تبليغاتX
به دنبال...لمس لحظه های ناب
به دنبال...لمس لحظه های ناب

18 ماه دوران خدمتم که به دلیل روح سرکش و یاغی من که همیشه کار دستم می داده با اضاف خدمتهایی که نصیبم شد تبدیل شد به 21 ماه بدون شک یکی از پر مخاطره ترین دوران زندگیم بود .21 ماه سرباز زندان بودم و در اون 21 ماه با ادمهایی رو به رو شدم که در یک زندگی عادی حتی یک قرنه هم به سختی می شه با همه اونها رو به رو شد ولی خدمت در زندان این مزیت رو داشت که من با همه اونها یکجا روبه رو بشم ! پدری که با دخترش زنا کرده بود...دختری که به جرم قتل مادرش اونجا بود ...و...و...و هزاران شخصیت عجیب و غریب دیگه و زندگی چند ماهه با اونها تلخ ترین و شیرین ترین خاطره های ممکنه رو برام به همراه داشت و از همه بدتر هراسی که همیشه در دل یه سرباز زندان با اونها همراه ...اونایی که خدمت رفتن می دونن که اگر ادم تو یه پاسگاه مرزی که هر شب با گروه های اشرار رو به رو می شه و هر لحظه احتمال مردن در درگیریها وجود داره خدمت کنه خیلی راحت تر تا سرباز زندان باشه  چون توی زندان یه لغزش کوچیک و فرار یه زندانی باعث می شه که مجبور بشی  کیفر اون زندانی رو تو بکشی و این یعنی مرگ تدریجی ...و حالا فارغ از همه اینها می خوام نقبی بزنم به خاطرات اون دوران...

روز ولادت علی بود و چون خط نسبتا خوبی دارم شیخ حراست زندان به من گفت به این مناسبت یه پارچه بنویس و زیر اون هم یه جمله از حضرت بنویس و بزن سر در حراست .

منم طبق معمول حس شیطنتم گل کرد و تبریک ولادت رو نوشتم و زیرش هم این جمله رو نوشتم : ذلیل ترین ملت اقوامی هستند که کوچه بازار شهرشان مورد تاخت و تاز بیگانگان قرار گیرد...این جمله ایه که داریوش خواننده توی یکی از کنسرتاش اونو دکلمه وار بیان می کنه ...پارچه رو زدم سر در حراست و... خیلی خنده بود هر کی رد می شد می گفت ای نامردا این که جمله داریوش خلاصه کلی سوژه شده بود، یادمه یکی از بچه ها بهم گفت اریانا این شر می شه برات و من به خنده بهش گفتم : مشکلی نیست بابا قانون می گه خون رو باید با خون شست خلاصه حاج اقا هم اومدو یه نگاهی متفکرانه ای بهش کرد و من دقیقا به چهرش خیره شده بودم برگشت یه نگاهی بهم کردو  گفت: کلت بو قرمه سبزی می ده جوون و من لبخند پیروز مندانه ای زدم و ادامه داد فقط اینو بت بگم که فکر نکنی خیلی زرنگی خر خودتی ...تو دلم بهش خندیدم و با خودم گفت اره حاج اقا من خرم ولی تو اگه می تونی جمله رو روپارچه بکش پایین ....؟!

و این یکی دیگه کلی خنده بود نگهبان دم در بودم که یه پسر حدودا همسن خودم با یه حلب حدودا بیست کیلویی خرما اومد، حلبو  داد به من و گفت لطف کنید اینو بدید به فلان زندانی ،نگاهی به خرماها انداختم براق بودند دهنم اب افتاد گفتم می تونم یکیشو امتحان کنم گفت : اره قابل شما رو نداره . حلب خرمایی رو یه تکونی دادمو یدونشو انداختم تو دهنم و به جای اینکه دهنم شیرین بشه حس کردم زهر مار خوردم نه خرما سریع گرفتم جریان از چه قرار اروم خرما رو بیرون اوردم و بهش نگاهی کردم توی خرما به اندازه یه هسته ،تریاک جاسازی شده بود پسر رنگ تو روش نموند اب دهنمو تف کردمو بش گفتم چند تای دیگه اینطوریه ؟ گفت : بخدا همین یه دونه بود فقط ،گفتم اگه دروغ داده باشی دهنتو سرویس می کنم دوتا سرباز اوردم و همه خرماها رو باز کردیم و نکته جالب اینجا بود که از یه حلب 20 کیلویی خرما فقط تو یدونش تریاک جاسازی شده بود که این هم از شانس بد پسرک رفته بود زیر دهن من ... یکی از بچه ها گفت چی کارش کنیم خندم گرفته بود یه توسری محکم زدم تو سر پسره و بش گفتم اخه خره اون بدبختی که قرار بود اینو واسش بفرستی تا بخواست خرمایی روکه توش تریاک جاسازی شده  پیدا کنه اضحال می گرفت که ....؟ خلاصه سرو صداشو در نیاوردمو  حلب خرما رو فرستادم تو بند واسه زندانی ولی بدون تریاک چون تو دهن خودم جامونده بود...

و این یکی دیگه شاهکار افرینش بود اونقدر اشغال بود که همیشه فکر می کردم تو دست خدا در رفته و خدا خودشم تو افریدن همچین انسانی پشیمون ...رئیس زندان بود

وقتی نماز می خوند می گفتی به به چقدر ادم خوبی و وقتی می خواست یه اعتراف ساده بگیره ادم می گفت صد یاد شمر ....نمی دونم به چه دلیلی پدرش متهم شده بود به  هشتاد ضربه شلاق مامور شلاق داشت حکمو رو اجرا می کرد جلوی خودش و مامور شلاق به احترام اینکه متهم پدر رئیس زندان خیلی ضربات رو اروم می زد که یکدفعه با صدای رئیس زندان به خودم اومدم که ضربه محکمی به مامور شلاق زد و شلاقو از دستش گرفت و گفت گمشو اونطرف کثافت و...بقیه ضربات شلاق از طرف رئیس زندان یا بهتره بگم از طرف یک پسر بر یک پدر فرود امد با بدترین قساوت ممکنه  و ...وقتی تموم شد مرد رو از روی میز مخصوص شلاق بلند کردم و در نگاهش زخمی عمیق رو دیدم که با هیچ مرحمی مداوا نمی شد....

نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386ساعت 2:19 توسط | |
تقدیم به رضا که با وبلاگ هزار توهای ذهنش حس نوشتن رو در من بوجود اورد و خیلی خوب می دونه که در این فرسوده بازار دنیا سوختن به پای اعتقادت چقدر سخت و چقدر شیرین

قبل از اینکه سوار هواپیما بشم زنگ زد به همرام : رسیدی مستقیم بیا بیمارستان می خوام شب بیای بالا سرم .

علیرضا بود پسر خالم، چند سالی می شد که با یه تومور مغزی دست و پنجه نرم می کرد و چند تا عمل روش شده بود ولی این دفعه جریان فرق می کرد می گفتن عملش خیلی سخت ، علیرضا تو یه خانواده به شدت مذهبی بزرگ شده بود هرچند که خودش زیاد از دین و مذهب حرفی نمی زد ولی ته دلش به شدت انسان معتقدی بود .

از فرودگاه مستقیم رفتم بیمارستان خواب بود شوهر خالمو فرستادم خونه ، کیفمو گذاشتم کنار اتاق و رو صندلی لم دادم و پامو گذاشتم رو تاقچه و کتاب صدسال تنهایی مارکزو باز کردم گرفتار خوندن شدم داستانی از یه دهکده دور افتاده که آدمای داخلش شباهت زیادی دارن به تمام انسانهای جهان از بدو خلقت و احتمالا تا پایان.

یه تکونی خورد و گفت : کی اومدی ؟ ...نیم ساعتیه ،حالت چطوره ؟ گفت: بد، دارم مردنو تمرین می کنم!...چطوره ؟

گفت:خیلی سخت آدمو دیوونه می کنه! با خنده بش گفتم :اتفاقا منم قرار تا سه روز دیگه چیزی نخورم که واسه خوردن حلوا اشتها داشته باشم ! زد زیر خنده و گفت :خیلی نامردی به خدا اینطوری روحیه می دی ؟ ...پس چطوری روحیه بدم بگم نه مشکلی نیست زنده می مونی خب میمیری دیگه، مردن هم که دیگه روحیه دادن نمی خواد؟

خندش تبدیل به قهقه شد و چون نمی تونست درست بخنده یه آخی از گلوش پرید بیرون ! زهر مار آخ، من می خوام کتاب بخونم اگه بخوای ناله کنی ولت می کنم می رما می دونی که حوصله آخ و اوخ ندارم !

گفت : آریانا تا حالا در مورد مسیحیایی که در یه لحظه به اسم عیسی مسیح شفا می دن چیزی شنیدی؟..آره ،بعضی از مسیحیا که اسم اعظم دارن به اسم عیسی مسیح می تونن هر مریضی رو شفا بدن ؟گفت :جدی می گی ؟...آره من یه بار از نزدیک دیدم تو دوران خدمت ،همشون یه همچین ادعایی دارن ولی از هر هزار تا یکیشون می تونن همچین کاری بکنن بقیشون بلف می زنن!حالا چی شده مگه؟ گفت :یه پرستار هست وضع منو می دونه و می دونه احتمال داره از زیر عمل  بیرون نیام بهم گفت می تونه منو شفا بده!از نگاه مردد علیرضا تا ته قضیه رو خوندم و می دونستم تو یه دوراهی گیر کرده.خب چرا معطلی بگو اگه می تونه کاری بکنه ،بکنه!گفت:آخه شرط داره؟درست فهمیده بودم ...باید بعد از شفا مسیحی بشی ؟

اره...!خب چه اشکالی داره قبول کن زنده می مونی دیگه.چشاش یهو برافروخته شد می دونی چی داری می گی تو منو نمی شناسی، نمی دونی از کوچیکی چطور خدا رو شناختم، نمی دونی پدرم عشق علی و فرزنداشو ذره ذره به وجود من ریخت نمی دونی نکبت ؟ ...چرا می دونم خوبم می دونم ولی یه چیز دیگه هم می دونم اینکه همه اونایی که شما اسم پیغمبرو روشون می ذارین مبلغ یک خدا بودن همه اسم یک خدا رو فریاد می کردند اونی که خدا و پیغمبراشو مثل نون تیکه تیکه می کنن و هزار تا خدا می سازن امثال شما ها هستند،ادیان تحریف شده،محدودیت تو هر دینی تا حد مرگ ، خداهای جور وارجور خدای محبت ،خدای رحمت، خدای ترسناک ...و آخریش که دیگه شاهکار پیروانی که به زور زنده موندن یه نفر رو مسیحی می کنن ،دبابا مگه خدا جنس که روش قیمت می ذارین...یه سکوت پر از درد بینمون برقرار شد از پنجره چشم دوختم به بیرون ،افتاد رو سرفه برگشتم بالای تختشو کشیدم بالا نگاه کردم به چشماش سراسر تردید بود ازاینکه خودمون واسه خودمون دو راهی می سازیم حالم بهم می خوره گفت:تو جای من بودی چی کار می کردی؟ ...همون کاری که گفتم خدا یکیه فرقی نمی کنه.گفت :نه اگر به جای علیرضایی بودی که صبح با صدای صوت قرآن پدر ازخواب بلند می شد و تا آخر شب فقط اسم علی رو میشنید چی کار می کردی ؟داشت به اعصابم فشار می اومد بد جور ...نمی دونم احتمالا توکل می کردم دلمو می سپردم به مقتدامو می رفتم تو اتاق عمل !

گفت: دلم می خواد بدونم زنده موندن یا مردنمو دارم با از دست دادن کی و یا بدست ارودن کی معامله می کنم ؟...عوضی گرفتی پسر خاله این سوالو باید از پدرت می کردی نه من ! گفت:نه اتفاقا درست انتخاب کردم دنبال یکی می گشتم که کورکورانه و متعصب صحبت نکنه یکی که فارغ از هر دین بهم جواب بده ...!؟گیج بودم و پر از ترس و تردید نمی دونستم باید کی رو بالا ببرم و کی رو پایین بیارم ...؟آریانا من علی رو از پدرم شناختم یه انسان مسلمان زاده متعصب به مذهب اما هیچ وقت دنبال حقیقت نرفتم حالا تو بگو هر چی به ذهنت می رسه ...

گفتم : اگه بخوای عیسی رو پیدا کنی خیلی راحت می تونی تو انجیل با تمام ابعاد شخصیتی پیدا کنی البته کتابی پر از تحریف، مردی که به تنهایی زجر سخترین مرگ دنیا رو تحمل کرد و وفادارترین یارانش تا خروس خوان هر کدوم به نحوی انکارش کردن کسی که خدای محبت رو با تمام ابعادش توصیف کرد ولی الان پیغمبر نیست، عیسی خداست و این چیزیه که من فکر می کنم اگه بخوای هم نمی تونی هضمش کنی ولی علی رو فقط توی چند تا آیه از قرآن می شه پیدا کرد و  در نهجل البلاغه که اونم حدودا تحریف شده ولی علی رو توی تاریخ خیلی راحت تر می شه پیدا کرد ...

مردی که مثل عیسی مشهور نشد به خدا ولی بی شک خدای ناطق بود علی اسطوره ای شیواست یه بزن بهادر لوطی ،جنگجویی که مردانه تر از همه می جنگید چون می دونست چرا می جنگه ،یه عیار شب گرد که هرگز دزدی نمی کرد ولی به رسم شب گردی با خورجینی از نان هزار شکم گرسنه رو عاشق خدا می کرد،سکوت علی زیباترین سکوتی بود که توی تمام تاریخ پیدا می شه ،مردی که اونقدر عادل بود که عدالتش فرقش را در محراب شکافت نه چیز دگر ،علی بزرگترین قاضی دنیا بود که در هر قضاوتش دنیایی از راز ها نهفته بود،مردی که هرگز در جنگی پیشقدم نشد جز جنگ با نفس و اگر در سراسر تاریخ بگردی در روی زمین فقط و فقط پنج سال عدالت با تمام موجودیتش در چرخه حکمرانی علی پیاده شد او تنها کسی بود که دردتنهایی رو با تمام عظمتش درک کرد و در چاه فریاد می کرد...مکث کردم هنوزم گیج بودم بزار راحتت کنم مردانی هستند در تاریخ که هرگز در واژه خلاصه نمی شن و زندگی با حضور اونها معنی می گیره راه افتادم برم بیرون یه نخ سیگار بکشم مخم داشت می ترکید یهو گفت :و با فروختنش چی رو از دست دادم ؟...به نظر من اگه به قول توقرار برخرید و فروش باشه با فروختن علی روحت روفروختی ....

سه روز بعد علیرضا رو ساعت هشت صبح بردن  به اتاق عمل و قبل از اینکه بره داخل سر کرد تو گوشم و گفت :اگه بیرون نیومدم به خانوادم بگو علیرضا به خاطر شیرین ترین اشتباه زندگیش مرد؟ ساعت هفت بعداز ظهر اوردنش بیرون سه ساعت بعد ضریب هوشش کشید پایین و رفت تو کما .

38 ساعت تو حیاط بیمارستان قدم می زدم و مثل مار دور خودم می پیچیدم و نمی دونستم کارم درست بود یا نه ،نمی دونستم علی به خاطر حرفای من به اون مسیحی نه گفت یا اعتقادات خودش و به این فکر می کردم که اگر به خاطر حرفای من بمیره ممکنه یه عذاب وجدان دیگه رو تا آخر عمر با خودم یدک بکشم داشتم دیوونه می شدم و نمی تونستم از درون ملتهبم حرفی به زبون بیاوردم وقتی چشم به خاله و شوهر خالم می افتاد که چطوری تو نمازخونه بیمارستان دعا می کردن آروم می شدم و وقتی بیرون می اومدم باز آتیشی می شدم دلم می خواست اون مسیحی رو پیدا می کردم و دهنشو سرویس می کردم بالاخره 24 ساعت بعد از کما بهوش اومد تا من نفس راحتی بکشم... وقتی رفتم بالای سرش لبخندی زدو گفت : هنوز زنده ام و من بش گفتم به جسارتت حسودیم می شه پسر ...علیرضا هنوز کامل خوب نشده ولی هنوز زنده هست پا به پای اعتقاداتی که تا پای جون باهاشون رفت.   

 

نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 23:52 توسط | |