تبليغاتX
به دنبال...لمس لحظه های ناب
به دنبال...لمس لحظه های ناب

 از شرکت که بیرون اومدم مستقیم رفتم به طرف خونه یکی از دوستام اخه قرار بود اونشب براش برن خواستگاری .خودش سر ظهر پشت تلفن بهم گفت :اخر شب بیا خونه دنبالم چون احتمالا بعد مراسم خواستگاری از خونه بیرونم می کنن...؟ چرا...:؟واقعیتشو بخواین این رفیق ما تازه از سر بازی برگشته بود و هیچ کار و بار خاصی هم نداشت و قرار بود به زور مادر و خواهرش که بد جوری بهش گیر سه پیچ داده بودن که باید زن بگیری تا سرت گرم زندگی بشه  و دنبال یللی تللی نری می خواستن براش برن خواستگاری .این وسط رفیق ما هر چی زور زد که بابا من زنم واسه چیه مادر و خواهر راضی نشدن و خلاصه از رفیق ما ،نه و از مادر و خواهر ،بله اینو بزور برداشتن بردن خواستگاری ...!

منم از همه جا بی خبر رفتم در خونشون دنبالش، مادرش در و باز کرد .خیلی بشاش و سرحال گفتم سلام خاله جان(با اجازتون تو بین من و رفقام یه قرار داد ناخواسته هست که مادر بچه ها رو خاله صدا می کنیم) خاله جان هم نه زیر گذاشت نه رو گفت: سلام و زهر مار یکی کم بود تو هم اومدی کنار این مردیکه الواط لاابلی واسه خنده ...بشاش بودن و سرحالیم اون ته مه های ذوقم خشک شد خیلی اروم و بی سرو صدا پشت خاله جان راه افتادم رفتم داخل ...چشمتون روز بد نبینه خیلی وضعیت بهم ریخته بود .مادر و خواهرش شباهت عجیبی به کوره اهن مذاب شده ای داشتن که در حال ترکیدن بود پدر بیچارش که اصولا مرد ساکت و کم حرفی بود روی کاناپه لم داده بود و فقط نگاه می کردو رفیق ما هم شکمشو گرفته بود و فقط خنده می کرد تا منو دید گفت:اریانا جان کجایی عزیز بیا واست تعریف کنم بخند...خواهرش خیلی عصبی بهم گفت :ببین اریانا اگه این مردیکه مسخره رو امشب از خونه نبری بیرون احتمالا تا صبح می کشم مردیکه فکر کرده همه مثل خودش بی ابرو هستن...خب حالا احتمالا همه دلتون می خواد بدونین رفیق من چه ابرو ریزی کرده بود نه...؟و اما خواستگاری.

گویا در مراسم خواستگاری واسه پدر دختر قیلیون می یارن  و پدر دختر هم بر حسب احترام یه تعارفی می کنه به مادر رفیقمون و شخص رفیق ما...رفیق ما هم خیلی راحت از سر جاش بلند می شه می ره کنار پدر دختر و قلیون رو بر می داره و می گه چون شما یه خورده سنتون بالاست و کم نفسین با اجازتون من دودیش کنم بدم خدمتتون و چند پک رو قلیون می زنه و قلیونو تحویل می ده پدر دختر اولین دودو که از قلیون می گیره (احتمالا قلیون زیادی دودی شده بوده) به رفیق ما می گه مرحبا دست درد نکنه عالیه فکر کنم اهل دود و دم هم هستی رفیق ما هم خیلی پر رو می گه با اجازتون اره هر از گاهی استفاده می کنیم !پدر دختر سریع می گه خب چی می کشی رفیق ما هم در جواب می گه والله زیاد که نه حدودا روزی یه دوپاکت سیگار ...!پدر دختر که گویا از رفیق ما پر رو تر بوده می گه همش همین اونم در جوابش می گه منظورتون چیه ؟پدر دختر باز سوال می کنه مثلا تریاکی مواد مخدری ...؟!رفیق ما در جوابش می گه نه واقعیتشو بخواین از این چیزا خوشم نمی یاد سر ادمو پایین می بره بلانسبت ادمو بی غیرت می کنه و طبق تعریف رفیقم پدر دختر که احتمالا زمان شاه هر حالی بگین تو جوونیش کرده بوده و یه جورایی هفت قاب میکده رو شکسته بوده خیلی سریع رو جوابای رفیق ما عکس العمل نشون می ده و میگه اونایی که می گن مواد مخدر سر ادمو می یاره پایین اصولا علاقه عجیبی به مشروب دارن چون فکر می کنن که مشروب سر ادمو می یاره بالا شما هم همینطوری ...رفیق ما که جواب حاضریش گل کرده بوده می گه واقعیتشو بخواین من فکر می کنم ادم ذاتا بلانسبت شما ناقص العقل هست دیگه نیاز نداره چیزی مصرف کنه که از اینی که هست بدتر شه...؟!پدر دختر که احتمالا از حاضر جوابی و رک بودن رفیق ما خوشش اومده بوده می گه خب حالا از خودت بگو چی داری ،چی نداری ،کار ، ماشین ، خونه...رفیق ما در جواب می گه :خدمتتون عرض کنم که درس و که نصف نیمه رها کردیم رفت پی کارش الانم تازه از خدمت برگشتم بیکارم واقعیتشم بخواین اصلا از اینکه برم سر یه کاری که از سر صبح تا بوق سگ بدوم و حمالی کنم واسه چندر غاز خوشم نمی یاد بیشتر تو فکرم یه کاری کنم که یه شبه راه صد ساله رو برم ماشینم که نه ندارم بیشتر با خط یازده این و رو اونور می رم در مورد خونه هم باید بگم تو خونه پدرم یه اتاق سه در چهار دارم که با اجازتون اینم شبایی که پدرم با مادرم دعواش می شه و مادرم از اتاق بیرونش می کنه می یاد شبا رو پیش من می خوابه یعنی اگر دختر خانم شما رضایت بدن و با بنده حقیر ازدواج کنن بعضی شبا باید حضور پدرم رو هم تحمل کنند.....!!!

طبق گفته خودش تمام این حرفا رو در عین جدیت و بی هیچ لبخندی که نشونه مسخره کردن باشه زده بوده...خب فکر کنم اگر شما هم جای خواهر یا مادرش بودین احتمالا اونشب می کشتینش نه ...خب بستگی داره که من باشم یا نه چون من که دیدم اوضاع جدی جدی وخیم سریع رفیقمو برداشتمو از محل وقوع جنایتی که قرار بود اتفاق بیفته دور کردم ...خب حالا اگر یه همچین خواستگاری در خونه شما رو بزنه واسه یکی از اهل خونه چه فکری می کنین ...طرف خیلی خل ...خیلی مسخره هست یا خیلی بی شعور ...خب من یه خورده به رفیقم حق می دم البته یه خورده ...

اخر شبی با هم دم یه جیگر فروشی نشسته بودیم که جیگر بخوریم دیدم توفکر گفتم ها چته خودتم توش موندی چی کار کردی ...یه خنده تلخی کردو گفت نه زیادم از کار خودم ناراضی نیستم خودت که می دونی منو به زور بردن و اگر نمی رفتم مثل الان بازم باید تو خیابون می خوابیدم پس باید می رفتم ولی باید یه کاری می کردم که دیگه از این جور گیرا به من ندن ولی اصلا از کار خودم ناراحت نیستم چون همیشه فکر می کنم جوون الاف و بیکاری که زن می گیره اولین جنایت عمرشو همون لحظه می کنه چون یکی رو هم الکی الاف خودش می کنه و دقیقا زمانی هم که بچه دار دومین جنایت عمرش رو می کنه چون بچه ای به دنیا پا می ذاره در میان نداشته های یک پدر با اغده ها و دغدغه های امروز من ...........؟! قضاوتو می ذارم به عهده خودتون .

نوشته شده در پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 20:53 توسط | |
دره های مه گرفته

و هوس گم شدن

سرنوشت مردانیست که قدشان از دیوارهای شهر بلندتر است

مردانی هستند که می توان کشتشان ولی نمی توان شکستشان داد زیرا  برای پیروزی خلق شده اند مردانی که حتی در گوشه تاریکترین سیاهچالها و زندانها نیز نمی توان ازادیشان را سلب کرد زیرا ازادی انان جایی در عمق چشمانشان معنا دارد.

مردانی که یک زندگی خو ب و کوتاه را با یک زندگی بلندو پر از ذلت عوض نمی کنند و در فراز وجود چنین مردانی مادرانی ایستاده اند ساخته شده از رنج و صبر و استقامت که صدای لالایی های پای گهواره فرزندانشان زجه زجرهای دیروز  و فرداهاست........

و حال ما ایستاده ایم درپشت سرمان امید مادرانی به فردای ما و در مقابلمان نگاه مردانی آزاد منش و به خون نشسته به خاک.....و ما با چشمانی  فراخ و بسته جستجوگران و مبارزان فردا در ارزوی یافتن ردپای به خون نشسته مردان دیروز از برای فردای کودکان در گهواره...!

مجالی نیست لحظه  گذشت....به حرکت وارداریم پاها را.

نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 1:41 توسط | |