تبليغاتX
به دنبال...لمس لحظه های ناب
به دنبال...لمس لحظه های ناب

از یه شوخی ساده شروع شد با یه اتفاق وحشتناک جریان پیدا کرد و به یه لحظه ناب رسید.بعضی از شبها هست که ادم حتی تا لحظه مرگ هم نمی تونه فراموشش کنه و این از اون شبها بود.

ساعت پنج بعد از ظهر منو  حامد از سفر برگشتیم من رفتم شرکت و حامد دنبال کارای شخصیش و دقیقا شش ساعت بعد یعنی ساعت یازده بود که سعید زنگ زد به همرام تو صداش وهم خاصی موج می زد الو اریانا بیا بیمارستان حامد تصادف کرده ترس عجیبی به جونم افتاد گفتم :حالش چطوره ؟ ...خوب مشکلی نیست تو فقط بیا پول کم اوردیم ...حس کردم پول کم اوردیم دروغ خوبی می تونه باشه برای این لحظه ها...!وارد بیمارستان که شدم با دیدن فرزاد که رو نیمکت ولو شده بود و علی که دو زانو نشته به دیوار تکیه داده بود و به نقطه نامعلومی خیره بود تا اخر جریانو خوندم ولی دلم نمی خواست باور کنم سعید بم نزدیک شد نتونست خودشو بگیره خودشو انداخت تو بغلم و با گریه گفت : تموم شد ...تموم... همه چی ....اونقدر حالم بد شده بود که حس می کردم زمین زیر پام داره تکه تکه می شه و با اره افتادن به جون حنجرم و من نمی تونم بغضمو بترکونم از اینکه بعد از باربد باید به سوگ یکی دیگر از عزیزانم می نشستم اونقدر بهم فشار  اومد که فکر می کردم رگهای عصبی مغزم داره پاره می شه  ...علی از سر جاش بلند شد اومد به طرفم و سعید و از من  جدا کرد به سختی حرف می زد گفت: سر چهار راه سر عت داشته از چراغ قرمز رد می شده یه هجده چرخ از رو ماشینش....... نتونست ادامه بده بعد از چند لحظه باز ادامه داد تو کیف دستیش شماره فرزاد و پیدا کردن اونم به ما خبر داده ما هم نتونستیم به پدرش خبر بدیم گفتیم تو بیای شاید بتونی بهشون خبر بدی ...از این که باید مثل کلاغ سیاه خبر بد می دادم حس تنفر کردم از خودم ...علی شماره پدرشو گرفت و گوشی رو داد دستم ، شماره رو رد دادم گفتم می خوام ببینمش علی گفت : نه منم پشیمونم از دیدنش ...نگاش کردم باز زد زیر گریه چهرش پیدا نیست له شده صورتش ... یه دفعه یه چیزی ناخوداگاه ذهنم رو به حرکت در اورد مثل حرکت ناخوداگاه پای حامد ، اخرین روزنه امید در اخر هر نا امیدی ...همیشه روی یه در صدهای زندگیم حساب ویژه ای دارم مثل این نا خوداگاه یه درصدی ...می خوام ببینمش کجاست ؟علی با انگشت اتاقی رو که پشت یه در شیشه ای بود نشونم داد رفتم به طرف اتاق سعید وحشیانه بهم حمله ور شد نه نزارین ببنتش و خودشو چسبوند بهم بزار همون چهره حامد رو تو ذهنت داشته باشی و...وای خدا من، بین اون همه فشاری که روم بود سرو صدای بچه ها داشت حس جنون رو بهم نزدیک می کرد دقیقا روی خط قرمز جنون بودم با اشاره من علی ،سعید و از من جدا کرد رفتم در اتاق یه پرستار همسن خودم بهم نزدیک شد گفت: بفرمایید ...می خوام دوستمو ببینم گفت :چهرش پیدا نیست تصادف بدی کرده ممکنه حالتون بد بشه یا خاطره بدی...حرفشو قطع کردم ،مشکلی نیست !رفتم بالای سرش پرستار خواست پارچه سفید رو صورتش برداره دستشو گرفتم ،... یه لحظه ...؟ پارچه رو پاشو کنار زدم پرستار گیج بود شاید مثل خودم چشمامو بستم و گفتم یا خدا فقط یه بار دیگه فقط یه بار ....؟دستمو گذاشتم رو انگشتا و اروم اوردم پایین ذره ذره وجودم داشت از هم جدا می شد....!نه نبود نکنه من پای چپ رو با راست اشتباه گرفتم سریع دستمو گذاشتم کف پای دیگش و باز هم همون لحظه مر گ اور از نو، انگشت تا پایین ...نبود... سریع خیره شدم به کف هر دو پا از خوشحالی نتونستم بایستم و رو زانوهام زدم زمین پرستار اومد بالا سرم شما خوبید اقا زدم زیر خنده گفتم:هیچ وقت به این خوبی نبودم فکر کرد دیوونه شدم باز گفتم :اونی که رو تخت دوست من نیست  پرستارگیج می زد یعنی چی ؟ماشین مال اونه مدارکش حتی دوستاتون گفتن خودشه پس این کیه ؟ هنوز نمی دونم ولی همونقدر که به وجود خدایی یکتا باور دارم همونقدر می دونم این حامد نیست بلند شدم نمی دونستم چه جوری باید به بچه ها بگم؟ اومدم بیرون شماره حامدو گرفتم بار اول رد داد و بار دوم بار سوم عصبی گوشی رو برداشت اریانا الان نمی تونم حرف بزنم تو کلانتریم ماشینمو دزدیدن بعد بت زنگ می زنم ...نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم قطع نکن ماشین پیش منه ؟حوصله شوخی ندارم بعد بت زنگ می زنم ...؟گفتم به رفاقتمون قسم ماشینت پیش منه ...این تنها قسمیه که هر کدوممون بخوریم دروغ نمی گیم ...مکثی کرد! اونی که ماشینتو برده تصادف کرده و مرده بچه ها هم فکر می کنن تویی فقط من میدونم و نمی دونم چطور باید حالیشون کنم چون فقط من می دونم چرا کف پات سوراخ حالا می رم نزدیکشون گوشی رو می ذارم رو ایفون هر چی می خوای بگو ...از در شیشه ای که گذشتم همه بهم خیره بودن فکر کنم دلشون می خواست یه اریانای دیگه ببین یه دیوونه از مرگ یه رفیق،ولی ارامش  چهرم فکر کنم داشت عصبیشون می کرد اومدم کنارشون،  حس شیطنتم گل کرده بود و دلم می خواست اذیتشون کنم ولی احتمالا این می تونست مزخرف ترین شوخی دنیا باشه دلم نیومد گفتم بچه ها اونی که رو تخت حامد نیست یه دزد که ماشین حامدو دزدیده همشون گیج بودن فکر می کردن من قاطی کردم و سکوت بهت اوری میانشون حکمفرما شد گوشی رو گذاشتم رو ایفون دستمو گرفتم بالا گفتم: ما منتظرم پسر خوب... ؟ حامد گفت :بچه ها به خاطر همه اشکایی که به خاطرم ریختین اگه لازم باشه زندگیمو به پاتون می ریزم ...یکی از نابترین لحظات زندگیم بود دلم می خواست زمان با همه بی رحمیش فقط و فقط یکبارمتوقف می شد...چند ثانیه سکوت ...مغزشون داشت درستی صدای حامد رو حلاجی می کردو... بیمارستان با تموم شدن جمله حامد پس از چند ثانیه سکوت از صدای شادی بچه ها ترکیدو ترکیدنشو با تمام وجودم احساس کردم.....؟!

و اما کف پای حامد ...یه هفته پیش شبی که قرار بود منو حامد بریم سفر تو حیاط خونشون من داشتم کباب می ساختم و حامد لم داده بود رو تخت و پاشو گذاشته بود رو دیواره منقل و تلفنی با دوست دخترش حرف می زد ...هی گفتم حامد تمومش کن ...هی مسخره کرد منم سیخ داغ رو به پای حامد نزدیک کردم! ناخوداگاه حامد از ترس سوختن پاشو عقب کشید و منقل با حرکت سریع پای حامد وارو نه شد و زغالها ریخت رو فرش رو تخت و حامد هراسون برای جلوگیری از سوختن فرش و غر زدنای احتمالی مادرش خواست زغالها رو جمع کنه که یه زغال به اندازه یه بند انگشت کف پای حامد چسبید و دقیقا به اندازه شکلش کف پای حامد رو بد جوری سوزوند و حدودا سوراخ کرد طوری که بعد از یه هفته هنوز موقع برگشت جای زغال رو کف پاش بود ...احتمالا من زیاد کار مهمی نکردم چون حداقل دو ساعت بعد همه می دونستن حامد زنده هست ولی فکر کنم جلوی یه خبر زود هنگام و اشتباه احتمالا بد و شوکه شدن احتمالی مادرشو که ناراحتی روحی داشت و سکته قلبی محتمل پدرشو که ناراحتی قلبی داشت گرفتم چون متاسفانه حامد تک پسر بود...؟!

نوشته شده در پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 23:59 توسط | |