دیروزتوشرکت یکی از بچه ها که سر زده بود به وبلاگم بهم گفت د آخه مردیکه تو که با این خاطره تعریف کردنت داری تو وبلاگت آبروی همه ما رو سر نیزه می زنی لااقل از خنده هامون بگو شادیهامون چرا همش از دردهامون می نویسی . و حالا می خوام از یه شب به یاد ماندنی واستون بگم که هر وقت یادش می افتم خودم خندم می گیره و احتمالا شما با خوندنش یا می خندین یا به شدت از منو رفقام متنفر می شین البته امیدوارم بخندین ، اگر من راوی خوبی باشم؟ بایدبگم بهترین شبای عمرمو تو خونه خالی ها با دوستانم صبح کردم ...شبهایی رویایی و تکرار ناشدنی ! چرا رویایی ، چون رفقای من فقط آدمای روزای خوش نیستند و اونقدر به هم وابسته و صمیمی هستیم که اگر لازم باشه باهم تا خود جهنمم می ریم اینو بارها توی سخترین شرایط زندگی در کنارشون احساس کردم. اونشب طبق معمول مواقع بیکاری تو خونه یکی از بچه ها دور هم جمع شده بودیم و سر شب بحث سر این بود که اگر دزد بیاد چی کار کنیم ؟ مردیم از خنده هر کی یه تزی می داد ! سعید می گفت : من پا می ذارم به فرار ...؟ حامد می گفت : من کمکش می کنم تو جمع کردن وسایل ...؟ فرزاد می گفت : برقای خونه رو قطع می کنیم می گیریمش دهنشو سرویس می کنیم ..؟ منم در اومدم گفتم : بهتره خودمونو بزنیم به خواب تا طرف بیاد کارشو بکنه و بره ...؟ خلاصه بعد از کلی خندیدن و بحث بی نتیجه در مورد دزد نیومده طبق عادت شبایی که سوژه واسه خنده کم می یاریم ورق ها رو ریختیم وسط تا شرطی بازی کنیم و جیبای همو خالی کنیم !باید بگم اینم یه عادت بود که واسه خنده می نشستیم و تا خود صبح سر پول بازی پوکر ورق رو که مخصوص قمار، بازی می کردیم تا جیبای چند تامون خالی بشه و سر صبح چند تامون جیب خالی از خونه بریم بیرون و بقیه کلی روشون می خندیدن و شاید باورتون نشه اگه بگم هیچکدوممون ذره ای از اینکه جیبش خالی می شد ناراحت نمی شد چون سر این جیب خالی شدنها کلی می خندیدیم ...خلاصه اونشب بعد از خالی شدن جیب دو تا از بچه ها پولا رو رو هم کردنو دادن به من تا برم کله پاچه بگیرم. منم ماشینو برداشتمو رفتم بیرونو یه نیم ساعت بعد با کله پاچه برگشتم ، ماشینو که اوردم تو خونه یه لحظه سر جام خشک شدم ...یه نفر یه طناب دارکه از پارکینگ آویزون بود به گردنش بسته شده بود و زیر پاش یه صندلی بود و یکی از بچه ها هم یه شیلنگ آب دستش بود و داشت روش آب می ریخت بقیه هم وایساده بودن و هر هر و کرکر ...روش می خندیدن اول فکر کردم واسه شوخی یکی از بچه های خودمونو بستن و دارن روش می خندن ولی وقتی رفتم جلو دیدم نه طرف غریبه هست داشتم از تعجب شاخ در می آوردم که علی در حالی که از خنده نمی تونست حرف بزنه گفت : آریانا این همون آقاببه که دیشب کلی در موردش صحبت شد ...بله درست حدس زدید اون آدم بیچاره دزد بود که از بخت سیاهش گرفتار یه مشت آدم شده بود که در به در دنبال یه چیزی واسه خنده می گشتن.شیر آب رو بستمو رفتم طرف دزد و بهش گفتم: خاک به اون سر بی عرضت بگیرن که چند تا بچه جغله گرفتنت . یکی از بچه ها گفت: چی کارش کنیم آریانا ؟ ... پیشنهاد می دم اول صبحونه رو بخوریم بعد یه کاریش می کنیم ، سفره رو پهن کردیم همونجا تو حیاط و نشستیم خوردن ما بین خوردن هر چند لحظه یه بار یکی از بچه ها بلند می شدو واسه خنده دزد رو یه نوع خاصی از پارکینگ آویزون می کرد ،یه بار از دست ، یه بار برعکس از پا و اخر سر هم یه دست و یه پا دیگه کمکم حس کردم زیادی شورشو در اوردن بلند شدم که بازش کنم که یهو دزد بهم یه چیزی گفت که حس کردم دنیا با همه سنگینیش رو سرم خراب شد:چیه؟ تو می خوای چطوری آویزونم کنی،ها؟ شماها اگه یه جو معرفت داشتین یه نفرو که از سر بدبختی اومده دزدی اینجوری خورد نمی کردین لجنین، همتون !! آروم دستشو باز کردم بغض تو گلوش بود و چشاش از ناراحتی قرمز شده بود گفت: آقا تو رخدا منو تحویل کلانتری بدین ، یه حزن خاصی تو صداش بود حس کردم غرورش خورد شده گفتم : گرسنت نیست ، صبحونه رو مهمون ما باش...؟ متعجب نگام کردفکر کرد دارم مسخرش می کنم، جدی می گم اینا رو هم اینطوری نبین جدا از این چهره مسخرشون زیادم آدمای بدی نیستن ، یکی از بچه ها گفت: راست می گه آریانا از رو دیوار بالا رفتن آدمو گرسنه می کنه کجا حالا صبحونه رو حال بده بعد برو. دستشو گرفتم نشوندمش پشت سفره یه لقمه واسش گرفتمو گفتم : لقمه اول با من بقیش با خودت شروع کن! دزد بیچاره گیج می زد بد طور مونده بود که با چه آدمای عجیب الخلقه ای رو به رو شده ...؟ وسط خوردنش وقتی یکیمون ازش پرسید چرا دزدی شروع کرد از زندگیش گفتن از اینکه وضع مالیش خوب نیست یه بچه داره و زنش مریض ، خرج درمونش بالاست و....یه طومار درد و مشکل واسمون رو کرد کمکم بچه ها آروم آروم با حرفای دزد از سر سفره کشیدن کنار همه سرمون پایین بود و مثل سگ تو کار خودمون مونده بودیم هیچکدوم چشم نداشتن تو چهرش نگاه کنن ...؟! سعید گفت: آریانا گند زدیم داداش از منو علی که خبر داری هوای ما رو هم داشته باش، بلند شدم رفتم تو خونه جیب همه بچه ها رو خالی کردم از صدتومن ته مونده جیب علی و سعید که دیشب باخته بودن تا تراول پنجاه هزارتومانی جیب حامد ، اومدم به حیاط دزد که حالا می دونستیم اسمش مرتضی هست بلند شده بود که بره دستشو گرفتم تا دم در بدرقش کردمو پولو گذاشتم تو جیب پیرهنش می خواست نگیره گفتم : حساب کن جیبمونو زدی فقط فرقش اینه که ما راضی هستیم یه خنده تلخی کردو گفت : با این بلایی که شما سرم آوردین دیگه فکر نکنم تا هفت پشتم فکر دزدی به سرشون بزنه سرمو انداختم پایین، حلالمون کن اگه میبینی خندونیم نه اینکه خیلی دلمون خوشه می خندیم درد زنده بودن یادمون بره و ...رفت . وقتی اومدیم بخوابیم همه تو فکر بودن کسی چیزی نمی گفت نمی دونستم از مسخره کردن مرتضی ساکت بودیم یا از حرفایی که زد...، واسه اینکه فضا عوض شه گفتم :خیلی خرین به خدا اگه حرف منو گوش کرده بودینو وقتی دزد می اومد سرتونو می کردین زیر پتو و می خوابیدین لااقل الان فقط جیب سعید و علی خالی بود نه جیب هممون و با اجازتون هر کی هر چی دم دستش بود به طرفم پرتاب کرد ...سر صبح هممون جیبمون خالی بود ولی نه سر قمار دیشبمون احتمالا سر قمار زندگی ...؟! ماشینو گذاشتم کنار خیابون و رفتم تو پارک ، شیر کنار حوضچه توی پارک رو که حدودا فواره سه متری داخلش فوران می کرد باز کردمو با اب خنکش صورتمو شستم ، پاکت سیگاریمو در اوردم یه نخ سیگار گذاشتم تو دهنم و چشممو دوختم به روبه رو و از دیدن اون چیزی که چشمم دید لحظه ای در روشن کردن سیگارم مردد موندم ...؟ دخترکی حدودا 25 ساله با یه لباس عادی پوستر زیباترین هنرپیشه ها و خواننده های جهان رو می فروخت همراه با دو نیم رخ متفاوت در یک صورت...! حس کردم کنجکاوی داره از سرو کولم بالا می ره راه افتادم دنبال دخترک با فاصله خیلی کم و می دیدم که دخترک برای فروش پوسترهاش بیشتر سرک می کشه بالا سر پسر و دخترای خوش چهره و کنجکاوی در وجودم شبیه یه فریاد شد بالاخره یه جای خلوت گیرش اوردم . از پشت سر صداش زدم ببخشید خانم پوسترها رو دونه چند می فروشین ؟ وقتی برگشت خیلی راحت تر می شد به چهرش دقت کرد صورت دخترک متشکل شده بود از دو نیم رخ جدا ...! یکی سوخته و به شدت وحشتناک و دیگری به شدت زیبا که نشان از زیبایی دخترک در روزگاری نه چندان دور داشت... دونه ای هزار تومان ... می تونم ببینمشون ...پوسترها رو ازش گرفتم رو نیمکت کنار پام نشستم و شروع کردم به دیدن پوسترها و مردد که چطور برم سر اصل مطلب ...آنجلیا جولی با اون لبای درشتش ، نیکول کیدمن با نگاهی نافذ ،جینیفر لوپز با صورتی سنگین و مبهم وووو ...زیاد بود حوصلش سر رفت ؟ واقعا می خوای پوستر بخری ؟ هم اره هم نه ...متعجب نگام کرد ! هم پوستر می خوام هم دنبال یه جواب سوالم ؟ بیشتر تعجب کرد!!! از من...؟ دلمو زدم به دریا هر چه باداباد چشامو دوختم به نیم رخ سوختش ... یه دختر جوون با دو نیم رخ متفاوت تو یه پارک ؟ پوستر خوشگل ترین هنرمندای جهان رو می فروشه ؟ این یعنی چی ؟ از سوالم گیج و منگ نشون می داد گفت: خب حالا باالفرض جوابتم گرفتی چه فرقی می کنه ؟ در مورد شما نمی دونم ؟ در مورد خودت چی ؟ دانشجویی، تز دانشجویی داری، دنبال سوژه ای یا یه بیکار که خوشی زده زیر دلش ؟ شما حساب کنید فضولم نه فضول لغت جالبی نیست کنجکاو بهتره ! نگاه حقارت آمیزی بهم کردو خسته خودشو انداخت رو نیمکت کنارم و لم داد ...خیلی سریع ، خلاصه وار و پیوسته جملات رو پشت سر هم ردیف کرد!!! پدرم تو یه حادثه تصادف مرد من موندمو یه خواهر کوچیکتر و یه مادر که قند خون بالایی داره اجبارا واسه تامین معاش یه خانواده محتاج رفتم سر کار به علت تسلطم روی کامپیو تر که از بچگی بهش علاقه داشتم و خصوصا تعمیرات خیلی راحت هر جا که می خواستم کار گیرم می اومد با حقوق بالا تا اینکه تو یه حادثه اتش سوزی وقتی داشتم خواهرمو از تو اتاق می کشیدم بیرون نصف صورتم این شکلی شد و بعد از اون به علت اینکه صورتم نمایی وحشتناک پیدا کرد از سر کار عذرم رو خواستند و دیگه هیچ جا به دلیل مسخره اینکه چهرم تو ذوق مشتریاشون می زنه کار گیرم نیومد خیلی هاشون اینو نمی گفتند ولی خیلی هاشون زل می زدن تو چشامو ...یه قطره اشک از کنار چشاش اومد پایین در تمام مدت حرف زدنش مستقیما به چهرش نگاه می کردم خیلی عصبی برگشت و بهم گفت : تو چی نمی ترسی منو می بینی ...؟ همرام زنگ خورد آیسان خواهرم بود : الو آیسان بعدا بت زنگ می زنم الان نمی تونم صحبت کنم ... به نظر من چهرتون نشان از یه ادم پر اراده رو داره تا یه ادم ترسناک ...زد زیر خنده میون خنده هاش خیلی تلخ گفت : امید می دی آقای فضولباشیان ؟ ...بعضی وقتا حقیقت از هر چیزی سوزنده تر…هر چیزی؟ بش گفتم: خب چرا حالا پوستر ؟ دوست دارم وقتی پوستر می فروشم نگاه کنم به ادمک هایی که چقدر ساده از روی چهره روی انسان ها قیمت می ذارن و می خرنشون ...فکر کنم این جواب رو از قبل خودم هم داشتم یه اغده ، یه دغدغه داشت تو وجود دخترک فریاد می کرد سرم داشت رو تنم سنگینی می کرد و مثل خری که تو گل گیر کرده باشه از کنجکاوی خودم پشیمون بودم اولین بار نبود که به خاطر کنجکاویهام داشتم پشیمون می شدم چون کنجکاوی تنها چیزی که با خودش می یاره مسئولیت ...مسئولیت چقدر درک این کلمه سنگین و سخت...؟ سیگارمو گذاشته بودم وسط دندونام و خیلی عصبی داشتم گازش می گرفتم ...! خب حس کنجکاویتون ارضا شد اقای کنجکاو ...؟دیگه سوالی نداری تا زنگ نخورده بگو استاد رفت بیرون دیگه نیست جواب بده ها !! همرام زنگ خورد بازم آیسان بود گوشی رو برداشتم خیلی عصبی گفتم : مگه نگفتم بعد بت زنگ می زنم از پشت خط جواب داد : بابا یه لحظه به حرف من گوش کن بعد گوشی رو قطع کن خیلی شاکی و با فریاد گفت: می دونی چند نفر امروز زنگ زدن شرکت بد و بیراه گفتن ،می دونی چند نفر صداشون در اومده ،می دونی چند تا اداره می خوان سیستماشون رو بردارن و از شرکت ببرن یه جای دیگه بابا یا یکی رو پیدا کن بیار کمک دست این کارکنای خنگ و بی شعورت یا خودت بیا جواب ارباب رجوع رو بده تا اون روی سگ من بالا نیومده اهههههههه!!! گوشی رو قطع کرد برقی از شادی تو چشمم پرید !!! دخترک پوستر ها رو برداشت، می خواست بلند شه بره ؟ کجا وایسا من همشو می خوام پوسترها رو از دستش قاپیدم 15 تا بود 15هزار تومان از کیفم در اوردم گذاشتم رو نیمکت کنارش و آتیش فندکم رو گرفتم زیرشون و سیگارمو روشن کردم حیرت زده بهم گفت چی کار می کنی ؟ همونطور که به پوسترهای در حال سوختن نگا ه می کردم گفتم : دارم می سوزونمشون دلم نمی خواد فکر کنی همه عالمو ادم ارزش انسانها رو چهره می سنجن ...قیمت روش می ذارن ...و می خرنشون .......؟ ! از فردا صبح دخترک تو شرکت کامپیوتری من و خواهرم شروع به کار کرد و هیچ کس به چهره نیمه سوخته و ترسناکش خورده نگرفت تا شاید به این یقین برسه که همه ارزشها رو روی چهره نمی بینن و من همیشه به این فکر می کنم که ای کاش همه می دونستیم ارزش هر انسانی به روح بلندشه نه چهره ای زیبا یا زشت.....؟!
نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت
1:20 توسط | |
نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت
1:19 توسط | |


