انسان تا زمانی که نتونه از مرز تن بگذره و به تکامل افرینش روح ایمان بیاره و درک نکنه که ارزشهای انسانیت با اندیشه هاو نقطه های نورانی انسانیتی که خدا در وجودش گذاشته سنجیده می شه یک نقص بزرگ در زندگیش داره ؟ با مهرداد تو دانشکده اشنا شدم روانشناسی می خوند و یه نابغه تمام عیار بود توی جامعه شناسی و از دوپا فلج مادرزاد و ویلچر نشین …مهرداد توی دانشکده با دختری اشنا شد به نام دایان که دایان هیچ خصومتی با عرفها و قراردادهای جامعه اخلاق گرایانه ایرانی نداشت و یه جورایی به هیچ چیزی پایبند نبود و با هر محدودیتی برای دختر خیلی ساده و راحت برخورد می کرد به طوری که از نگاه دیگرون یه دختر بی بندو بار و بدون پایبندی به هر چیزی شناخته شده بود…و این میون هر دو خیلی سریع وابسته شدند و در نقطه مقابل دو مشکل بزرگ ،اول نگاه های اطرافیان به دایان و دوم مخالفت شدید هر دو خانواده که یک طرف مخالفت ها به خاطر پای مهرداد بود و طرف دیگه به خاطر شخصیت دایان و کار به جایی رسید که با ازدواجشون باید هر دو از خانواده طرد می شدند…تو کافی دانشکده نشسته بودم و بی حوصله داشتم سیگارمو تو چوب سیگار جا می زدم که مهرداد وارد شد و دایان اونو تا میز من اورد و مهرداد بش گفت: کارم که تموم شد بت زنگ می زنم و دایان رفت ….مهرداد گفت:از جریان منو دایان باخبری …؟…کم و بیش ؟!گفت :چی کار کنم مخالفت های خانواده رو ؟…بی خیالشون شو زمان همه چیزو حل می کنه !گفت :یه چیز دیگه هم هست که نمی دونم باید چی کارش کرد یعنی گیجم اصلا نمی دونم چطوری بت بگم؟…نگاه های مردم ،حرفهایی که پشت سر دایان هست؟درسته؟گفت :آره …بی خیال مردم شو گور بابای همشون واسه خودت داری زندگی می کنی نه حرف مردم !یه کلام دوسش داری ؟گفت :اره …خب بگیرش …گفت :ولی یه احساسی هم داخل خودم هست که نمی دونم چی کارش کنم …باز خیلی خونسرد جواب دادم خب اگه نمی تونی بی خیال احساست شی بی خیال دایان شو ؟!یهو برافروخته بهم گفت :دارم خیر سرم بات مشورت می کنم چرتو پرت جوابم می دی …چه چرتو پرتی میگم اگه دوستش داری خب بگیرش گور بابای مردم اگرم نمی تونی با نگاه ها و احساس خودت کنار بیای خب بی خیالش شو دیگه چی بگم …؟سکوتی مردد زا در مهرداد حکمفرما شد باز گفت :اریانا من جریان تو و سارینارو از بچه ها شنیدم چطور بهم می گی بی خیال مردم شو ولی خودت نتونستی بشی …جریان منو سارینا با تو فرق میکرد سریع پرسید چه فرقی ؟ …منو سارینا فقط دوست بودیم قرار نبود اتفاق خاص دیگه ای بیفته !گفت:دروغ می دی تو خودتم نمی تونستی با حرف مردم کنار بیای اینم داری می گی که مردم فکر نکنن تو هم از حرف مردم می ترسیدی …لبخند تلخی زدمو سیگارمو روشن کردم گفتم :مشکلی نیست با هم راحت باشیم می خوام هر چی گفتم ناراحت نشی ؟گفت :بگو مشکلی نیست …گفتم :اولا من اگه تو زندگیم یه روزی یکی رو دوست داشته باشم به هیچ چیزو هیچ کس اجازه نمی دم اونو از دستم در بیاره کلا ادمیم که اگه چیزی رو بخوام هر طور باشه به دستش می یارم چون دلم نمی خواد چیزی تو دلم بمونه ! این از من و اما تو ؟تا حالا به این توجه کردی که بزرگترین نعمتی که خدا می تونه به هر کس بده سلامتیه ،حالا اگه نده انسان از نظر جسمی می شه شبیه یه دیوار فرسوده که در حال خراب شدنه یا به عبارتی ویرانه ای به نام جسم و این چیزی نیست که هر کسی به راحتی ازش بگذره و اونی که از ویرانه ای به نام جسم تو میگذره روح بزرگ و سیعی داره ،جسارتی فوق العاده و شعوری فراتر از بقیه چون گذشتن از مرز تنی ویرانه برای هر کسی ساده نیست چون اندیشه و روح مهرداد براش مهمه نه جسمش غیر از اینه ؟ گفت :نه ادامه دادم حالا برام تعجب اوره چطور یه دختر می تونه از مرز جسم تو بگذره ولی تو نمی تونی از گذشتش بگذری در حالی که گذشته هر کی مال خودشه و انسان ازاد که هر جور که خودش دوست داره زندگی کنه نه اونجور که مردم می گن، اره سخته ،چون توی هر مرد ایرانی یه رگی وجود داره به نام غیرت که از کوچیکی باهاش بزرگ شده ولی این انسان چرای این رگ رو هرگز نفهمیده چرای قراردادی به نام گذشته پاک دختر رو نفهمیده فقط کور کورانه داره بهش عمل می کنه اره مهرداد جان سخته عزیز اما تو می تونی چرای این قراردادو این احساس بدون جواب رو بشکنی و به همه ثابت کنی ارزش انسانها به اندیششونه نه جسمشون …سیگارمو خاموش کردمو بلند شدم من برم کلاس دارم گفت :هیچ نقطه سیاه و اشتباهی در این ازدواج نیست ...گفتم :چند روز پیش وقتی سر کلاس پشت سر هم نظریه های استاد جامعه شناسی رو نقص می کردی اونم استادی که دکتراشو از فرانسه گرفته و نمی تونست نظریه هاشو ثابت کنه و شده بود شبیه یه ادم عاجزو دربه در که نمی دونست چطور از دست یه دانشجو فرار کنه احساس کردم اونقدر وسعت اندیشه داری که توی این دانشکده داری حروم می شی ولی الان با این مردد بودنت حس می کنم شبیه دانشجویای کافه نشینی هستی که از روشن فکری فقط پزشو بلدن و کافه رو پر از دود کردن …..؟حدودا دو هفته بعد مهرداد با احساس گنگ و مبهمش کنار اومدو هر دو از خانواده طرد شده توی محضر خیلی ساده به عقد هم دراومدن و منو دایان و مهرداد وخواهرم ایسان در سکوتی گنگ و مبهم داشتیم از محضر بر می گشتیم حس کردم دایان خیلی ناراحته نتونستم خودمو بگیرم گفتم دایان از چی ناراحتی ؟هیچی نگفت مهرداد گفت :از اینکه به هم رسیدیم خوشحالیم ولی ازدواج به این سوتو کوری …خندیدم گفتم واسه سوتو کوریش من یه سوپرایز رو می کنم ولی قبلش یه چیزی بهتون بگم تو آینه دیدم دایان سرشو اورد بالا و خیره شد به لبهام … گفتم:میگن دنبال یه اخوندی می گشتن واسه عقد ،پیدا کردن ،اخونده گفت: عصر می یام گفتن: دوساعت وقت داری؟ گفت: دوساعت چیه یه دقیقه تمام ؟گفتن :چطوری ؟گفت: می یام می بینین؟! عصر اخونده اومدو ایستاده و در حال چای خوردن گفت: تمام! پرسیدند ازش پس کو تشریفاتش درسته این عقد؟ اخونده جواب داد اره ؟گفتند :پس چرا اینقدر پیچیدش می کنند، جواب داد اگه پیچیدش نکنن که شما با دوتا کله قندی وچند تا دستمال تمومش می کنین اپیچیدش می کنن تا سخت و خرج بردار بشه جیبتونو خالی کنن....هردوشون خندشون گرفت گفتم حالا جریان شماست بی خیال بابا مگه خوشتون می یاد جیبتونو مردم خالی کنن حالا من می برم سوپرایزتونو بتون نشون می دم تا دیگه دنبال سرو صدا نگردین بردمشون خونه یکی از بچه ها دانشجوها همه باهم براشون یه جشن کوچولو اما مفصل گرفته بودند که احساس بی کسی نکنن خلاصه اخر شب که با ایسان می خواستم برگردم دایان بهم گفت :واسه همه چیز ممنون خیلی برامون زحمت کشیدی نمی دونم چطور باید جبران کنیم گفتم :راستشو بخوای من چون شبا دیر می رم خونه اقاجون شام ما رو فاکتور گرفته که من آدم شم یعنی شام بهم نمی دن حالا اگه بعضی شبا زحمت شامو بکشین ...که یهو کیف ایسان محکم خورد توسرم و گفت :دروغ می گه نامرد هرشب منو از خواب بلند می کنه واسه شام بعدم که واسش اماده می کنم پیله می شه که جون ایسان بدون تو مزه نمی ده نمی ذاره بخوابم خلاصه من از دست این بی صاحاب در به در نه خواب دارم نه اسایش ،محلش نذارین هر کاری هم واستون کرده وظیفش بوده دندشم نرم و......دایان ومهرداد نمونه ای از دوانسان بودند که جسورانه از مرز جسم گذشتند به صرف اندیشه و روح بزرگ همدیگه.........؟ اولین بار تو یه پارتی دیدمش وقتی همه دورش حلقه زده بودند و اون یکه و تنها میونه موسیقی گوش کر کن و نور لحظه ای فلاشر با لباسی عجیبو غریب ،شیشه ویسکی بدست با جیغو فریادهای یک حنجره پر از هیجان و رفلکسهای سریع بدنش توی دل همه رستاخیزی وسوسه کننده به پا کرده بود،با اون چهره ماورائیش و موهای فر و اشفته و طلایی رنگش اونقدر حرفه ای و لحظه ای و محکم پاشنه بلند و نازک کفشهاشو به زمین می کوبید که حس می کردم زمین زیر پام داره می لرزه ...؟فرزاد سر کرد تو گوشمو گفت:خدا مخصوص اینو درست کرده زیادی بی بندو بار...؟ و من حس بدی بم دست داد آزادی شخصیتی واژه بهتری بود تا بی بندو باری ...؟ دومین بار سر جلسه امتحان دیدمش یکی از دخترای همکلاسیم سه صندلی جلوتر با دستش اشاره کرد که به پشت سریت جواب برسون! وقتی برگشتم نگام تو نگاش گره خورد هر چی جیبامو گشتم کاغذ خالی پیدا نکردم بر حسب عادت زمانی که کاغذ خالی تو جیبم نیست روی پنج تا پونصد تومنی پنج تا جواب سه نمره ای نوشتم و وقتی بلند شدم گذاشتم رو برگه خالی از جوابش ... بار سوم دو روز بعد تو کافی دانشکده دیدمش وقتی سیگارمو توی دست راستم بازی می دادم و دست چپمو تکیه گاه سرم کرده بودم و خیره شده بودم به بخار چای روی میزم که با صدای یه نفر به خودم اومد:می شه یه چای با هم بخوریم دعوت من ولی پولشو از همون پنج تا پونصدی دو روز پیش خودتون حساب کنم و...زد زیر خنده...؟ و این آغاز پنج ماه دوستی گریز از توصیف من با دخترکی به نام سارینا بود که اومده بود دانشگاه تا فقط بتونه تمام دغدغه های تنهایی گذشتشو و محدودیت های خانوادگیشو توی زندگی مجردی تجربه کنه و با خودش یه تسویه حساب شخصی کنه تا به شخصیتی جدید دست پیدا کنه ...؟ از چشمان غریب وجادوگرانه سارینا تنهایی به وسعت یک جریان سیال ذهن فوران داشت اون تنها زاده یک زندگی اشفته و بهم پیوسته طلاق بود که مادرش ایران نبود و پدرش مردی سرمایه دار و متعصب به دین بود که از مذهب فقط حاشیه رو فهمیده بود و محدودیت و سارینا اومده بود تا مابین اون همه تناقص به خودش برسه و پدر از کار افتاده بیشتر از اون که دلش بخواد دخترش درس بخونه دوست داشت سارینا وظیفه گرداندن سرمایشو به عهده بگیره تا خودش بتونه اخر عمر فارغ از دنیا به خدای گمشده اش برسد .سارینا هیجانی فراری از بدن بود شادی و غمی دست نیافتنی و تمام بودنش در دانشکده به تجربه ازادی شخصیتی برای رسیدن به تنهایی واحد وتکمیل شده برای زندگی جدید ختم می شد تا چیزی به نام درس ...؟و دانشگاه چیزی جز بهانه برای روح یاغی او محسوب نمی شد.با سارینا خاطراتی پر از لذت رو تجربه کردم که با هر لحظه بودنش حسی جدید و گمشده را می افرید و به اطرافش انتقال می داد و خود گمگشته و سرگشته میان ان همه احساس غنی ...همه اونو به عنوان شخصیتی بی بندو بار می شناختن دقیقا شبیه توصیف فرزاد در شب اول ...سارینا در عین بی بندو باری ساختگیش شخصیت جالبی داشت که از دوران تنهایش به ارث برده بود بعد از گشتن توی کتابای هگل و سارتر و...فلسفه زندگی رو با شریعتی توصیف می کرد تاریخ پیچیده و پر از افسانه ایران رو خط به خط مثل هردوت روایت می کرد و ادبیات رو توی کتابای مارگوت بیکل ،لورکا ،آل احمد،اخوان ،بیضایی و شاملو زیر رو کرده بود اراده می کرد توی هر زمینه اطلاعاتی به پای هر کی می خواست میپیچید بی هیچ ترسی از کم اوردن توی جواب دادن، یادمه یه بار فقط واسه خنده و رو کم کنی وبی هیچ تعصبی سر کلاس معارف چنان دین زرتشت رو بهتر از اسلام توصیف کرد که استاد معارف در مونده و عاجز در به در دنبال راه فرار از دستش می گشت و در نقطه مقابل توی پارتی های شبونه و شخصیت بی بندو بارش انواع نهشه جات رو امتحان می کرد تریاک،هشیش،گراس ،هروئین،کراک ...و انواع مشروبات و وقتی زیادی حالش خوش می شد گود وسط سالن پارتی رو دست می گرفت و اونقدر غوغاگرانه می رقصید که همه دست به سینه به نظاره می ایستادند و نقطه مثبت و مرکز ثقل زندگی سارینا در جایی بود که هرگز کسی نمی تنونست باورش کنه و اون اینکه سارینا با اون روح عصیانگرش هرگز با هیچ پسری در زیر یک سقف تنها نشده بود و این دقیقا جایی بود که هیچ کس در باورش حتی نمی گنجید و به جرات می گم سارینا در عین ازادی در مهمترین نقطه زندگی یه دختر پاک پاک پاک بود...و بالاخره دوستی من و سارینا سر از حراست دانشگاه در اورد هر دومونو خواستند مرد کچل و ریشوی حراست دانشگاه منو از اتاق کرد بیرون و چند دقیقه بعد سارینا با چهره ای برافروخته و در حالی که دستش جلو دهنش بود از اتاق حراست بیرون اومد و سریعا خودشو رسوند به دستشویی و شروع کرد به هق زدن بغض درون گلوش صداش رو مرتعش کرده بود و اولین جمله ای که گفت این بود که: بالاخره بی بندو باریهام کار دستم داد ...؟گفتم :چی میگه مردیکه ؟گفت :می گه اگه می خوای تو و اون دوستت رو اخراج نکنم امشب یه سر بیا خونه ما ،خانمم خونه نیست اونجا بیشتر با هم صحبت می کنیم ...از پله های دستشویی اومدم پایین برگشتم نگاش کردم هنوز حالش بد بود گفتم: سارینا من به اصرار خواهرم اومدم دانشگاه زیاد واسم فرقی نمی کنه چه اتفاق بیفته تو چی؟گفت :منم فکر کنم وقت برگشتنمه اونی رو که می خواستم پیدا کردم ...و همین کافی بود تا مرد کچل و پر از ریشو و پشمالوی حراست رو دقیقا وسط سالن دانشکده زیر دستو پام در بیارن، یادمه اونقدر کتک خورد که مثل زنها جیغ می زد و... خدا بیامرز آقاجونم برای جلوگیری از نرسیدن جریان کتک خوردن حراست به اطلاعات و پای من به اونجا باز شدن کلی پول خرج کرد تا رضایت چندین نفر رو بگیره و با اخراج من و سارینا بزرگترین شاکی خواهرم آیسان بود که می گفت:آقاجون همش تقصیر شماست اگه به جای پول خرج کردن می ذاشتی دهن اقا پسرتو سرویس کنن دیگه از این غلطا نمی کرد که حالا بخوان اخراجش کنن این از همون اولم دنبال یه بهونه ای بود برای نرفتن و خدا بیامرز فقط یه جمله گفت :خودش بهتر از همه می دونه چی کار کرده ....؟اره حق با آقاجون بود چیزایی که توی شخصیت گمشده سارینا توی اون پنج ماه پیدا کردم توی اون دانشگاه هر گز پیدا نمی شد ...و با اخراجمون سارینا وسایلشو جمع کرد برای برگشت به زادگاهش برای دست گرفتن سرمایه پدرش و نه با شخصیت محدودقبل از دانشگاه و همینطور نه با شخصیت بی بندو بار دانشگاه بلکه با شخصیتی حلول یافته و به تکامل رسیده تر از همیشه اش ...توی فرودگاه کیفشو زد سر کولشو خدا حافظی کرد یه لحظه برگشتو گفت :یه سواله که اگه جواب ندی حس می کنم یه چیزی کم دارم تو رفتنم ...؟گفتم:بی خیال من جوابی ندارم و سارینا نگاهی مردد کردو ...رفت ؟سرمو که ازاب حوض وسط حیاط بیرون اوردم با قیافه خواهرم آیسان روبه رو شدم که بالای سرم وایساده بود و می خندید گفتم:کوفت چته؟همونطور که لم می داد رو تاب با لحن مسخره ای گفت:می بینم که زدی به کاهدون ؟بدجوری هم زدی!سیگارمو روشن کردمو پک سنگینی ازش گرفتمو باز گفت:می دونی تو از اون ادمایی هستی که خوششون نمی یاد احساساتشونو بروز بدن ولی من چقد باید خر باشم که تو رو نشناسم ...؟سیگارمو به صورت خطی مابین انگشتام می چرخوندم گفت:چطور یه پسر به خاطر یه دختر از دانشگاه اخراج می شه ولی بهش علاقه مند نیست برای ازدواج ؟گفتم :فکر کنم لحظه اخرم همینو می خواست بپرسه که نذاشتمش ...!گفت :چرا؟؟؟ گفتم:جوابی نداشتم ؟نفس عمیقی کشیدو گفت :بیا با هم رو راست باشیم بهت نمی یاد به دقراردادها پایبند باشی ...با مکثی چند ثانیه ای ادامه داد اریانا نمی خوای بگی گذشته سارینا برات مهم بوده...؟گفتم :واسه من هیچوقت قراردادی وجود نداشته ؟گذشته ادما مال خودشونه شخصیت ایندشون مهمتره چطور باید اینقدر بی شعور باشم و پا رو حق بزارم و از همسفر ایندم گذشته ای عاری از هر نقص بخوام در حالی که خودم گذشته ای پر از عصیان دارم ...این اصلا عادلانه نیست؟گفت:پس دوستش نداشتی ؟گفتم :به عنوان یه دوست خیلی زیاد ولی یه همسفر نه وقتی توی جامعه ای محدود با قراردادها و عرفهای سنتی و تعصبی و دین گرا زندگی می کنی که مردمش ازادی انسانها رو با بی بندو باری اشتباه می گیرن مجبوری دوست داشتنتو تغییر بدی تا قربانی نگاه های یک جامعه محدود نشی شاید واقعیت اینه که ما نسلی هستیم که قربانی نگاه های غلط اطرافیانمون هستیم ....سیگارمو زیر پام خاموش کردم و بلند شدم برم که آیسان گفت:برعکس کلامت خیلی بهم ریخته ای ..؟گفتم :فکر کنم با رفتن یه دوست خوب احساس یه خلاءبزرگ می کنم ولی مهم نیست تجربه خوبی بود......؟ و ....در حسرت یک نعره مستانه بماندم ویران شود این شهر که میخانه ندارد .......................
نوشته شده در جمعه 25 آبان1386ساعت
2:38 توسط | |
نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت
23:44 توسط | |


