ساعت حدودا 8 صبح بود پشت چراغ قرمز ترافیک سنگینی بود و من تو این فکر بودم که با این ترافیک سنگین امروز به هیچ کاریم نمی رسم که با صدای دستی به شیشه ماشین از فکر بیرون اومدم شیشه رو کشیدم پایین حدودا هشت یا نه سالش بود موهای شونه نشده و پریشونش که حدودا مشکی برنزه بود خبر از جهانی پر ازآشفتگی و بی عدالتی رو می داد.گفت: نمی خوای دوتا شاخه گل خوشگل واسه خانمت بخری ؟صدای کوکانه و شیرینش منو از هر چی روزمرگی بود بیرون کشیدبا شیطنت گفتم:شرمنده خانم خوشگله من زن ندارم گفت:خب واسه دوست دخترت بخر! بازم شرمنده با اونم قهرم ،اخماش رفت تو هم و گفت:اه توچقدر خسیسی! با این حرفش زدم زیر خنده، شوخی کردم گفت: خب چند تا می خوای، هر چند تا دوست داری بده گفت: واسه کی می خوای تا بدونم چه رنگی بهت بدم با خنده گفتم: واسه دوست دخترم دیگه،خندید و با خندش وسط لپای قرمزش گود افتاد گفت : بیا ،چون واسه دوست دخترت دو تا گل مریم قرمز بت می دم یدونه مریمم به خودت می دم به شوخی گفتم : پول دوتاشو بیشتر ندارم با خنده گفت : باز که خسیس بازی در اوردی اشکال نداره به جاش دوست دخترتو از طرف من ببوس ...؟ وای که اول صبحی مردم از خنده... !چراغ سبز شد دست کردم تو جیبمو همونطور که پولو در می اوردم گفتم: اسمت چیه؟ مریم !!! یه دوهزار تومانی بهش دادمو گاز ماشینو گرفتم گفت: وایسا بقیتو بدم! با خنده گفتم: به جاش دوست دخترمو از طرف تو می بوسم دیگه ، گل رو انداختم صندلی عقب و رفتم. ساعت دقیقا 6 بعد از ظهر بودخواهرم آیسان رو که تازه کلاسش تموم شده بود از دم زبانکده سوار کردم که با هم بریم خونه. تا رسیدم پشت عابر پیاده چراغ قرمز شد و من موندم پشت همون چراغ قرمزی که ده ساعت پیش مریمو دیده بودم ! به فاصله چند ثانیه ترافیک سنگینی پشت چراغ قرمز شد و توی ایینه چشمم افتاد به موتوری که دوتا پسر جوون پشتش بود که حس جوونیش گل کرده بود وسط ماشینا لاهی می کشید و جلو می اومد هر از گاهی هم گیر می کرد از دست فرمونش خوشم اومد ولی از سر و صداشون و جلف بازیشون نه؟! نکبت چه دست فرمونی داره ؟ آیسان گفت :کی ؟ این موتوریه ! آی حال می ده به من که رسید آیینه بغل ماشینو بزنه! که چی بشه ؟ که به بهونه آیینه بیارمشون رو موتور پایین و دهنشونو سرویش کنم که جلف بازی یادشون بره خندش گرفت وسط خندش یهو گفت: وای اریانا اینو ببین چه نازه تور خدا صداش کن تا به بهونه گل از نزدیک ببینمش . مریم بود که هنوز پشت چراغ قرمز گل می فروخت، تارسید کنار من گفت : سلام گل رو دادی بهش ؟)از قدرت بالای حافظه اش تو سیو کردن چهره من تو ذهنش شوکه شده بودم)آره ولی نذاشت ببوسمش، آیسان شوکه شده بود که چرا دخترک اینقدربا من صمیمیه ...؟یه نگاهی به آیسان کرد و سرشو اورد نزدیک و گفت: اگه همینه که بغل دستت... حرفش ناتموم موند، مریم روکاپوت ماشین غلتیدو اونطرف ماشین پایین اومدو پسرک به سختی موتور رو کنترل کرد و گازشو گرفت و رفت...؟!سریع رفتم بالای سر مریم یه نگام به چهره خونین و معصومش بودو یه نگام به موتوری و مردد بودم که برم دنبالش یا مریمو بلند کنم که با صدای آیسان به خودم اومدم! چرا معطلی بشین پشت فرمون ...دستم رو بوق بود و تا ماشین گاز می خورد رو پدالش فشار می ارودم اونقدر سرعتم بالا بود که به اجبار سر دو تا تقاطع با دستی ماشینو برگردوندم و با این جمله آیسان شل شدم،... آریانا داداشی تند نرو عزیز، تموم ....!!! من مرده مریم کوچولو رو تحویل بیمارستان دادم... تو راه برگشت از بیمارستان هر دومون ساکت بودیم کنار یه دکه وایسادم یه آب معدنی واسه آیسان گرفتم یه پاکت سیگارم واسه خودم سوار ماشین که شدم یه لحظه رو صندلی عقب چشمم افتاد به گلهای مریم که حالا با رنگ خون خودش قرمز تر شده بودیه بغض سنگینی داشت گلومو از جا در می اورد ...گفتم : آجی گفت : جانم ، اشتباه کردیم نباید مریمو می بردیم بیمارستان! آیسان گفت: چی درست بود؟ درست این بود که اون دوتا موتور سوارو می گرفتم و به جای آیینه نشکونده اون کاری رو که گفتم می کردم ،گفت: فکر نمی کنی اونموقع عذاب وجدان نبردن مریمو می کشیدی ؟؟؟ نه، مریم وقتی رسیدم بالای سرش مرده بود به خاطر حرف تو سوارش کردم گفت: فرقی نمی کرد در هر صورت اتفاقی که نباید می افتاد به خاطر جهالت دوتا بیشعور افتاد درست تر از همه اینه که جای مریم سر چهار راه نبود و نیست ................................................ فکر کنم حق با آیسان بود ، بغضم ترکید سرمو گذاشتم رو فرمون و گریه امونم نداد... در جهانی که هیچ چیز چرخ هیچ چیز نیست غرقه به خون شدن مریم کوچولوهای گل فروش سر چهار راه ها ساده ترین فاجعه ممکنه است؟! بعضی وقتا که به اون حادثه فکر می کنم ما بین درست و غلط کار خودم می مونم ، نباید مریمو صدا می کردم که واسه اینکه آیسان از نزدیک ببینتش طرف ماشین من می اومد ، بعضی وقتها هم حس می کنم ای کاش به جای بردن مریم به بیمارستان اون موتوری رو می گرفتم ...نمی دونم ...هنوز هم نمی دونم ، واقعیت اینه که ما ادمها همیشه درست غلط کارای مردم رو راحت تر از کارای خودمون تشخیص می دیم و این احتمالا بزرگترین نقطه ضعف زندگیمونه...؟
نوشته شده در دوشنبه 14 خرداد1386ساعت
2:22 توسط | |

