تبليغاتX
به دنبال...لمس لحظه های ناب
به دنبال...لمس لحظه های ناب

این اتفاق  سرنوشت واقعی  از زندگی یه دوست عزیزتر از جان بود که در اخرین لحظات عمرش پرده از رازعجیبی برداشت که شنیدن این راز اتشی در جانم انداخت که کابوس تمام لحظه های زندگیم شد .

این اتفاق دقیقا سال پیش در چنین شبی افتاد.

در جمع من و دوستانم که بیشتر اوقات بیکاریمون رو با هم می گذرونیم تا در کنار هم اندکی از رنج بودن کم کنیم دوستی داشتیم به اسم باربد، شوخ طبع و بذله گو که دقیقا از لحظه حضورش در جمعمون خنده از لبهای ما کنار نمی رفت تا لحظه ای که از ما جدا می شد و همیشه با حضورش شادی عجیبی به جمع ما دوستان حمله ور می شد. باربد شخصیت جالبی داشت چیزی فراتر از جمع دوستانه ما به طوری که هر کسی در اولین برخورد با او شیفته شخصیتش می شد او اصلا انسان مومنی نبود ولی تنها کسی بود در جمع ما که هرگز نه دوست دختری داشت نه لب به مشروب زده  بود و نه اهل دود بود اصول خودشو داشت واسه زندگی شاد می زیست به نحوی که هر کسی فکر می کرد هرگز طعم تلخ رنجی رو در زندگیش نچشیده ولی با تمام این وجود همیشه در اعماق چشماش غمی غریب موج می زد ولی باربد هرگز اجازه نمی داد کسی به اعماق چشماش سفر کنه تا ازرنج سالهای سخت زندگیش  خبر دار بشه ...

تا اینکه روزگار غدار صبرو اسقامت باربد رو در مخفی کردن رنجش از تن اسمانیش ربود، باربد برای اولین بار با ذره ذره وجودش به دخترکی سیاه چشم دل بست و دقیقا از اولین لحظه دل بستنش به من می گفت چطور از خودم دورش کنم که بعدها تاوان سنگین دل شکستنو پس ندم ...دل شکستن ...؟چون این احساس دل بستن دوطرفه بود و در دخترک بیش از باربد و من حیران در این کار باربد . تا اینکه یه روز بهش گفتم چرا می خوای اونو از خودت دور کنی  و اون در جوابم گفت: چون کسی که هیچوقت خوشبخت نبوده نمی تونه خوشبختی رو به کسی هدیه بده و بالاخره به حرف اومد و گفت چیزی درون منه که نه کسی تا حالا  از من شنیده و نه کسی جسارت شنیدنش رو داره و نه من جسارت گفتن و می دونم اون دختر هم با شنیدنش از من دور می شه و......هزار هزار حر ف دیگه از باربد جز خود درد و رنج تا بالاخره به پیشنهاد و اصرار من قبول کرد برای اولین بار برای یه دختر از راز درونش صحبت کنه و اجازه تصمیم گیری رو به عهده خودش بگذاره .اون روز ساعت  نه شب با من توی کافه نزدیک خونشون قرار داشت و دوساعت قبل با دخترک و من می خواستم برم و از عکس العمل دختر با خبر شم . ساعت نه و ربع وارد کافه شدم باربد ساکت و اروم نشسته بود و در چشمان اهورایش غمی به عظمت تمام کوههای جهان جریان داشت بله حق با اون بود دخترک بعد از شنیدن  بی هیچ حرفی از سرجاش بلند می شه و می ره و پنج دقیقه بعد اس مس خدا حافظی می فرسته ...چقدر دنیا مسخره هست،چقدر...باربد پشت میز بلند شد دفتر خاطراتشو گذاشت جلوم و گفت : اریانا اخرین برگهای این دفتر مال تو ، تو که همیشه می خواستی از درد من سر در بیاری چون نمی تونم رو در رو بهت بگم تو دفتر نوشتمش و رفت خونه ...چه رفتنی ! خیلی کنجکاو و عجولانه صفحه مورد نظر رو پیدا کردم و شروع کردم به خوندن که ای کاش کور می شدمو هرگز نمی خوندم واینها نوشته های صفحه اخر دفتر خاطرات باربد.

اریانا جان این صفحه اخر مال خودته خلاصه ای از دردها و رنجهای باربدی که هرگز اجازه نداد در تمام طول زندگیش کسی سر از درون اشفته و ملتهبش  در بیاره و اگر الانم دارم می نویسم علت بیان کردنشو بعدا خودت متوجه می شی.

بیست و دوسال پیش در یه صبح سرد زمستان ساعت ده صبح من پا به سردابه سرد هستی گذاشتم و با اولین نگاه ،هر پرستار یا دکتری غرق در تعجب شدند و پدر و مادرم غرق در غم ...کودکی متولد شده بود بی مخرج!!!(من اریانا با خوندن اولین جمله این نوشته احساس کردم عرق سردی برروی مهره های کمرم به جریان افتاد)

در اولین عمل  دکترها موفق شدند در پهلوی چپ من شکافی ایجاد کنند احتمالا برای جلوگیری از ترکیدن کودکی که بی مخرج متولد شده بود. تا نه ماهگی مخرج باربد پهلوی سمت چپش بود و در نه ماهگی به تلاش دکتری متخصص موفق شدند مخرج منو به جای طبیعیش برگردونندمثل تمام انسانهای از مادر متولد شده ...در پنج سالگی متوجه شدند باربد هیچ قدرتی در بدست گرفتن کنترل مدفوعش نداره و شش ماه بعدسومین عمل به هدف بدست اوردن کنترل مدفوع روی من انجام شدو هیچ موفقیتی بدست نیومد و همینطور در عملهای بعد و هر عمل چیزی نبود جز تکرار مکررات و بالاخره در هفت سالگی یه دکتر به پدرم می گه شرمنده ام ما هر کاری از دستمون بر می اومده انجام دادیم نه ما و نه هیچ جای دنیا فعلا کاری در مورد بدست اوردن کنترل مدفوع پسر شما نمی تونن انجام بدن ما اخرین متدهای پزشکی رو روی پسر شما امتحان کردیم ولی همشون بی نتیجه بوده و متاسفم ،فعلا کاری از دست ما ساخته نیست.

پدرم اولین شکست زندگیشو احتمالا به خاطر من متحمل شد چون خونشو تنها داشته زندگیشو به خاطر من فروخت و من رو در هفت سالگی تا انگلیس برد ولی باز هم همه چیز بی نتیجه بود.

اولین رنجهای من با رفتنم به مدرسه اغاز شد در اولین روز رفتنم به مدرسه در بین راه به دلیل همون بیماری کذایی اونقدر خودمو کثیف کردم که نیمه راه به خونه برگشتم و روزهای بعد و بی اختیاری من و مسخره کردنهای بچه های هم سنو سالم به طوری که در طول سه سال اول تحصیل من دوازده مدرسه عوض کردم و بالاخره به این نتیجه رسیدیم که من توی خونه در س بخونم و فقط سر جلسه امتحان حاضر بشم .اول راهنمایی با پیدا کردن درک خاصی از بیماریم و پیشنهاد یه دکتر من باز به مدرسه رفتم با این تفاوت که در اون سن دقیقا مثل بچه های قنداقی از پوشاک استفاده می کردم و شاید بشه گفت در تمام طول زندگیم حتی چند لحظه پیش که در کنار تو بودم ...سال اول بچه ها به اردو رفتند و من بی هیچ عذر رو بهانه ای  فقط نظاره گر رفتن بچه ها بودم و روزهای بعد شنونده خاطرات شیرین اردوی روز قبل بچه ها و هزاران سوال بی جواب از خودم و محروم شدن از کمترین حق زندگیم، چند سال تحصیلم سخت ترین سالهای زندگیم بود جاهایی که بچه ها با هم می رفتن اردوها،  مسافرت ها ،کوه، استخر، و تفریح های به یاد ماندنی دوران کودکی ، نوجوانی  .... و من از ترس لو رفتن بیماریم در کنج اتاقم در تنهایی رنج اور خویش سیر می کردم و از کمترین لذتها به جرمی ناشناخته تاوان پس می دادم و محروم می شدم. فکر کنم تا حالا فهمیده باشی چرا بعضی شبها باهاتون خونه خالی نمی اومدم یا همیشه به یه نحوی از زیر مسافرتهای دوستانه در می رفتم .خدمت سربازی رو معاف شدم وهمه شما دوستان فکر کردین به علت بازنشستگی پدرم معاف شدم ولی من همیشه کارت معافیتم رو هم پنهون می کردم تا کسی نفهمه من معافی پزشکی دارم و بالاخره درد شیرین عشق که برای من چیزی جز کابوس نبود و در تمام لحظات دوستیم با این دختر که با او و در کنار او هر لحظه به خدا بیشتر نزدیک می شدم و بی شک این چیزی نبود جز اعجاز عشق و همیشه همونطور که خودت می دونی در این فکر بودم که اونو از خودم دور کنم تا در کنار من طعم تلخ بد بختی رو نچشه ، طعم تلخ بودن در کنار کسی که شبها به درگاه خدا از روی نیاز زجه می زنه و هر بار بی جواب تر از قبل می مونه و به پیشنهاد تو  جسارت به خرج دادم و برای اولین بار از رنجهایم برای دخترکی گفتم که در تمام لحظات گفتنم امیدوار بودم از دستش ندم، دخترکی که بی شک تمام هستی من در او خلاصه می شد و......احتمالا زندگی چیزی جز رنج نبوده و نیست .

خب اریانا جان رفیق عزیزی که بهترین پیشنهاد زندگیمو از تو شنیدم، من همیشه راضی بودم  و هر رنجی رو به جان خریدم بی هیچ اعتراضی ولی واقعیت اینه که هر محرومیتی رو تحمل کردم و می تونم بکنم جز درد محروم شدن از لذت جاودانه عشق و اینهایی که نوشتم گوشه ای از عذاب جهنمی من بود و شرمنده اگر ناراحتت کردم و حالا می رم تا بفهمم چرا فروغ می گه : نجات دهنده در گور خفته است .

وقتی تموم شد برای لحظاتی مثل برق گرفته ها سر جام میخ شده بودم نا خوداگاه چشمم چرخید روی جمله اخر(نجات دهنده در گور خفته است ) اونقدر گیج بودم که قدرت هیچ تصمیم گیری خاصی نداشتم چند بار جمله رو خوندم و بالاخره فهمیدم چه فاجعه ای در حال اتفاق افتادنه، مثل جنون زده ها از کا فه زدم بیرون و با تمام توانم به طرف خونشون دویدم و دقیقا مثل دیونه از بند رها شده در خونشون در زدم مادرش هراسون درو باز کرد، شاکی که چته؟ گفتم باربد کجاست؟ گفت : تو اتاقش خوابیده پدرش هم هراسان به من خیره شده بود که ببینه چرا اینطوری در می زدم و من بی توجه به اونها در اتاق باربد رفتم در قفل بود و هر چی در زدم جوابی نشنیدم ناچارا در رو شکوندم و با شکستن در اولین اتفاقی که افتاد این بود که مادرش کنار من از حال رفت و پدرش سربه دیوار گذاشت .

سجاده ای پهن غرقه به خون ،تسبیح سفید رنگ فقط قرمز بود و رگ پاره شده دست باربد کنار مهر سجاده مرطوب به خون و کاغذی مچاله و خون الود که به سختی نوشته هاش پیدا بود در دست بی جان باربد بود اروم زانو زدم کاغذ رو برداشتم ...من به اختیار خود این تن زمینی را از رنج رها کردم رنجی که شاید ذره ای به رنجی که عیسی برصلیب کشید و فرق علی را درمحراب بشمشیر جهالت شکافت نزدیک بود ، رنج تنهایی ، من امشب دو رکعت نماز خوندم و برای اولین بار خدا را در نزدیکترین حالت ممکن احساس کردم خدا هرگز عادل نبود ، نبود ، نبود ، ولی...به شدت با محبت بود.

خم شدم لبهامو وسط رگ پاره شده دستان باربد گذاشتم و بوسیدمش ، من حتی قطره ای اشک در مرگ یکی از عزیزترین دوستانم نریختم چون با تمام وجودم احساس کردم او از رنجی نا عادلانه رها شد رنج تنهایی، رنج زندگی بدون عشق.

بعضی وقتها که توی خلوت خودم دنبال فرد ظالم این جریان نابرابر یا نا عادلانه می گردم به این فکر می کنم که ایا ظالم دختر بود یا باربد یا خدا ...و یا شاید من با اون پیشنهاد فاجعه بارم؟؟؟!  

نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 1:10 توسط | |