یه طرفه به قاضی می رن اخر سر هم علی عصبی اومد تلویزیونو خاموش کردو گفت :اههههههه اریانا چه موقع فیلم دیدنه ؟شاکی شدم مگه مرض داری روشنش کن ببینم گفت :یعنی چی تو این اوضاع به جای فیلم دیدن یه فکری بکن یه حرفی بزن گفتم :هر کی خربزه خورده پای لرزشم می شینه فرزاد خودش می دونه چی کار کرده ...گفت :اگه می دونست چی کار بکنه که قیافش مثل خر تو گل گیر کرده نمی شد خیلی عصبی جواب دادم بابا دروغ داده، پنهون کرده حالیتون نیست ،اونم یه زنه دلش نمی خواد دخترشو بده به یه ادم مریض ،حق داره ،دخترشه، براش زحمت کشیده، حالا می گی چی کار کنم بچه ها همه جلوم جبهه گرفته بودند اخر سر حامد در اومد گفت :می دونی بعضی وقتا اونقدر عجیب احساساتی هستی که ادم لذت می بره کنارت باشه و بعضی وقتا اونقدر بی شعور و بی احساسی که ادم حالش ازت بهم می خوره ...با این جمله بارونیمو از رو چوب لباسی خیلی محکم کشیدم و دیوانه وار در خونه رو بهم زدم وراه افتادم تو خیابون هوا سرد شده بود و بارون نم نم اول پاییز غوغایی در وجودم به پا کرده بود تا خود صبح تو خیابون راه می رفتم فکرم به همه جا سرک می کشید و هیچ جا نمی ایستاد...نمیدونستم دقیقا حق باکیه ؟حس می کردم به هر دو طرف داره ظلم می شه ولی می دونستم با در کنار هم بودن ظلمی اتفاق نمی افته ...؟

 سر صبح سر از دانشگاهی که مادر نانزنین اونجا استاد بود در اوردم و رفتم در اتاقش هنوز گیج بودم و نمی دونستم دقیقا می خوام چی بگم اروم در زدم با بفرمای مادر نازنین رفتم داخل مادر نازنین نگاه سردی کرد و من گفتم:می تونم بشینم با دستش جواب داد و من نشستم سرشو اورد بالا و گفت :امرتون ...؟گفتم :می خواستم اگه بشه تو تصمیمتون یه تجدید نظری بکنید گفت :من دیروز حرفامو زدم ...گفتم :فکر نمی کنم درست باشه عیار انسانیت ادمها رو با پول و جسمشون بسنجیم حرفمو قطع کرد! کجای انسانیت می گه دروغ بهترین راه حله ...؟گفتم :فرزاد دروغی نداده فقط یه چیزو پنهون کرده این اسمش دروغ نیست !هر چی شما دوست دارید اسمشو  بزارید من دخترمو به ادمی که معلوم نیست تا کی زنده هست نمی دم گفتم :ولی فکر نکنم بتونیدزمان مرگ کسی رو هم مشخص کنید ...عصبی نگام کرد گفت :حالا حرف حسابت چیه...خیلی با مکث و طمانینه گفتم :من یه خورده از زندگی شمارو می دونم و سختی هایی که یه تنه کشیدین تا نازنینو بزرگ کردین می خوام بدونم اگه شما هم می دونستین شوهرتون زود می میره به خاطر سختی های بعدش از ازدواج باهاش سر باز می زدین ؟می خوام بزارید نازنین خودش انتخاب کنه...فکر می کردم اروم می شه عصبی تر شد گفت :اولا زندگی خصوصی من به خودم ربط داره دوما نازنین اگه شعور داشت جریانو از من پنهون نمی کرد سوما اگه خیلی ناراحتید از تصمیمم چرا برای دوستتون یه فکری نمی کنید اروم و خونسرد سرجام بلند شدم فکر می کنید مشکل فقط نارحتی قلبی فرزاد گفت :دقیقا و شما هم اگه ادعای انسانیتتون می شه بهتره یه فکری به حال دوستتون بکنید به چشماش خیره شدم و گفتم :پس بهتره سر حرفتون بمونید  چون مشکل به راحتی حل می شه نیشخندی زدو گفت :نه اینکه وضع مالی اقا فرزاد خیلی خوبه حتما حل می شه ...؟وضع مالی اقا فرزاد ...این چند کلمه تو ذهنم بازی می کرد و نمی دونستم چطور کسی که خودش طعم فقر رو چشیده نمی تونه فقر مالی فرزاد رو درک کنه ....؟

اومدم خونه بچه ها خواب بودن با لگد همشونو از خواب بیدار کردم همه شاکی شده بودن گفتم :حرف اضاف نباشه دیشب دنبال راه حل می گشتین من با راه حل اومدم  راه حل ساده هست مشکل یه ناراحتی قلبیه که اگه نباشه جریان حله ؟ما بین خواب و بیداری از حرفای من گیج می زدن ...علی خیلی بی حوصله پتو رو کشید رو خودشو  گفت :زرشک خسته نباشی اینو که خودمونم می دونستیم مشکل مادر نازنین الاغ جون ...

لبخندی زدمو گفتم :اگه منو قبول دارین مادر نازنین با من می مونه وضع مالی فرزاد واسه عمل که با اون همه سرو صدایی که دیشب به پا کردین فکر می کردم مثل حرفاتون مرد عملین به هر جهت من به زودی با پس گردنی فرزادو می خوابونم واسه عمل اگه دوست داشتین پایه می شین اگرم نه خدا بزرگه  ...هم من بد منظورمو رسونده بودم  هم اونا بد  گرفته بودن حامد همونطور که لم داده بود بالشتشو محکم به طرفم پرت کردو گفت: مردیکه خر خب اینو از همون اول می گفتی یکساعته ما رو گیج کرده خب اگه فقط مشکل پوله که جورش می کنیم ولی مادر نازنینو چی کار کنیم با خنده گفتم :خب اون با من دیگه...فرزاد به زور همه بچه ها خیلی سریع روانه بیمارستان شد و باید بگم یه خورده بد موقعیتی بود اون موقع همه تازه وارد بازار کار شده بودیم شرایط مالی درستی نداشتیم یادمه سعید یه خورده از وام ازدواجشو گذاشت و حامد وامی رو که برای راه انداختن شرکتش بود علی از باباش پول قرض کرد و من خودمم به علت اینکه تازه شرکتو راه انداخته بودم از ایسان قرض گرفتم و خلاصه همه چیز اماده شد ...فردا قرار بود فرزاد عمل شه و همه ساعت ملاقات دورش کرده بودیم و مسخرش می کردیم که واسه فاتحش چه لباسی بپوشیم و چطور براش مراسم بگیریم که یهو چشم فرزاد رو در اتاق جاموند؟ نازنین بود با مادرش؟ وارد اتاق شدند تو بین سکوت بچه هامادر نازنین مستقیم رفت بالای سر فرزاد پیشونی فرزاد رو بوسید و گفت :اونروز یه چیزی گفتم حالا اومدم حرفمو پس بگیرم  فقط یه شرط کوچولو می مونه و اونم اینکه اگه نازنینو می خوای باید سالم بیای بیرون و با این جمله من راه افتادم برم بیرون و با اشاره سرم به حامد حالی کردم بارونیم یادت نره و بچه ها هم پشت سر من راه افتادن یهو مادر نازنین گفت :بچه ها بیرون وایسین باتون کار دارم ...حامد همینطور که از اتاق بیرون می اومد و  بارونی منو می پوشید شاکی گفت :می خواد چه غلطی بکنه مثلا می خواست نیاد دیگه نکبت ...! مادر نازنین به جمع ما اضاف شد لبخند معنی داری زد و گفت:تسلیم بابا تسلیم چرا اینطوری نگاه می کنین و بچه ها هنوز بی هیچ لبخندی خیلی عبوس بهش خیره بودن اروم از کیفش یه چک سفید امضا در اورد و گفت :اونروز که اون حرفو به این دوستتون زدم فکر نمی کردم فرزاد همچی رفیقایی داشته باشه ولی حالا فکر می کنم اگه فرزاد بخواد با پول شما عمل شه و بعد ها داماد من شه نمی تونم تو چشمش نگاه کنم اینو بگیرین هر چه قدر لازمتون بود بنویسین توش همه به چک خیره بودن که من حس کردم حامد داره تو جیب بارونی من دنبال یه چیزی می گرده که یهو دست چک منو که بیشتر اوقات همرامه از جیبم بیرون کشید و گرفت جلو مادر نازنینو گفت :اینم من می تونم همشو سفید امضا کنم و همه برگاش فدای یه تار موی فرزاد ....وای که چه لحظه مزخرف و نابی بود ناب چون بچه ها حس پیروزی غیر قابل وصفی تو چشماشون بود و مزخرف چون تسویه حسابی ناعادلانه در اون لحظه اتفاق افتاد ،مادر نازنین چکو گذاشت تو جیبش و رفت ، وقتی دور شد بچه ها سر مست و پیروز کف بیمارستان از خنده غش کرده بودن و من با لبخند تلخی هنوز صدای گامهای کند و استوار  مادر نازنین را احساس می کردم که تداعی کننده شکاف عمیقی ما بین ما بود که نه ما رنج سالهای دور او را می دانستیم و نه او احساس ما را....! و فرزاد عمل شد و بچه ها به خاطر تسویه حسابشون تو این فکر بودن که چطور شب جشن فرزاد باید تو جشن شرکت کنند و تو چشم مادر نازنین نگاه کنند....

نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 23:38 توسط | |