تبليغاتX
به دنبال...لمس لحظه های ناب
به دنبال...لمس لحظه های ناب

همیشه خط قرمز ها رو خودمون می سازیم نه برامون می سازن !

بعد از هشت سال دوستی بالاخره موفق شد با دنگ و فنگ فراوون رضایت خانواده دختر رو جلب کنه و به علت نزدیکی به ماه محرم و صفر همه کارهای جشن عقدشو مجبور بود خیلی سریع انجام بده .

به فاصله دوازده ساعت در یک ساعت معین دوبار با من تماس گرفت .

ساعت شش صبح: الو  سلام آریانا خواب آلود جواب دادم سلامو درد مگه مرض داری این موقع صبح زنگ می زنی جواب داد : ما نوکرتیم داداشی ، نوکر نمی خوام زود بگو چته تا خواب از سرم نپریده با خنده گفت: ببین گل پسر من امروز خیلی سرم شلوغ یه محبتی بکن برو  جواب آزمایش رو بگیر، بش گفتم دآخه  مسخره  جواب آزمایش ازدواج و فقط دست خودت می دن که داری بدبخت می شی با خنده جواب داد: چطور جای من می تونی امتحان بدی ولی وقتی اوضاع بدبختی باشه جواب رو فقط به من می دن( جریان از اونجا آب می خورد که منو آقا سعید دوست گرامی که در حال ازدواج بود نمی دونم بر چه اساسی در آفرینش از لحاظ صورت شباهت خیلی زیادی به هم داشتیم به طوری که به علت اینکه سعید به شدت در درس فیزیک ضعیف بود جفتی با هم هماهنگ کردیمو من ریسک کردمو جای اون رفتم سر جلسه پایان ترم فیزیکش بدون اینکه هیچ کدوم از مراقبا بفهمن چه کلاه گشادی داره می ره سرشون و سعید نمره هجده فیزیک دانشگاه شو مدیون من بود)در ضمن آریانا بابام ماشینو برده بی وسیله ام ماشینتم لازم دارم کی بیام ببرمش گفتم: ساعت ده بیا شرکت .

خانمه یه نگاهی بهم کردو گفت : آقای مرادی شما هستین ، بله خودم هستم گفت: شرمنده ام اقا مرادی متاسفانه جواب آزمایش شما منفیه یه نگاه خشکی بهش کردمو جواب گرفتم و خیره شدم بهش و دست راستمو گذاشتم رو پیشونیم بهم گفت: ببخشید آقای مرادی شما حالتون خوب ؟ خیلی خونسرد بهش گفتم : آره از این بهتر نمی شم .فکر کنم خانم تو این فکر بود که اه اه چه داماد مزخرفی همون بهتر که جواب منفی بود وگرنه دختر مردم بدبخت می شد.
وارد شرکت که شدم کیفمو انداختم رو میز و لم دادم روی کاناپه یه نخ سیگار گذاشتم کنج لبمو اتیشش کردم فکر کنم در عین خونسردی زیادی فکرم مشغول بود که ای کاش صبح به یه بهونه ای از گرفتن جواب آزمایشش سر باز می زدم.

یه نیم ساعتی به همون حال گذشت تا سعید خیلی عجول وارد شرکت شد و گفت : قربونت برم چطوری مرد ؟کلید ماشینو بده که خیلی عجله دارم ،کلید و انداختم طرفش ،گرفتش وقتی می خواست بره بیرون گفت راستی جواب آزمایش یادت نره ها من خیلی گرفتارم ،گرفتم ...منفیه !!؟یه لحظه در عین عجله ایستاد با چشام اشاره کردم به جواب ، با خنده رفت طرف جواب و گفت : خودتو مسخره کن جواب رو برداشت نگاش کرد، فکر کنم شل شد، خیره نگاش کردو گفت : این که منفیه؟ گفتم اره! اومد رو به روم یه نگاش به من بود یه نگاش به برگه خیلی مقطع و امیدوار گفت : آریانا تو رو به رفاقتمون راستشو بگو اینو از آزمایشگاه گرفتی یا خودت با کامپیوتردرستش کردی تو از این شوخی های بی مزه زیاد می کنی لبخند تلخی رو لبم نشست گفتم: یعنی اینقد من بی شعورم که بخوام با احساساتت شوخی کنم...بغش ترکید و افتاد رو مبل ...دلم می خواست می خندیدم ،بلند....؟ میان گریه هاش زمزمه کرد نه خدا این رسمش نیست من خیلی بدبختی کشیدم و......؟رو کاناپه بلند شدم یه لیوان آب ریختم گذاشتم جلوش، خودمم نشستم روبه روش گفتم: گریه نکن اشکای مرد قداست داره ریختنشون گناه...؟لیوان آب رو گرفت و چشای اشک آلودشو دوخت به منو خیلی مرتعش گفت: چی کار کنم آریانا ؟ اون کاری که فکر می کنی درسته ...دیگه درستی وجود نداره خدا خیلی بی معرفته خیلی ....؟ و با این جملش من خندیدم خیلی بلند...؟اگه بت بگم خیلی بی شعوری ناراحت نمی شی ...عصبی نگام کردو گفت باز می خوای روضه بخونی امید واهی بدی...! من به جدو آبادم می خندم بخوام امید واهی بدم یه لحظه به من نگاه کن چند وقته فروزانو می خوای  ؟ هشت سال ! چقدر دوستش داری ؟ اون تنها امید زندگیمه! چقدر جلو پات سنگ انداختن تا بالاخره دادنش بهت ؟ خیلی...! یادمه اخریا نا امید شده بودی که بهش برسی درسته؟ اره درسته ! یادمه وقتی همه چیز جفت و جور شد خودت گفتی قربونت برم خدا که خیلی با مرامی، نگفتی ؟ چرا گفتم ولی حالا خودش داره ازم می گیردش !

( با یه لحن مسخره ای) گفتم : سعید جان شرمنده الان از چند لحظه قبلم بی شعور تری، د آخه مردیکه چه ربطی به خدا داره اونی که داره فروزانو از تو می گیره خودتی مگه تو اونو به خاطر بچه دوست داری تو اونو به خاطر خودش می خوای به خاطر خودت اون برگه کاغذی که جلوته یه حکم که یه ادم زیرشو مهر کرده ،یکی مثل من، یکی مثل تو ،اینجور حکما مال تو محضر، مال تو دادگاه با یه فتیله فندک اتیش می گیرن حکم اصلی رو خدا داد موقعی که بعد از هشت سال زجر و بدبختی که کشیدی فروزان رو هدیه کرد به تو ، اینو بکن تو اون مخ معیوب کوته فکرت رفیق !! برقی از امید ته چشمش درخشید فکر کنم موفق شده بودم بلند شدم گفتم: من خیلی کار دارم باید برم، پنجشنبه که اومدم جشن ماشینو ازت می گیرم یهو گفت : آریانا خانوادشو چی کار کنم غیر ممکنه قبول کنن؟؟؟آروم خم شدم رو صورتش چشمامو دوختم تو چشاش و گفتم : می دونی چرا همیشه وقتی دلم می گیره بهت می گم دلم می خواد بچه بشم ؟ چون بچگی تنها دنیاییه که داخلش غیرممکن معنی نداره، سعید بچه بشو واسه چند روزم که شده اون موقع می فهمی غیر ممکن نداریم؟! از اتاق زدم بیرون نفس عمیقی کشیدم و حس کردم مخم داره سوت می کشه .

ساعت شش بعد از ظهر  با صدای زنگ تلفن پریدم از خواب : الو آریانا دادشی قربونت برم زنگ زدم بگم پنجشنبه دعوتی عقد دادش سعید می یای دیگه؟ زهر مار و دعوتی مردیکه مسخره منو از خواب بلند کردی بگی دعوتم خب اینو که خودمم می دونستم زد زیر خنده و گفت : آریانا خیلی ...پریدم وسط حرفشو گفتم چرتو پرت نگو اصلا حوصله ندارم، خوابمو بهم ریختی، پنجشنبه می بینمت خداحافظ تا نپریده...گوشی رو قحط کردم یه نخ سیگار آتیش کردم یه نفس عمیق کشیدمو چشمامو دوختم به سقف ، روز عجیبی بود یه خط قرمز خود ساخته مثل بقیه خط قرمزها و یه غیر ممکن ...ساده ترین کار ممکن پاک کردن خط قرمز بود که احتمالا پاک کن خطو من دادم به سعید ولی از بین بردن غیر ممکن و بچه شدنو سعید تنهایی انجام داد یعنی سخت ترین قسمت ماجرا ؟سریع گوشی رو برداشتم زنگ زدم بش تا گوشی رو برداشت گفتم سعید داشت یادم می رفت می خواستم بگم خیلی هم بی شعور نیستی رفیق...!!!

نوشته شده در جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 2:31 توسط | |